فرصت خوبی است که راجع به ابهامها و حاشیههای چند نوشتهی اخیرم کمی توضیح بدهم:
وبلاگ از زندان
منی که تمام عمرم را در ایران زندگی کردهام و فقط دو سال از آن دور بودهام چطور میشود که اوضاع ایران را فراموش کرده باشم. ولی وقتی میبینم که زرافشان و گنجی با شجاعت تمام راه به راه به بیرون از زندان پیغام و نامه میفرستند، چرا دنبال راهی نباشم که این نوشتهها و پیامهایشان ماندگارتر و موثرتر باشند؟
این یک واقعیت است که کسانی که در زندانهای عادی دوران محکومیت خود را طی میکنند، مثل زمان بازجوییشان تحت فشار نیستند و کم و بیش حقوقی مانند بقیهی زندانیها دارند. مسولان زندان هم اصولا نمیتوانند مثل دوران بازجویی آنها را در تنگنا بگذارند و برای همین است که نمیتوانند جلوی پیامها و نامههای زندانیان را به بیرون رسما بگیرند.
مشکل زندانیان برای ارتباط با دنیای بیرون این است که هیچ رسانهای از ترس تعطیل شدن جرات انتشار مطالب آنها را از داخل زندان نمیکند. ولی اگر رسانهای مثل وبلاگ وجود داشته باشد که مثلا به گنجی و زرافشان امکان بدهد با ریسک و مسوولیت شخصی خودشان، بدون واسطه، با دنیای بیرون تبادل نظر کنند دیگر چه مشکلی در کار است؟ آنها که همینطوری الان هم دارند آن خطر را با دادن نامه به بیرون میکنند؛ چه اشکالی دارد که این پیامها شکل منسجمتر و موثرتری در یک وبلاگ بگیرند؟
حمایت از رضا زاده
یادمان نرود که همهی مفهوم وبلاگ در همان «من» خلاصه میشود و اگر کسی «من» خودش را جدی نگیرد، وبلاگ نوشتن برایش بیمعنیترین کار دنیا خواهد بود. حالا اگر من یا هر کسی دیگری در یک کار جمعی شرکت نمیکند، دلیل نمیشود که آدم از خود راضی و ضد جمعی باشد. یکی از معنیهای فردیت یعنی همین که آدم خواست خودش را فدای خواست و تصمیم جمع نکند. اگر این حق را برای خودمان قائلیم باید برای همه هم باشیم.
از همین زاویه است که سوال سادهتر از آب کلیدی است: «اگر قرار باشد در وبلاگستان هم علايق شخصي را به علايق جمعي ترجيح بدهيم كه نميشود. ميشود؟»
راستش، بله میشود. جای واژهی «وبلاگستان» را با «نظام اسلامی» یا «خانواده» عوض کنید تا متوجه شوید با همین منطق است که در جوامع سنتی، از حاکم مستبد گرفته تا پدر خانواده چطور همه را در زندانی ذهنی حبس میکنند.
در ضمن، من آن دفعهای که برای وبلاگ انگلیسیام در جایزهی دویچهوله از خوانندگان درخواست رای کردم هرگز نگفتم که چون من ایرانیام باید به من رای دهید و چنین و چنان. دقیقا گفته بودم که «با خوششانسی، وبلاگ انگلیسی و فتوبلاگ من در مسابقهی وبلاگ رادیو آلمان، دویچه وله، در دو بخش نامزد شدهاند. حالا که ۹ روز بیشتر تا پایان رایگیری نمانده، از شما خواهش میکنم که اگر این دو وبلاگ را قابل میدانید، به آنها رای بدهید.» کجای این به خواننده القا میکند که باید به من رای بدهد یا مثلا چون من تنها ایرانی در آن بین هستم حمایت از من واجب است؟ بابا بیانصافی نکنید دیگر.