برای اشتراک ایمیل‌تان را وارد کنید: یا به این نشانی یک ایمیل بفرستید: EditorMyself-subscribe@googlegroups.com
۱۴ فروردین ۱۳۸۴ | 03 April 2005

 خودخواهی

  لينک‌دونی هفته
  • موسسه‌ی خبرسازی ایسنا

    بابا این ایسنا‌یی‌ها آبروی هر چه روزنامه‌نگار است برده‌اند. بابا نقل قول مردم را که اینجوری تحریف نمی‌کنند. بجای خبر نرم یکی به این اخلاق

  • شعله‌سعدی هم به سازگارا پیوست

    البته راستش را بخواهید اینها لااقل ایران را بهتر از رجوی و رضا وپهلوی می‌شناسند. اما هنوز هم کار کردن با دست‌راستی‌های آمریکا قابل قبول نیس

  • سومین مطلب دکتر معین در وبلاگش

    آقای معین. وبلاگت را برای ما بنویس، نه برای شورای نگهبان. آنها فرق یخچال و اینترنت را نمی‌دانند. نگران آنها نباش. خودت را به ما نشان بده.

Excerpt: Please somebody help the desparate soul of Koroush Ziabari. He is dying for a drop of undeserved fame and his parents are totally neglecting him. Please get him a shrink and save the poor kid.

آقا این کوروش ضیابری خودش را کشت. نامه‌اش را به عین در پایین می‌آورم برای اینکه سریع‌تر پدر و مادرش دنبال روانکاو و مشاور بیفتند، چون آینده‌ی بچه‌شان بطور جدی درخطر است.

سلام.
مي دانم خودخواه تر از آني كه...
نرود ميخ آهني در سنگ!
نامه يي براي علي تمدن نوشتم. اميدوارم آنقدر به بطالت و بيهودگي عادت نكرده باشي كه حتي نخواهي بخواني اش. اگر وقت داشتي تا آخرش را بخوان. مطمئن باش واكنشت هر چه باشد، آخرين باري است كه برايت مي نويسم

سلام بر علي تمدن
شايد آخرين نامه يي باشد كه برايت مي نويسم علي خان... اگر حوصله داشتي تا آخرش را بخوان.

مطلب زير را از وبلاگ علي قانع نقل مي كنم

شايد آرزوي بزرگي باشد اما طي هفته ها و ماههاي اخير مدام از خدا مي خواهم كاش آنقدر قدرت بدني بمن ميداد تا ركورد رضازاده را حتي صد و پنجاه گرم هم كه شده تغيير ميدادم . يا مثلا بجاي اينهمه خواندن و نوشتن و چشم درد و سر درد هاي سگي آنقدر با توپ فوتبال انس ميگرفتم كه حداقل يك گل بيشتر از علي دايي ميزدم و ميشدم آقاي گل جهان . حالا به كجا بر ميخورد اگر اكثر گل ها به يكي از همين كشورهاي دو ميليمتري روي نقشه جغرافيايي باشد كه مشق فوتبال را از بهار امسال شروع كرده اند. اين روزها همه جا صحبت از اين پهلوانان است كه ما و وطن مان را سر افراز كرده اند و سيل پيام و تبريك و هدايا و سكه هاي طلا و چك هاي مملو از صفر و سمند و پژو پرشيا و... بطرفشان سرازير شده است. طوري كه نابخردان شايعه داير نمودن بنگاه اتومبيل اين دلاوران را سر داده اند. راديو و تلويزيون و روزنامه ها هم تكريم و تحسين ها را بازتاب ميدهند. خود من دو تا كارت اينترنتي خرج كردم تا بتوانم به قوي ترين مرد قرن راي بدهم. ولي خودمانيم چه كسي ميداند بچه هايي كه در المپيادهاي علمي جهان مدال گرفته اند چند تا جا سوئيچي نصيبشان شده . بچه هايي كه در مسابقات ربوتيك با غولهاي دنيا رقابت كردند و مقام آورده اند نيمه وقت توي فروشگاه ها كار ميكنند و خرج شان را در مي آورند. چه كسي ميداند بليط كنسرت عليزاده در اروپا ناياب ميشود . چه كسي ميداند كداميك از رمانهاي ما به زبانهاي ديگر ترجمه و چاپ شده است. چه كسي ميداند نويسندگان ما گاهي كتاب هايشان را به حراج ميگذارند تا خرج بيمارستان و يا شهريه دانشگاه بچه هايشان را تامين كنند . چه كسي ميداند لاك پشت ها هم پرواز ميكنند...

و آقاي تمدن اين مطلب را از وبلاگ آقاي علي قانع نقل كردم. حركتي كه شما براي رضازاده شروع كرديد و من خودم نيز در آن شركت كردم و حتي لوگوي سايتم را برايش تغيير دادم. دستش درد نكند. سنگينترين وزنه ي تاريخ را زده است. اي ولله به قدرتش. اما اگر روزي عنوان قويترين و پوياترين فكر و انديشه ي جهان نصيب يك ايراني مثل علي پايا يا رامين جهانبگلو بشود، چه كسي وارد عمل مي شود و چه كسي لوگوي سايتش را براي آنها تغيير مي دهد؟ من به رضازاده انتقاد ندارم كه سر انتقاد بچگانه ي حسين درخشان كلي هم با او دعوا گرفتم!! اما شما فكر مي كنيد ما تا چه اندازه دينمان را نسبت به مفاخر انديشه و فكر ايراني ادا كرديم؟ خيلي از كساني كه روي اينترنت حوصله ي من را ندارند، به غرور متهمم مي كنند. اما شما خودتان قضاوت كنيد. از بين 10 ميليون خبرنگار رسمي يك فدراسيون بين المللي روزنامه نگاري، اينكه افتخاري براي ايران توسط فرزند همين آب و خاك كسب شده، حتي جاي آن ندارد كه يك خبرنگار حرفه يي و باكلاسي! بيايد و يك خبر از اين قضيه تهيه كند؟ هرچند خود ايرنا خبري مخابره كرد كه 20 درصد مطبوعات ايران اين خبر را منعكس كردند. اما ما چه قدر براي اينكه عنوان جوانترين خبرنگار جهان فرصتي بشود تا رسانه هاي جهان روي نام ايران زوم كنند و بعد از سالها شنيدن خبر زنداني و شكنجه شدن روزنامه نگارها و شناخته شدن ايران به عنوان زندان روزنامه نگاران خاورميانه، يك خبر اميدواركننده و شاد را از ايران بشنوند؟ نام من اصلا مهم نيست و اصلا مطرح نيست. موردي هم ندارد. آقاي رضازاده به پاس بلندكردن سنگين ترين وزنه ي ممكن روي سر، سر هم 400 ميليون تومان به عنوان دستگرمي از حكومت هديه مي گيرد و من كه بعد از 6 سال كار روزنامه نگاري و نوشتن هزار مقاله كه معلوم نيست چه قدر فكر و زحمت پايشان رفته افتخاري نه براي خودم كه براي نام ايران كسب كردم، بايد از استاندار استانم ساعت مچي بگيرم. ممكن است افرادي مثل حسين درخشان فكر كنند عقده يي هستم كه اينطور راجع به خودم سخن مي گويم. اما درد من اين است كه در باند افرادي مثل مسعود بهنود و ليلي فرهادپور و مصطفي قوانلو قاجار وارد نشدم تا اسم و رسمي براي خودم دست و پا كنم و گوشه يي در همين شهرستان خراب شده ي رشت سرم به كار خودم است. با رجب مزروعي و ماشاالله شمس الواعظين هم ارتباطي ندارم كه اگر روزي زنداني همين رژيم هم شدم، بيايند ملاقاتم و برايم دسته گل و شيريني تر بياورند!!!!!! درد من اينها نيستند. ديگران را نمي گويم اما آخر خط خودم را مي دانم كه مرگ است و بعد از آن هم ديگر دنيايي برايم باقي نخواهد ماند كه در آن بخواهم مقاله بنويسم و عنوان كسب كنم. وبلاگم هم مثل آقاي درخشان روزي شانصد هزار !! بازديدكننده ندارد كه وقتي كوچكترين خزعبلي به هم بافتم، برود روي آنتن اسليت و بي بي سي و گاردين...
نمي دانم تا چه قدر معرفت به خرج مي دهي تا اين ايميل را بخواني و يا حتي محتوايش را به گوش كسي برساني اما دوست دارم خيلي رك و راست بگويم كه از هر عاشق شكست خورده يي تنها ترم. اميرحسين رسائل معاون سردبير شرق شده. معاون قوچاني. رسائلي كه كار روزنامه نگاريش را تنها يكي دو سال زودتر از من شروع كرد. با هم در يك دفتر كار مي كرديم و در يك اتاق و... اگر واقعا فكر مي كني او انديشه يي براي ارايه دارد، بايد واقعا برايت اظهار تاسف كنم...
جهان كثيفي است. چه كساني ليدر و نظريه پرداز مي شوند و چه كساني از فرط انزوا نمي دانند كدام يك از لوحهاي تقديرشان را به ديوار آويزان كنند!!

فقيه شهر زند لاف به مجلس عام
كه آشكار و نهان علوم مي داند
جواب آنچه از او پرسي آن بود كه به دست
اشارتي بكند يا سري بجنباند

كوروش ضيابري


سردبیر: خودم و لینکدونی‌اش را هر روز با ایمیل دریافت کنید.
تازه درهمين باره:



دوستان و آشنايان

تبعیدی عصبانی
یک پزشک
خوابگرد
دوشیزه شین
سولوژن
عرب عصبانی
فلیسوف مآب رمانتیک
آهستان
حاجی واشنگتن
کوروش علیانی
دوم دام
بچه‌ی قلهک
زهرا
یادداشت‌هایی از کابل
بلوط
۳۵ درجه
آرش «کمانگیر» آبادپور
حسین پاکدل
۴ دیواری
یک وحید
مونتاژ انتقادی
پویان طباطبایی
نگارک‌ها
شب پیشگویی
آدم و حوا
کتابلاگ
دادابیس
از پشت یک سوم
حسین نوش‌آذر
عبدالقادر بلوچ
سینا دیلی
نانا
خورشید خانوم
پویان و سیما
گناهکار
ناهید رکسان
سیبستان
بامدادی
رویای آريایی
نگاه نو
نگاه نو
امنزیاک
فوکو بلاگ
مریم مومنی
خیاط باشی
فروغ
نیما دارابی
نازخاتون
مارسی نیومن
مرتضی نگاهی
هوشنگ دودانی
دستنوشته‌ها
روزنامه‌نگار ممسلمان
کریم ارغنده‌پور
شرح
کمال
راه من
مسعود بهنود
مریم ابریشم‌کار
فانتازیا
مسعود ده‌نمکی
روزنه
توکا نیستانی
مازوخیسم محاسباتی
زیتون پرورده
زيتون
جمهور
من راه نشین
آق بهمن
هپلی
امور ایران
حمید مافی
محمود فرجامی
پاسداران
حقوق‌دان پاریسی
طاها بذری
پاگرد
گردباد
خانوم حنا
میرزا پیکوفسکی
موج
صفا در ال.ای
فریادناممه
ملکوت
غلاف تمام فلزی
آن سوی دیوار
ارزیابی‌های شتابزده
لات‌لند
یک فتحی
شکرخواه
ایرانی طعنه‌آمیز
مهستی شاهرخی
جمال
پیاده رو
سمیرا سامانی
ایران‌شهر
آزادنويس
ایمیان
نوه‌ی غلامرضا تختی
لیلی نیکونظر
سبیل طلا
خط قرمز
لگوماهی
مسیح علی‌نژاد
تادانه
بابک داد
وب‌نگاشت
حسام‌الدین آشنا
محمد نوری‌زاد
افسون فسرده
هادی خرسندی
دردنوشته‌ها
دانشجوی مسلمان
منبر دات نت
مرصاد
بی‌بی‌گل
نسل خمینی
جواد کاشی
امیرحسین ثابتی
ف.م.سخن
آچار فرانسه
بی اجازه کوچیکترا نه
رزانیات
سوگلی ریچارد پرل
راهرو
کلنگ کمونیست کارگری
اکبر منتجبی
آی‌تی.ايران
خاکریزیسم
علیرضا شیرازی
احمد جلالی
خسرو نقیبی
حامد قدوسی
کیبرد آزاد
سلمان
ddmmyyyy
مهدی یوسفی
آزاده عصاران
نوک‌تیز
مریم اينا
میرزا
دلبستگی
روزها
انتخاب زنان
آشپزباشی
ابراهیم اسکافی
مشکات
خبرنگار مسلمان
مهدی محمدی
حسین رنجبران
سجاد صفارهرندی
فانونایت
شهرزاد
کامپیتور و ارتباطات
مهدی اسماعیلی
هنوز
زمستان است
شب‌نامه‌ها
گل‌آرا حمزه
چرک‌نویس
غربتستان
تبرمرد
محبوبه حسین‌زاده
احسان
بسیج جهانی
نگفتنی‌ها
هادی نیلی
انتخاب انسانی
خرچنگ زاده
یک استکاان چای داغ
نقیز
شنا در شنزار
مرد تنها
مرصاد امروز
شاخ به شاخ
مجید تفرشی
بازیگر آماتور
آرش صالحی
شبنم طلوعی
آرش غفوری
نیکی اخوان
عباس معروفی
سهند شمس
بیروت ریپورت
کافه ناصری
مطالعات فرهنگی رادیکال
لوبيا
سایه
جواد روح
ضدمورچه
پسر فهمیده
کشکول جوانی
حمید کریمیان
جوانفکر
حنیف مزروعی
پژمان نوزاد
نسرین افضلی
سهیل کریمی
امید معماریان
اسماعیل نیوز
فرنگوپولیس
کافه اندیشه
علیرضا خدابخش
زن نوشت
کلاشینکف دیجیتال
کلفه گینزبورگ
امیرعلی قاسمی
سفره ماهی
سفره‌ماهی
پاک‌نویس
لیلا خدابخشی
تکینسون
علی معظمی
عنکبوت
سرزمین آفتاب
چخوف منو نديدی؟
امشاسپندان
علی مزروعی
خارج از جعبه
مريم نبوی نژاد
ققنوس
بچه‌های سوم تیر
منقل، مخده و پلوراليسم ديني
فالشیست
شهاب اسفندیاری
فانوس خيال
آینه ایرانی
محمد تاج‌دولتی
معصومه ناصری
نیما نامداری
مژده
چلـــغوز
پرگلک
پیام یزدانجو
پیام یزدانجو
من و مانی
شبح
کاملیا انتخابی فرد
خودمونی
حرف غریب
شادی شاعرانه
و اما بعد
امير حسابدار
پاسداران
ایمان
پاگنده
بارانی آبی
اندیشه امروز
معصومه اتبکار
دفترچه‌ی ممنوع
حسن عابدینی
دیدی گفتم
مه‌زود
میان خطوط
جنگ و صلح
صبحانه
کوچه مدرسه حجتیه
آسمانِ سرپناه
حسام فروزان
حقیقت ایرانی
رازیگر
نیستان
یک وبلاگ ساده
تلخوش
قائم‌پناه
ژرف
یولداش
روزگاری که سپری می‌شود
رنگارنگ
مرمرو
کاپیتان هادوک
خاطرات مشبک
کوچ
افکار خصوصی
سیاحت‌نامه میرزا
روی جاده نمناک
کنج
دلتنگستان
کتابدار
نکته
يوتی‌اف-هشت
بازيگر آماتور
نفیسه مطلق
با شما نيستم
سکتور صفر
پارکينگ
پياله
ايستادن در مقابل باد
مهندس سعيد
يه وجب خاک اينترنت
احسان پريم
مهاجر
افعانستان امروز
از امروز
آذر و آيينه‌اش
بهنود کوچک
وبلاگ گوبا
روزگار من
يادداشت‌های سينمايی
اسپ‌سوار
دنيا دست کيه
نمای تزديک
عصيان
ایگناسیو
کتابچه
علاف تمام فلزی
تن‌تن‌سک
آسمان
یک جعبه شکلات
حرفهایم...
از کانادا
ندای امروز
دنيای يک ايرانی
عمو حميد
احسان و هزاره سوم
روزنگار
وب‌نوشت ابطحی
بزرگمهر حسین‌پور
دندانپزشک
پريشان بلاگ
سياست از نگاه دوم
برما چه گذشت
خاکستری
حرف‌های يک الپر
کاوه شجاعی
کاکتوس تيلا
کاپوچينو
خط سوم
ترزا
آبکش
خبرنگار
نيمه‌شب
صادق الوندی
الپر
صورتک
ساده‌تر از آب
مرتضی و ما
پرنیان
علی قدیمی
الفبا
کلانتر
زوزه
ریویو
محسن طالب
یلدا معیری
شهروند نصف‌جهانی
اسکورپیو
نعمت احمدی
لباس شخصی
علی خلیق
این مرد
یادداشت‌های فرهنگ
روزهای زندگی‌ام
یک بلاگر
دانشگاه غیرانتفاعی کیش
بچه‌های قلم
یاک
وحید پوراستاد
وب‌نامه
علی‌اکبر قزوینی
پناه
نوشی و جوجه‌هایش
اینجا و اکنون
مهاجرانی
جمیله کدیور
فانوس
صنوبر
پرنوشت
نادر فتوره‌چی
جنبشی استشهادی
بهزاد بلور
اشکان خواجه‌نوری
مصطفی تاجزاده
عباس عبدی
مسرت امیرابراهیمی
سبقت
عطا خلیقی
لیلی پوررند
آخوندها از مریخ نیامده‌اند
زرنوشت
گل‌دختر
علیرضا حقیقی
نگاه ایرانی
پاپتی
گوز آن‌لاین
وب‌گشت
لوبیسمم
فاطمه رجبی
نگاه یک ایرانی
هزاران نقطه
ریچارد سمبروک
نامحرمانه
غربت‌نوشته‌ها
رشید اسماعیلی
احمدی‌نژاد
شهیر شهید ثالث
احمد شیرزاد
موشک انداز
مژده غضنفری
ابراهیم فیاضی
فواد صادقی
نظرات ديگران

سلام آقا اين حتي عكس سايت هم كه گذاشته با فتوشاپ اسم خودش رو گذاشته داخل متن صفحه اطلاعيه جوانتريت خبرنگار دنيا

give me a break man! this kid is only 14. what do you expect? ebn-e-khaldoon? don't be so hard on people especially kids. he will be fine in a few years

من علاوه بر اينكه خود بزرگ بيني ندارم، كه صداقت و فروتني بيش از حدم باعث شده تا نتوانم مراحل پيشرفت را طي كنم. كساني كه يا مثل كبك سرشان را زير برف كردند و خود را به نفهميدن زدند، غير از مشق حسادت، تمرين ديگري نمي كنند. آنهايي هم كه نمي فهمند را نمي توان كاريشان كرد. مشكل من اين است كه فعلا در حال حاضر جوانترينم و ديوارم هم از بقيه كوتاهتر. مثل بابك هزاوه هم آنقدر بي هويت نيستم كه بخواهم پاچه ي حسين درخشان را بخارانم تا براي خودم كسب هويتي كرده باشم. بابك هزاوه را به خوبي و حتي بهتر از خودش مي شناسم. حاضر است تا سر حد مرگ نيز مجيز آدمي چون حسين درخشان را بگويد كه از لحاظ شخصيتي كپي هم هستند. همه مي شناسندم و حتي اگر خودبزرگبيني داشته باشم، ساديسم ندارم! مطالبم و هويتم مشخص و معرفي شده هستند. كسي كه واقعا دست به قلم بودنم را قبول ندارد برود يك فكري راجع به خودش بكند! نيازي هم ندارم به كسي ثابت كنم كه هفت زبان زنده ي دنيا را مي دانم. همين كه خودم مي توانم با حرف زدن به اين زبانها كارم را در هر كشوري كه بخواهم پيش ببرم، برايم كافي است... از سرسپردگي خودفروختگاني كه حاضرند تمام شخصيت نداشته ي خود را زير سوال ببرند تا اندكي در نزد حسين درخشان هم شيرين بشوند، بگذريم. بايد به آن آدمي كه حتي الفباي ژورناليسم را نمي فهمد بگويم كه بله! چاپ هزار مقاله نه تنها در نشريات محلي كه در نشريات سراسري معناي روزنامه نگاري را مي دهد. تا مرز 10000 مقاله هم به اين كار ادامه مي دهم و اميدوارم روزي دكترهاي چشمپزشك آنقدر سرشان شلوغ باشند كه ديگر براي باقي افراد فرصتي نماند كه چشمشان از حدقه بيرون بزند. اگر من بدانم اين همه بدخواه و معاند و حسود دارم كه تا حالا كوفي عنان شده بودم!!

به نام خدا/ من هم مثل حامد قدوسي قبول دارم كه اين بنده خدا به نسبت سنش واقعا خوب مي نويسد. با اين كه احساس كند در حق او اجحاف شده هم مشكلي ندارم؛ ولي اين روش پرخاش گرانه اش واقعا به هيچ عنوان قابل دفاع نيست و با هيچ منطقي جور در نمي آيد. اين نمونه را ببينيد:

بهترين كار قرار دادن نامه در وبلاگ بود. متن نامه و خودستايي‌هاي به وضوح بي‌اساس نويسنده در وب‌سايتش خود گوياي همه چيز است. واقعاً وضعيت اين كودك نگران كننده است، او در دنياي كوچك خود گمان مي‌كند كه به بسياري از مسائل "مسلط" است و به همين واسطه بايد مورد ستايش همگان قرار بگيرد، او يا معناي تسلط را نمي‌داند و در زندگي شانس ديدن افراد "مسلط" را نداشته و يا در دنياي كوچكش "تسلط" تنها به دانستن اندكي از موضوع خلاصه مي‌شود. از نظر من او به شدت از حسادت، توقعات بي‌جا از اجتماع و خود بزرگ بيني كاملاً بي‌پايه رنج مي‌برد. حتي آن‌هايي كه بسيار مي‌دانند و گرفتار چنين مشكلات شخصيتي‌اي هستند، هرگز انسان‌هاي موفقي نبوده‌اند چه رسد به آنكه مدام خود را بستايي و آنچه كه ارائه مي‌كني هم پر از ايراد‌هاي واضح و بديهي باشد!

دوست عزيز کوروش ضيابري ببين قربونت برم شما عوض اين کارها بشين انتگرال تانژانت ايکس زير راديکال رو حساب کن و يا يک عدد با ۵۰۰ رقم رو با کامپيوتر به اعداد اول تجزيه کن من شخصا (من‌هم مثل شما آدم مهمي هستم آخه) به شما قول مي‌دم تو ايران که هيچي تو تمام دنيا معروف ميشي ببين اين کس و شعر ها که تو ميگي و اکثر اين وبلاگ نويسها ميگن بيشتر جنبه تفريحي داره و ۱۰۰۰ فکتوريل بهتر از تو حافظ و مولوي کس و شعر گو بودن و ببين چه گلي به سر مملکت گل و بلبل اوردند هفتاد ميليون جمعيت نابغه و هنوز بنزين رو از خارج وارد مي‌کنيم. برو بشين سر حساب هندسه و فيزيک شيمي که بعدها وقتي حسين درخشان رئيس جمهور شد بکنتت وزير علوم مثلا.

آقا این همه جنجال و پانصد هزار تا کامنت آقای ضیابری برای خبری است از ایرنا و به نقل از یک مسوولی در رشت نقل شده . آن مسوول هم مدعی بود که این مقام شامخ برای آقای ضیابری از راه تحقیق در سایت انجمن جهانی روزنامه نگاران به دست آمده . در آن سایت هیچ راهی برای چنین تحقیقی وجود ندارد . یکی بگوید اساسا این خبر ، به جز آن منبع ایرنا چه منبعی دارد که آقای کوروش ضیابری ، با سنی که سه سال است چهارده ساله مانده ، جوانترین است ؟ باقی قضایا را همه می دانیم . چه آنها که به دلیل دشمنی شخصی ، هر چه درخشان بنویسد را مسخره می کنند و چه دیگران که از این همه خودبزرگ بینی یک نوجوان به ظاهر نابغه کلافه شده اند .

اگر ما هم از بچگی واسه وبلاگ نویسی حمایت میشدیم میشدیم ضیابری.این بچه نمیدونم از کجاش در میاره این چیزارو مینویسه از طرفی هم به اسم پدر مادرش تو مجله کامپیوتری مینویسه دریغ از اینکه بدونه چی نوشته.به نظرم درست نبود بهش بال و پر بدی!

خيلي دريده شدي...

قشنگ ترین اصطلاح رو آندرتیکر بکار برده ، اسپم درآستانه بلوغ :)) راست میگه... هرجا میری این یک کامنت گذاشته که تو رو خدا منو آدم حساب کنید. فقط اسپم میکنه ، کجاش روزنامه نگاره؟ قبلنا که میگفت 7 تا زبون بلده و مترجمه و برنامه نویس وب و نویسنده. حالا شده روزنامه نگار خالی. من هم توصیه میکنم ببرندش پیش روانپزشک ، البته اگه خودشون اینو اینجوری با آوردن که دیگه هیچ.... بیخیال

خواستم بگم امسال که تحويل شد و کوروش جان الان 15 سال دارند. حرف زدن در اينجور موارد هم اصلاً بدنيست. و ممنون از هودر که به ايميل ايشون پرداخته. چون ديگران حوصله‌ي دعوا مرافعه‌هاي اين ايميل را نداشتند. کوروش جان پس کي بزرگ مي‌شي بابايي؟؟

حسین این کارت با کاری که خمینی در مورد سلمان رشدی کرد کاملأ شباهت داره (البته در مقیاس متفاوت!) خمینی با اون فتوی تخمی اش در مورد سلمان رشدی یک شبه او را از یک نویسنده درجه سه با حدود چند هزار تیراژ به یک ستاره بین المللی با میلیونها تیراژ تبدیل کرد! و در واقع به انتشار کفر کمک کرد. حالا حکایت تو و این ضیابری است.

کودکاني که بسيار باهوش و يا نابغه هستند هميشه در اين خطر هستند که آنقدر گرفتار آموزش و يادگيري شوند که کودکي کردن را فراموش کنند و آنچه که مسلم است هر انسان اگر بخواهد متعادل باشد بايد تمام جنبه هاي وجودش را بخوبي درک کند و به همه آنها بها بدهد . در مورد ايشان به نظر مي رسد که بسيار باهوش است و مثل بسياري از ادم هاي باهوش تنها ..... و متاسفانه چون همه اينها را در سني بسيار پايين تجربه ميکند . سني که در آن بايد مورد مهر زياد و توجه قرار گيرد گاهي رفتارهاي عجيب از خود نشان ميدهد . من به شما توصيه ميکنم که او را درک کنيد و به استعدادهايش و شخصيتش احترام بگذاريد و به او هم پيشنهاد ميکنم اينقدر در بزرگ شدن عجله نکند و به دنبال اين باشد که قدري هم کودکي و نوجواني کند . که بعدا پشيمان نشود . اين تجربه اي است که هيچگاه بعدا فرصتش را نخواهد داشت . اما کارهايي که الان مي کند را ديرتر هم ميتواند با روحيه بهتر انجام دهد . که وقتي بزرگ شدي فرصتي براي لحظات بي دغدغه و شاد و شيطاني کودکي نيست

جناب آقاي درخشان از شما به خاطر قراردادن اين مطلب واقعا ممنون و سپاسگزارم. برخلاف بقيه دوستان با نظر شما كاملا موافقم و قصد داشتم اين كار را چندي پيش خودم در بلاگم انجام دهم، كه فرصت نشد. دوست عزيز ما آقاي كوروش ضيابري متاسفانه از زماني كه وارد دنياي اينترنت شده‌اند مرتب به تبليغ خود مي‌پردازند... آن‌چنان كه از نوشته‌ي ايشان برمي‌آيد كه:«با اين كه رضازاده را قبول دارم ولي چرا به او ماشين و سكه و... مي‌دهند ولي به من كه فلان جايزه را گرفته‌ام ساعت مچي مي‌دهند؟» دوست عزيز آقاي ضيابري، شما دچار يك بيماري رواني خودبزرگ‌بيني هستيد كه چنانچه فرصت شد شرح كامل آن را از كتاب «اصول روان‌شناسي» در اينجا مي‌آورم تا ببينيد كه كاملا در مورد شما صدق مي‌كند. شما چه در سايت شخصي خود و چه در سايت‌ها و بلاگ‌هايي كه در آن‌ها مي‌نويسيد و چه در سايت‌ها و بلاگ‌هايي كه براي آن‌ها كامنت مي‌گذاريد، مرتبط به «خود»تان اشاره و تكيه مي‌كنيد. يادم نمي‌رود كه زماني بود كه به هر بلاگي كه مي‌رفتم در قسمت نظرات آن پيام طولاني و تكراري شما را مي‌ديدم كه به «خود»تان و حالا مثلا جايزه‌اي كه گرفتيد اشاره كرده بوديد. «چرا به من توجه نمي‌كنيد؟ چرا من را در نمي‌يابيد؟» اين مي‌تواند صحبت‌هاي يك نوجوان ساده و لوسي باشد كه حالا در دنياي سايبر با تلاش و انرژي هنگفتي آن را فرياد مي‌زند. قبل‌تر نوجوانان اين حس را در خانه و در مقابل پدرومادرشان و احيانا خواهروبرادرشان ابراز مي‌داشتند كه گويا امروزه به دنياي سايبر كشيده شده است. حسين درخشان عقل كل نيست ولي او را از خيلي‌ها بيشتر قبول دارم. و امروز بيشتر زيرا همان دو سطري كه در ابتداي اين مطلب نوشت بيانگر تمام چيزهايي بود كه بايد گفته مي‌شد. حق نداري بر مطالب حسين درخشان نام «خزعبل» را بگذاري، چون در حدي نيستي كه اين كار را بكني. نه فقط حسين درخشان، بلكه هيچ كسي كه در اين بلاگستان و به طور كلي دنياي سايبر فعاليت مي‌كند. اگر در مدرسه‌ات به خاطر جايزه‌اي كه گرفتي (كه حالا معلوم نيست چه كوفتي است) تو را ستايش مي‌كنند اينجا ارزشي نداري. نوجوان 14 ساله‌اي كه ادعاي روشنفكري (توجه كنيد فقط ادعا) دارد اگر براي خودش كسي است چرا اين قدر خاك زيرپاي فعالان دنياي سايبر را ليس مي‌زند؟ آقاي ضيابري، در دنياي سايبر به جز چند مورد كوچك اهميتي در سطح وسيع به شما و احيانا جايزه‌اي كه گرفته‌ايد داده نشده است. بهتر است بيش از اين خود را كوچك نفرماييد و روياها و احساسات نوجواني و بلوغ خود را خراب نكنيد. اگر رفتي پيش روانكاو (كه حتما بايد بروي) مشكلت را اين‌گونه بيان كن:«من خودشيفته‌ام و روياپرداز» دواي دردت پيش آن‌هاست عزيز دل برادر. (آقاي درخشان دوباره از شما صميمانه به خاطر اين كارتان تشكر مي‌كنم.)

يك سوال تو ادعا مي كني اهل حسن نيتي و آدم مغرور و خودخواهي نيستي و نيازي هم به روانكاو و روانپزشك نداري. سوالم را جواب بده. اگر جواب منفيست و يا اگر مثبت است، فقط مي خواهم جواب را بدانم. در كنار اين چندصد لينك گوشه ي صفحه ات، حاضري يك لينك هم به من بدهي يا نه. شرايطي داري؟ البته بيخود هم نيست كه اين سوال را مي پرسم اما به هر حال مي خواهم جواب بدهي. البته اگر دستت خسته نمي شود و از مصاحبه با بي بي سي فارغ شده يي و تصور نمي كني اين درخواست من در جهت شهرت طلبي است... مثل همان لينكهايي كه به سايتهاي يكي دو روزه يا بسيجيهاي تروريست دادي... اگر وقت گرانبها اجازه داد جوابم را بده.

تو خير سرت فيلتر گذاشتي روي كامنتينگت كه توهين به ديگران را از فيلتر رد كني و انتقادهاي محترمانه از خودت را در طرفه العيني حذف بكني؟؟ اين بخش كامنتينگ يا به قولي پيامگير تو مطمئني با سلامت اداره مي شود؟ پيام‌گير بعضی از وبلاگ‌ها تفاوتی با توالت عمومی ندارد! به‌عبارتی، هر کس که دل‌پيچه دارد و می‌خواهد خودش را با عجله خالی کند، به آن‌جا می‌رود و محتويات چرکين دل‌ و‌ روده‌اش را آن‌جا بيرون می‌ريزد. صاحب وبلاگِ نيز با نابخردی تمام، به اين بهانه که "نبايد نظر ديگران را سانسور کرد"، اين فضولات را همان‌طور دست‌نخورده باقی می‌گذارد. بايستی پرسيد:‌ آيا اين آقايان آزادانديش فرقی بين پيام با فضولات ذهنی يک آدم بيمار قائل نمی‌شوند؟ هنگامی که به آدرس ايميل آنان اسپم يا ويروس فرستاده می‌شود، آيا باز با همين مقدار از "آزادانديشی"،‌ اسپم را پاک نمی‌کنند؟ انسان به‌راستی از رفتار بعضی کودکان بالغ‌نما شگفت‌زده می‌شود! شخصاً برای کسی که پيامگيرش را پاکيزه نگه نمی‌دارد حرمتی قائل نيستم، چه او خود در نظر ديگران احترامی برنمی‌انگيزد. به راستی حيف نيست که نظر خود را بی‌دريغ در هر مکان نالايقی برجا گذاريم که صاحب آن استنباطی درست از گفت‌وگوی سالم ندارد؟

فكر كنم خوب معناي شانتاژ را مي فهمي چون خودت از كساني هستي كه اين فرهنگ را ترويج مي كني حسين خان درخشان. هياهو كردن و فحش به دهان بودن كار هر كسي هست. خودت فكر كنم بعد از اين همه مدت آنقدر برايت شخصيت باقي مانده كه بتواني با وجدان قضاوت كني. چه كساني از تو در اين كامنتها حمايت كردند و به من با هر زباني و با هر توهيني به سبك هر حيواني توپيدند؟ كساني كه اصلا هويتشان مشخص نيست و حتي با ايميلهاي جعلي مطلب مي نويسند. يعني كساني كه جرات ندارند حتي خود را فاش كنند. و چه كساني از من حمايت كردند؟ زندگي فقط در عيش و نوش و خوشگذراني خلاصه نمي شود. شايد ايادي شما بيايند و بگويند كه من چه كسي هستم كه خودم را اينقدر بزرگ مي بينم اما همه ي آنهايي كه به سان اسبهاي تازه آزاد شده به هر سو مي تازند بي آنكه افسارشان را به دست كسي بسپارند هم اينقدر انسانيت در وجودشان باقي مانده كه قضاوت كنند معناي خودبزرگبيني را هم در رفتار تو مي توان ديد...

یعنی بابت جوان ترین روزنامه نگار بودن (البته اگر چاپ شدن مطالب در یک هفته نامه محلی معنای روزنامه نگاری بدهد) 400 میلیون می خوای ؟ اگر پول رو ندن هم می خوای خودکشی کنی ؟ بی خیال بابا ولی جونه مادرت همون رشت بمون حیفه بیای تهران.

من رفتم و سايت کورش ضيابري را نگاه کردم. شيوه نوشتنش نسبت به سنش تحسين برانگيز بود. هر چه باشد نوجواني است که انرژي‌اش را روي کار روزنامه‌نگاري متمرکز کرده و اين در شرايط ايران کار مهمي است. طبيعي هم است ‌که آدمي در اين سن و سال دچار خودبزرگ‌بيني شده و از اين‌که ببيند قابليت‌هايش توسط ديگران درک نمي‌شود عصبي شود. حالا برايم جالب است که دوستان وبلاگ‌نويس به جاي حمايت از او اين گونه بايکوتش مي‌کنند. راستي آقاي درخشان چه عجب در اين يک پستتان تحليل جنسي از ماجرا ارائه نداديد.

این مطلب مهاجرانی عبرت اموزه .چون صبحانه بسته است خودت لینک بده.

http://mohajerani.maktoub.ir/archives/2005/Mar/26/235.php

خوب! كه چي؟ تا ديروز نميدونستيم اين يارو ضيا بري كيه.حالا فهميديم.خيال كردي مثل خودتيم؟با اين شيوه هاي تبليغات منفي ميكني بچه معروف بسازي از طرف!...خودتي!

come on people, give this poor kid a break. quite frankly i find him pretty entertaining. take a look at his website, you'll see what i mean

هودر جان، این مخابرات مادر‌به‌خطا رادیو هودر را فیلتر کرده با این آدرس:http://editormyself.info/archives/2005/03/050307_013683.shtml . منتها وبلاگت با .info برقرار هست.

این کس و شعر چیه میزاری تو سایتت, خاله زنک شدی بد جورها! هی داری می گردی ببینی کی راجع بهت حرف میزنه.

همين که به اين اسپم در استانه ی بلوغ توجه کردی به نظرم حالشو خراب تر کردی. ولش کن توام حوصله داريا.

سلام ... واقعا متاسفم. متاسف ازین طرز فکری شما که همیشه دارید ... بجای اینکه بکوشیم جامعه ای بسازیم که کسی بخاطر نوشتن افکارش گرفتار نشود شما هی همه را دعوت به خفه خان و خودسانسوری بکنید .. اگر واقعا دلتان میسوزد چرا این نامه را منتشر کردید؟ آینده بچه هایمان در خطر هست و چندین بار گفتم و که مقصر اصلی کیا و چه جور اشخاص هستند، اشخاصی مثل شما که نفوذشان زیاد هست و امیدواران و کوشندگان را مسخره میکنند

هم با روانکاو موافقم و بيشتر از آن با در خطر بودن آينده ي اين بچه! گناهش هم به گردن پدر و مادري ست که از کودکي 12 ساله خواستند پلي بسازند براي بلند پروازي هاي ابلهانه ي خودشان! اين پسرک را خوب مي شناسم_ به خاطر همشهري بودن_ پس بهتر است حرفم را باور کنيد!

یکی از خیانت های بزرگی، که تو - حسین درخشان - به جامعه ی ایرانی کردی رواج دادن وبلاگ نویسی بود بین این قوم. هر گاگول و بیسوادی که بابا ، ننه اش قربون ِ دست و پای بلوری اش می رفتن اومد با کلی اولدورم بلدورم شد وبلاگ نویس و اولین کاری هم کرد به خود تو بابت ابتذال در وبلاگ نویسی فحش داد. بین ما یه جوکی هست که میگیم (( همه وبلاگ می نوشتن کم بود . حالا حسین درخشان هم اومده وبلاگ نویس شده!!! )) استفاده از اسلحه رو یادشون دادی و خودت شدی هدف. پس عجیب نیست یه بچه بی سواد خود شیفته بیاد دهن اش و این جور باز کنه. یا اصغر خاله زری اینا و سکینه خانه زاد ِ اکبر خان. به صورت کاملا علمی ثابت شده که دو دسته از آدم ها مستعد دیوانه شدن - به معنای رسیدن به جنون - هستن. یکی نابغه ها و دوم حرام زاده ها. البته من اعتقاد راسخ دارم که کورش جان هم وطن رشتی ما نابغه است. دیگران رو نمیدونم چه فکری میکنن!

حودر خان. قول مي دم تو حتي مطالبي كه من در اين نامه آوردم رو نخوندي و نمي دوني اصلا كل منظور و حرف و كلام من چيه. برچسب زدن ديوانه و مجنون به اين و آن از طرف تو، هيچ فرقي با 14 سال زنداني شدن يك فعال سياسي بدون تشكيل پرونده و دادگاه كه در رژيم جمهوري اسلامي انجام مي شود ندارد. گروه فشار هم فقط كسي نيست كه ريش بلند كند و بلوز روي شلوار بيندازد و تا آخر دگمه ي يقه اش را ببندد. گروه فشار مي تواند كسي باشد كه بدون گوش كردن به نظرات ديگران، آنها را بچه مي خواند و خودش را عقل كل!! گروه فشار مي تواند ساخته و پرداخته ي دست هر كدام از ماها بشود حتي كسي كه ادعاي مدنيتش دارد گوش عالم را كر مي كند...

بابا ول کن این بچه رو! روزگار بچگی وهزاران آرزو و خیالات. بزرگ بشه درست می شه. ولی تو هم یه چیزیت میشه؛ یه بار سربه سر بچه میذاری، یه بار دادوقال را میندازی واسه یه انجمن خسن آقایی که سر و ته همشون به زور به 100 نفر می رسه. بد نیست یه کم جدی تر باشی.

اگه داستان سعدي و كودكي كه به او انگشتي رسانده بود يادت باشد، بهترين كار اين است كه حتي تش,يقش كني كه خود را از آنچه مي پندارد بزرگتر بيند كه سعدي هم با ديناري كه به كودك داد بهاي خونش بود. اما تو از سر دلسوزي چيزي گفته اي و خبر نداري ملت ايران اغلب دچار توهم خود بزرگ بيني هستند و در ملكتي كه وزيرش با دكتراي تقلبي يا حد اكثر مكاتبه اي وزارت مي كند و از هر موسه غيرمعتبر كه بخواهي سرتيفيكيت دارد چه توقعي است از نوجوان ١٤ ساله. البته در مورد مداواي نوابيغ بهترين روش تندي است ولي آن مال موقعي است كه دلسوزي در كار باشد ضمن اينكه پر بعيد نيست كه اين ترهات را زير نظر والدين مي بافد چه ما ايرانيان علاوه بر ماشين و مهماني و سرويس طلا به آي كيوي بچه مان هم پز مي دهيم.

جناب درخشان این بابا که فقط یه الف بچه است. شما که با این همه سن و سال ورداشتید اینجوری تیتر زدید فقط نشون از سوزش داره!

چيزه ... فقط ميشه خوند ... ميگن الكل نود و هشت درصد از اين كارا ميكنه ... راس ميگن؟ ... آره خب