این نوشته قبلا در خبرنامهی گویا منتشر شده است. خلاصهای از آن هم در اولین شمارهی نشریهی تازهی ایرانتایمز، چاپ تورنتو -- که هنوز وبسایت ندارد -- چاپ شده است.
جان کری، هر کس که هست، جورج بوش نیست. این نقطهای است که خود من بعد از اینکه هوارد دین، نامزد ضد جنگ و صریح نسبتا مستقل، در انتخابات داخلی حزب دموکرات، شکست خورد از آن شروع کردم. دلیل علاقهام به هوارد دین صراحت و تکیهاش روی کمکهای مردم عادی و جوانها بود؛ برخلاف بقیه که روی کمکهای مالی و سیاسی کلهگندههای سنتی دموکرات حساب میکردند و برای همین استقلال عمل و بیملاحظگی هوارد دین را نداشتند.
اما کمکم دیدم که خود جان کری هم آدم متفکر، باسواد، منطقی، با تجربه، دنیادیده و دقیقی است و هر چه گذشت اعتمادم به او به عنوان کسی که میتواند رییسجمهوری خوبی برای قدرتمندترین کشور دنیا باشد بیشتر شد. هرچند که هنوز هم، با وجودی که خیلی بهتر شده است، بخصوص در مناظرههایش با بوش، از نوع حرف زدن، شخصیت و زبان بدنی (Body Language) کری زیاد خوشم نمیآید. آدم عصاقورتداده و بیش از حد جدیای به نظرم میآید که نمیةواند منظورش را کوتاه و آسان و صریح منتقل کند. ولی راستش را بخواهید، اوضاع دنیا طوری است که نمیتوانم جورج بوش خودمانی، خاکی و خوشمشرب ولی نادان، بیتجربه و سادهانگار را به جان کری متفکر ولی عصاقورتداده و نه چندان دوستداشتنی را ترجیح دهم.
جورج بوش
اما در مقابل، هرگز کمترین اعتماد و علاقهای به چورج بوش نداشتم، حتی قبل از اینکه به کانادا بیایم. خوب یادم هست که هفتههای آخر مبارزهی بوش و گور را تا که جایی میشد با آن خطهای اینترنت درب و داغان دنبال میکردم و وقتی در نهایت گور به کمک فرماندار فلوریدا، یعنی جب، برادر جورج بوش، تنها با اختلاف حدود پانصد رای شکست خورد، خیلی غصه خوردم. میدانستم که بوش بسیار آدم کمسواد و بیتجربهای است، ولی چندماه پس از اینکه به کانادا آدم تازه کمکم به ابعاد ماجرا پی بردم و چند ماه پس از یازده سپتامبر کمکم خیلی چیزهای جالب دربارهی بوش فهمیدم.
فهمیدم که جورج بوش:
- قبل از ریاست جمهوریاش اصولا پاسپورت نداشته و در نتیجه پایش را هرگز را از آمریکا بیرون نگذاشته است
- قبل از اینکه در اواسط دههی هشتاد تبدیل به یک مسیحی دوآتیشه (شبیه به انجمن حجتیههای خودمان) بشود، شدیدا به الکل معتاد بوده و همهی خانوادهاش از این مساله در عذاب بودهاند
- بدون شوخی گمان میکند از طرف خدا ماموریتی دارد، خدا با او حرف میزند و در تصمیمهای مهم کمکش میکند
- دستراستیترین گروههای مسیحی آنقدر روی او نفوذ دارند که بسیاری از تصمیمهای بوش مبنی بر مخالفت با همجنسگرایان، سقط جنین، و تحقیق روی سلولهای بنیادی (Stem Cell) کاملا خاستگاهی مذهبی دارد
- اولین رییسجمهور آمریکا است که مدرک MBA دارد و بیشتر یک کاسب است تا مملکتدار
حتی اگر بوش اصول محافظهکاران آمریکایی، یعنی دولت حداقل و بودجهی متعادل، را هم زیر پا نمیگذاشت، من باز هم از او حمایت نمیکردم. چون اصولا با محافظهکاران مشکل بنیانی عقیدتی دارم. به نظر من وظیفهی دولت است که با استفاده از سیستم عادلانهی مالیات برای شهروندانش حدقلهای زندگی از نظر سلامت، امنیت، آموزش، خورد و خوراک و شبیه به آنها را فراهم کند و در عین حال آنها را در انتخاب مذهب، نگهداشتن یا نداشتن جنین، گرایش جنسی، سبک زندگی و اصولا مسایل فردی کاملا آزاد بگذارد. اینها عقایدی است که اگر کسی به آنها باور داشته باشد در آمریکا به او میگویند لیبرال و متاسفانه این صفت پس از چند دهه تلاش سنگین محافظهکاران، درست شبیه به ایران، یک دشنام تلقی میشود.
حمله به عراق
اما تمام اینها با چیزهایی که از بوش و تیمش در ماجرای حمله به عراق و نحوهی ادارهی عراق بعد از اشغال دیدم، هیچ بود. بوش و تیمش در تمام مراحل جز دروغ به مردم آمریکا و کل دنیا نگفتند و هر چه گذشت این دروغها آشکارتر شد، ولی آنها نه تنها با سماجت به روشها و سیاستهای اشتباهشان ادامه دادهاند، بلکه همیشه با قلدری و به صراحت گفتهاند که اگر دوباره پیش آید دقیقا همان کارها را خواهند کرد که کردند، بدون کوچکترین اعتراف به کمترین اشتباه.
اما بر خلاف بسیاری از نیروهای متمایل به چپ دنیا، من به عنوان یک ایرانی، کاملا با تغییر رژیم عراق و سرنگونی صدام موافق بودم. حتی میتوانم بگویم که اصولا با تغییر تمام رژیمهای دیکتاتور که امنیت مردم خودشان و دنیا را به خطر میاندازند موافقم. اما اول این تصمیم را باید سازمان ملل بگیرد، نه یک کشور تنها هرقدر که قوی باشد؛ و دوم، به نظرم حملهی نظامی یا کودتا یا هر جور اقدام خشونتآمیز باید به عنوان آخرین راه حل و پس از امتحان کردن صبورانه و موثر تمام روشهای مسالمتآمیز دیپلماتیک و سیاسی انجام شود. بنابراین به عنوان یک شهروند جامعهی جهانی با حمله به عراق به این شکل کاملا مخلف بودم. اما به عنوان یک ایرانی از سقوط حکومت صدام بینهایت خوشحال شدم. میدانم این یک تناقض است، ولی بخش ایرانی وجودم بخاطر اینکه بطور مستقیم درگیر جنگی نابرابر و بیرحمانه با رژیم صدام حسین بود، نمیتواند از سرنگونی او خوشحال نباشد.
ضرر بوش برای روند دموکراسی در ایران
وقتی دیدم با وجود کمک آشکاری که میانهروهای ایران برای شکست طالبان به آمریکا کردند، بوش آن را در کنار عراق و کره شمالی قرار داد بدنم لرزید. نه اینکه عاشق چشم و ابروی حکومت ایران باشم، ولی انصافا ایران هیچ شباهتی به حکومتهای توتالیتر عراق و کره شمالی نداشت.
ایران درگیر یک جریان خودجوش و روییده از درون برای رسیدن به دموکراسی و پیشرفت بود و چورج بوش با ندیده گرفتن این جریان و حمایتهای زبانی سادهانگارانه و پوپولیستیاش از «مردم ایران» تنها موجب ضعیف شدن گروههای سیاسی میانهرو و قدرتگرفتن تندروهای شبه نظامی و نظامی در سپاه پاسداران شد. او و دوستان نومحافظهکار نادانش به آسانی گول بینفوذترین جریانهای سیاسی خارج از ایران را -- به نمایندگی سلطنتطلبان دور و بر رضا پهلوی و گروههای نزدیک به مجاهدین خلق -- خوردند و خیال کردند که با حمایت مالی و سیاسی از آنها و چند تلویزیونِ بیرون از باغِ کالیفرنیایی (حیف پیشینهی لیبرال آمریکاییهای کالیفرنیا که در ذهن ما ایرانیها بخاطر وجود چند هزار سلطنتطلب محافظهکار در این ایالت خراب شده است) میتوانند رژیم ثروتمند، باهوش، و در عین حال بیرحم و به شدت مسلح جمهوری اسلامی را تغییر دهند.
هرچند که تقریبا با آشکار شدن افتضاح احمد چلبی در عراق (که مشخص شد برای ایران جاسوسی میکرده و تمام اطلاعاتش مربوط به سلاحهای کشتار جمعی عراق ساختگی بوده)، پروژهی رضا پهلوی هم در سومین سالگرد سوم ماجرای کوی دانشگاه تهران شکست خورد و تقریبا پروژهی حمایت از سلطنتطلبان برای تغییر رژیم ایران شکست خورد و مشروعیت طراحان آن را به شدت پایین آورد.
با این همه، تهدیدهای زبانی و بدون عمل بوش، باعث شد که نظامیان تندروی مذهبی در ایران، یا به عبارت بهتر سپاه پاسدا