ویدیوی سخنرانی آدمی بهنام عباسی که آستینکوتاه میپوشد و با یک تهریش نه چندان حزبالهی به تئوری اسلام مخالف خشونت و یکی از سمبلهایش، سید محمد خاتمی، حمله میکند، در اینترنت و این طور که میگویند، در نماز جمعه بین حزبالهیها روی سی.دی پخش شده است.
اصل حرف او این است که اسلام با دموکراسی و منش غیر خشن نمیسازد و برای همین نباید با غرب از در گفتگو وارد شد و به این طریق در بازی آنها شرکت کرد. بلکه باید اصلا زیر این بازی زد و با تعریف جدیدی از بازی، آنها را در مقابل خشونتی لخت و غیرعقلانی و بیتوجیه، خلعسلاح کرد.
من با قسمت اول حرف او که میگوید اسلام با دموکراسی نمیسازد کاملا موافقم. دلیلش هم خیلی سادهتر از آن است که مذهبیهای تحتویندوز با پیچاندنش در الفاظ فارسی و عربی قلمبه و سلمبه و اضافه کردن کمی سفسطه به خورد ما میدهند. اصل استدلال این است که دموکراسی مشروعیتش را از رای مردم عادی میگیرد و اسلام (یا هر دین آسمانی دیگری) مشروعیتش را از چیزی به نام خدا (یا هر منبع مقدس فراانسانی دیگر). در نتیجه چون این دو منبع مشروعیت امکان دارد از نظر منطقی با هم در تضاد قرار بگیرند، حاصلهایشان هم که دین آسمانی و دموکراسی است نمیتوانند با هم بسازند.
حالا ممکن است در عمل در کشورهایی مثل ایران و ترکیه و مالزی و شبیه به آنها کسانی پیدا شوند که بگویند ما توانستهایم حکومتی بسازیم که در آن دین و دموکراسی با هم سازگارند. اما اگر خوب نگاه کنیم این ادعا دروغی بیش نیست. اگر قرار است منبع قدرت آسمانی باشد چرا اصولا باید رای بدهیم و پارلمان درست کنیم تا برایمان قانون وضع کند. یا اگر قرار است منبع قدرت زمینی باشد (همان دموکراسی یا در واقع سیستمی که بر اساس آن حاکم، در واقع تنها نمایندهی ترکیبی جامع از مردم یک جامعه است و نه بیشتر) دیگر وجود آدمی به نام رهبر یا ولی فقیه که خود را نمایندهی خدا روز زمین بداند و به واسطهی آن به اعمال قدرت سیاسی بپردازد چه معنی دارد؟
آشکاری این ناهمسازی را فقط اصلاحطلبان مذهبی و محافظهکاران میانهرو در ایران نمیخواهند قبول کنند چون اصولا هویت خود را از آن میگیرند و با قبولش در واقع خود را نفی کردهاند.
این موضوع را مدتها است که دو سر طیف، یعنی هم مذهبیهای رادیکال و باسواد (مثل مصباح یزدی) و هم اپوزیسیون سیاسی سکولار فهمیدهاند و در واقع حرفهای همدیگر را تایید میکنند. ولی یک طرف عقیده دارد پس چون نمیتوان هر دو را داشت باید به سمت دموکراسی سکولار رفت و دیگری رفتن به سمت اسلام «ناب محمدی» را پیشنهاد میکند.
نمیگویم بخاطر این تناقض باید از فردا همه بیفتند دنبال حذف سریع منبع مشروعیت آسمانی از نظام سیاسی ایران. چون فعلا با توجه به شرایط اجتماعی ایران و پیوندی که از اول بین تشیع و قدرت سیاسی خورده است، تغییر یک شبه به یک نظام دموکراتیک سکولار غیر ممکن است. اما این نباید باعث شود که ما هم مثل اصلاحطلبان و محافظهکاران میانهرو اصل این تناقض را لاپوشانی کنیم. بلکه به نظر من باید آگاهانه بگوییم که ما در تئوری سازشی بین دین و دموکراسی نمیبینیم، ولی در عمل مجبوریم برای رسیدن به یک جامعهی دموکراتیک سکولار، آرام آرام و با داد و ستدی حسابگرانه پیش برویم.
هرچند اصل هدف کسانی که حرفهای عباسی را بین جوانها پخش کردهاند این است که میخواهند برای خرابکاریهای سپاه پاسداران در عراق و افغانستان نیرو جمع کنند، اما حواسشان نیست که این بحث در جامعهی جوان و تحصیلکردهای مانند ایران بیشتر به آشکار شدن تناقض دین و دموکراسی کمک میکند تا هدف آنان.