بعد از دو سال و اندی دوری، خیلی دلم میخواهد یک سفر بروم ایران. راستش دروغ چرا، دلم زیاد تنگ نشده -- چه کسی برای آن هوای مرگآور و ترافیک دیوانهکننده و مجریهای ریشو و چادری تلویزیون دلتنگ میشود -- ولی دوست ندارم از اوضاع ایران و حس و حال جاری در جامعه دور بیفتم. البته این وبلاگها خیلی این حس و فضا را خوب منتقل میکنند و اگر نبودند، تمام ما که خارجیم، یک دهم چیزی که الان از ایران میدانیم، نمیدانستیم.
اما میترسم، به دو دلیل کاملا متضاد: چه بگیرندم و شکنجهام کنند و نگهام دارند و ممنوعالخروجم کنند، و چه نگیرندم و کاری به کارم نداشته باشند، هر دو خیلی بدند. اولی آدم را تا مدتها از حیز انتفاع (واه، عجب کلمهی عربی خفنی بود) میاندازد و دومی باعث هزارجور شایعه بین ایرانیهای این طرف دنیا میشود که آن هم یک جورهایی آدم را تا مدتها بیخاصیت میکند.
خلاصه خیلی احمقانه است وضعیت آدمهایی مثل من. در انگلیسی به آن میگویند No win situation که خودمانیاش میشود همان چوب دو سر گهی خودمان (که بعضی آدمهای لوس تمام زهرش را با گفتن طلا به جای گه میگیرند.)