خب، این هم از سفر سه هفتهای به آمریکا. پریشب رسیدیم تورنتو و تا همین امشب هنوز هوش و حواسم برای نوشتن سرجایش نیامده بود. بگذارید ببینم چند بار چمدانم را باز کردم و بستم: کمبریج، نیویورک، واشنگتن، نیویورک، ارواین، لوس آنجلس، سن فرانسیسکو، ارواین، تورنتو. میشود حدودا هشت بار. هر بار هم بدون اینکه چیزی به چمدان اضافه شود سختتر بسته میشد. خلاصه حکایتی بود. آدم حال کسانی را که باید برای تور کتاب یا موسیقی به این طرف و آن طرف سفر میکنند، کمی درک میکند. هرچند که آنها کجا و من وبلاگدار کجا.
راستش حوصلهی تعریف کردن جزییات سفر را به سبک دخترها ندارم و قبول میکنم که این یک اشکال ما مردها است که پرهیجانترین اتفاقات دنیا را با بیتفاوتی تمام در یک جمله خلاصه میکنیم: هیچی، خوب بود.
اما برای اینکه زیاد هم مثل مردهای قدیمی نباشم، لااقل برداشت کلیام را از اولین سفرم به آمریکا میگویم، شاید برای دو، سه نفر دیگر جالب باشد. قبل از آن از کسانی که اول اسمشان ابراهیم نبوی است خواهش میکنم اگر عصبانی میشوند بقیهی این مطلب را نخوانند.
رک و راست، کانادا بچهبازی است. هنوز عشق دیرینهام لندن را ندیدهام، ولی با چیزهایی که دربارهی گرانیاش (بخصوص غذا خوردن بیرون از خانه که بدون آن زندگی شهری هیچ لذتی ندارد) شنیدهام، کمکم دارم زندگی در لندن را بیخیال میشوم. در عوض، بدون هیچ تردیدی میگویم که نیویورک مرکز دنیا است و هر لحظه از زندگی زنان و مردان جوان و بلندپرواز دنیا که در شهری دیگر بگذرد، هدر رفته است.
در این شهر بزرگ و بیانتها برای هر کسی با هر حرفه و علاقه و سلیقهای جای زندگی و پیشرفت هست. نیویورک آخر دنیا است اگر دنبال پول، هنر، غذا، مد، تفریح، درس، و هر چیز دیگری که هستید. زندگی در آن گران است، میدانم. ولی در عوض پول درآوردن هم در آن خیلی آسانتر از بسیاری شهرهای دیگر دنیا است.
درست است که آمریکا سیاهترین سالهای تاریخ خود را در زمان مقام معظم دابلیویی میگذراند، ولی خوشبختانه اثری از بوش در نیویورک نیست. انگار که اصلا این شهر جزیی از آمریکا نیست. (کاپیتان هادوک قدیمها نوشته بود که تنها اشکال منهتن این است که در آمریکا است؛ حرف درستی است.)
خلاصه اینکه اگر بتوانم مرجان را راضی کنم تا دست از این تورنتوی ـــــــــ (جرات ندارم چیزی اینجا بنویسم) بردارد، حداکثر تا یکی دو سال دیگر به نیویورک میرویم. بخصوص که بنده بالاخره به زودی از شر آن پاسپورت لعنتی جمهوری اسلامی که به لطف برادران و خواهران حزبالهی به آب دهان خاتمی هم نمیارزد خلاص میشوم و میتوانم هر جای دنیا دلم خواست بروم و زندگی کنم.
در پایان شایسته است از همهی کسانی که در این سفر با مهربانی تمام جایی برای ماندن من و مرجان فراهم کردند تشکر کنم: علی ملی در نیویورک که از بس کار میکرد چند ساعت بیشتر ندیدمش، علی تمدن و شادی در ارواین که در کمتر از چند ساعت ما را تقریبا به همهی زندگیشان راه دادند، نازنین پرویز در لوسآنجلس که مثل پنج سال پیش مهربان و دوستداشتنی بود، مرتضی نگاهی در سنفرانسیسکو که کسی از خانهاش بدون عشقی تازه به شراب و آن شهر شیبدار و ظریف بیرون نمیرود. از دیدن خانمها و آقایان بسیاری هم در طی این سفر خوشوقت شدم که واقعا کار سختی است اسم همهشان را بیاورم و کسی را جا نیندازم و نرنجانم.
در ضمن، هر چه منتظر شدم کسی از سیا تماس نگرفت که بیاید مزدم را بدهد. دودرهبازهای خاکبرسر!