خنده دار است. با اینکه از عید خبری نیست و همه سر کار و زندگیشاناند، مثل سابق، ولی نمیدانم چرا آدم وبلاگ نوشتنش نمیآید. حس این را دارد که انگار آدم مثلا دارد با دیوار حرف میزند. ولی خب، اگر شما دارید الان این نوشته رامیخوانید طبیعتا نمیتوانید دیوار باشید و از این جهت بهتر است نگرانیای به خود راه ندهید.
دیگر اینکه هنوز خبری از پنلاگیها نشده. من همینجا بنیانگذارش را (که متافانه حتی اسمش را نمیدانم) به آشتی نوروزی و گفتگو برای حل اختلافات دعوت کرده بودم. ولی متاسفانه هنوز جوابی به دستم نرسیده. فعلا میگذارمش به حساب تعطیلات عید و شلوغی سر ایشان. ولی باید تکرار کنم که این دعوت من کاملا جدی و صادقانه است و درست است که در آن کمی بقول خوانندگان خودش کمی متلک هم انداختهام، ولی اصل حرفم کاملا جدی است. ما خیلی بیشتر از آنچه که فکر میکنیم با هم اشتراک داریم و بهتر است نیرویمان را برای مخالفت با همدیگر هدر ندهیم. هرچه باشد امسال به گفتهی مقام معظیم رهبری سال همبستگی ملی است.
راستی، اگر دقت کرده باشید چند تغییر کوچک در این وبلاگ داده شده است. یکی اینکه خانم بلوچی به مرخصی رفته است و معلوم نیست که اصولا دوباره به این وبلاگ برگردد یا نه. عکسهایمان را هم به هم پس دادیم و همه چیز با لبخند تمام شد. (البته بجز آخرش که آمدم دیدم هر چهار لاستیکم را با چاقو پنچر کردهاند. این سیسیلیها پس کی میخواهند متمدن بشوند.)
دیگر اینکه بخش نقل و نبات را به بالای صفحه آوردهام تا نشان دهم که چقدر آدم باحالی شدهام و نه تنها -- ماشااله -- دربارهی همهی مسایل سیاسی و اجتماعی دنیا نظرهای کارشناسانه میدهم، بلکه در صحنهی موزیک هم حضور فعال دارم و هفتهای دو سه تا صفحهی جدید یا قدیمی گوش میدهم. آن هم به کمک نرمافزار بینظیری به نام Rhapsody و آدمی بهنام علیرضا تمدن یا همان Civiliazation (میدانم زیاد از این شوخی خوشش نمیآید) بله، ما اینیم دیگر.