هر چقدر از حرف مسخرهی خاتمی دربارهی آمادگیاش برای استعفا بخاطر حادثهی پاکدشت عصبانی شدم، از خواندن نامهی منتظری به خاتمی خوشم آمد. (البته هنوز کمی شک دارم که واقعا این نامه از منتظری باشد، ولی فعلا فرض میکنیم که هست.)
خاتمی اگر خیلی دلش میخواهد ادای آدمهای بامسوولیت را دربیاورد، میبایست موقعی که در وزارت کشورش مجبور به اجرای انتخابات قلابی مجلس هفتم شد باید استعفا میداد، بخصوص که شخصا خودش را در آن درگیر کرده بود و پیش خامنهای رفته بود و بحث کرده بود و اینها. حالا آن وقت برای یک جنایت که کمترین جنبهی سیاسی را دارد و چند لایه هم از مسوولیت خاتمی دور است، برای ما ادای خارجیها را در میآورد. نمیدانم چه بلایی سر خاتمی آمده است. کاش بک نفر بزرگتر بود و به او نهیب میزد و از این حالت «من خدای ارامش و میانهروی و گفتگو و صلحام» درش میآورد.
جواب منتظری به نامهی بیمحتوا، طولانی و خودپسندانهی او «برای فردا» (از این خودپسندانهتر میشود که آدم فکر کند آنقدر فلسفهی زفتارش عمیق و پیچیده است که تنها مردم آینده اهمیت آن را درک میکنند) امیداورم که نقش این نهیب را برای او بازی کند. بخصوص آنجایی که مختصر و مفید و صرح مینویسد:
در وجود فرهنگ استبدادزدگي بحثي و اختلافي نيست، اما سخن اين است که چرا ما در عمل ، به اين فرهنگ مشروعيت مي دهيم؟ چرا در عمل تسليم خواسته هاي متوليان اين فرهنگ شديم؟ و چرا به جاي اينکه با توکل به خداي متعال و اعتماد به نفس تسليم رضاي خدا و خواسته هاي مردم شويم ، در هر فرصتي که پيش آمد سرانجام راضي نمودن متوليان فرهنگ استبدادزدگي را ترجيح داديم؟ بديهي است در چنين فضائي استبداد به خود مشروعيت قانوني مي دهد و به دنبال آن خواسته هاي ناشي از استبدادزگي شکل قانوني به خود مي گيرد و قهرا زور و خشونت نيز عملا قانوني مي گردد. انسان اگر – فرضا – در برابر قدرتها توان مقاومت نداشته باشد انتظار مي رود حد اقل توجيه گر و مجري مظالم و کارهاي خلاف آنان نباشد و يا با سکوت خود روي آنها صحه نگذارد.
و پایینتر ادامه میدهد:
در شرائطي که جناح مخالف اصلاحات به کار شکني و سنگ اندازي خود ادامه مي داد ، حداقل چيزي که مردم از آقاي خاتمي انتظار داشتند اين بود که صريحا با مردم صحبت کند و عذر خود را به مردم بگويد و از مردم بخواهد عذر او را پذيرفته و آبرومندانه کنار رود. کنار رفتن آبرومندانه مستلزم و يا به معناي معارضه با حاکميت نمي باشد، بلکه قطعي ترين پي آمد و اثر آن ، حفظ حيثيت و جاذبه جريان اصلاحات و شخص ايشان بود ، و قهرا ايشان مي توانست در آينده منشأ تحول و تداوم راه اصلاحات باشد.
اما در پيش گرفتن سياست دو پهلو حرف زدن و در عمل ، جناح اقتدارگرا را راضي نمودن و حقيقت را قرباني مصلحت کردن و عدالت را در موارد گوناگون و نسبت به افراد زيادي قرباني مظالم تحميلي و ناخواسته نمودن ، عاقبتي جز همين وضعيت که پيش آمده است ندارد.
آدم نامه را که میخواند میبیند خامنهای حق داشته از این مرد صریح و نترس و روشن تا این اندازه بترسد. هنوز هم بزرگترین نیروی فکری و سیاسیای که خامنهای را از جنس خودش یعنی روحانیت و مرجعیت شیعه تهدید میکند منتظری است و هم او است که میتواند وارد گفتگویی علنی با خامنهای بر سر آيندهی ایران شود. چیزی که به نظر من از نان شب برای ایران واجبتر است و به زودی بیشتر راجع به آن خواهم نوشت، حتی با این وضع بد بیعینکی.