برای اشتراک ایمیل‌تان را وارد کنید: یا به این نشانی یک ایمیل بفرستید: EditorMyself-subscribe@googlegroups.com
۲۲ اردیبهشت ۱۳۸۴ | 12 May 2005

 درود بر لندن، درود بر قطار

یک مطلب مفصل همان روزهایی که لندن بودم نوشتم که به دلیل احمقانه‌ای پاک شد. ولی الان می‌خواهم چند نکته‌ی جالب که از این سفر دستگیرم شد برای شما ملت همیشه در صحنه بنویسم. باشد که مورد قبول درگاه باری تعالی قرار گیرد.

- روزنامه‌های جدی لندن همه دارند می‌شوند عمودی. یعنی تابلوید (Tabloid). قبلا فقط روزنامه‌های خاله‌زنکی چرت این‌طوری بودند. ولی از بس این انگلیسی‌ها روزنامه خواندن را در مترو، در آن ازدحام و در حالت ایستاده‌‌ی یک دست به میله و دست دیگر آزاد، جدی می‌گیرند که روزنامه‌های درست و حسابی مثل تایم و ایندیپندنت هم عمودی شده‌اند. حتی گاردین هم ضمیمه‌هایش را عمودی می‌بندد.

- لندن دو اشکال بزرگ در مقایسه با نیویورک دارد که آن را به جای دوم در فهرست بهترین شهرهای دنیا از دید هودری می‌فرستند: مترویش نیمه‌شب می‌بندد در حالی که متروی نیویورک ۲۴ ساعته است؛ و دیگر اینکه بارهایش هم ساعت ۱۱ شب می‌بندند، مگر جاهای کمی که پروانه‌ی سرو الکل طولانی‌تر دارند که معمولا کلاب‌اند و دارای حق ورود. در حالی که در نیویورک بارها تا ساعت چهار الکل به خلق الله می‌دهند. این دو مورد باعث می‌شود که زندگی در لندن برای آدم‌هایی که مثل من کارشان ساعت و نظم خاصی ندارد کمی سخت شود. در صورتی‌که در نیویورک میلیون‌ها نفر هستند که مثل من زندگی غیر از ۹ تا ۵ عصری دارند.

- برای اولین بار به سروش و مهاجرانی معرفی شدم و باعث تعجب اینکه هردوشان مرا می‌شناختند و تاحدی هم تحویلم گرفتند. حتی مهاجرانی (اگر بعدا در لبنان در مصاحبه‌ای آن را تکذیب نکند) گفت که هفته‌ای چندبار وبلاگ مرا می‌‌خواند و از من درباره‌ی وبلاگ‌گونه‌ی خودش هم نظر خواست. و البته متلک‌گونه‌ای هم گفت که من منظورش را نفهمیدم. گفت که البته مقام ولایت را هم سعی می‌کند بر وبلاگ‌ها حفظ کند. بهنود گفت که لابد منظورش این بوده که یعنی مواظبی که به مسیری که نمی‌خواهی نرود. ولی از آنجایی که مهاجرانی میانه‌ای با خامنه‌ای ندارد فکر کنم منظورش این بود که می‌خواهم حرفم را به زور در وبلاگستان پیش ببرم. باید دفعه‌ی بعد از او بپرسم که منظورش را واضح‌تر بیان کند. این از تاثیرات منفی معاشرت با گل‌آقا است فکر کنم. من به آن می‌گویم طنز آخوندی. اما طنز نبوی طنز پسآخوندی است.

- بعد از حدود سه سال سینا و فرناز و بچه‌شان را که وقتی من برای اولین بار در تهران دیده‌بودمش منهای چندماه داشت دیدم و حسابی خوشحال شدم. ولی راستش را بخواهید دیدن سینا با آن عینک کج و بی‌دسته‌اش -- برای فهمیدن دلیلش سوالی لازم نبود -- من را درباره‌ی نظریه‌ام راجع به بچه در جامعه‌ی شهری مدرن به یقین رساند. نمی‌گویم، چون اگر بچه دارید ناراحت می‌شوید. بهتر است همین‌طوری خوشحال بمانید.

- دو چیز درباره‌ی توالت‌ها و دستشویی‌های خانه‌های لندن مرا به حیرت فرو برد. یکی اینکه توالتش اصولا در اتاقکی جدا از دستشویی و حمام است. (که برای همخانه‌های کسانی که مثل من در توالت بیشتر از بیرون از آن چیز می‌خوانند خیلی خوب است) و دوم اینکه شیر آب سرد از شیر آب گرم در دستشویی‌ها کاملا جدا است و حتی فاصله هم دارد. نمی‌دانم چطور باید از آن استافده کرد. هی باید آدم دستش را از زیر آب داغ به زیر آب سرد حرکت دهد، یا اینکه در چاه دستشویی را بگذارد و آن را پر از آب ولرم کند و دستش را آنطوری بشورد. نمی‌دانم.

- از شما چه پنهان اگر چند هفته‌ی دیگر در لندن می‌ماندم دیگر کاملا Estuary English حرف می‌زدم. چون در کمال تعجب تلاشم برای درآوردن ادای جیمی اولیور آشپز و جود لای هنرپیشه مورد تشویق چند لندنی واقع شد و نتیجه می‌گیریم که با چند ماه زندگی در لندن دیگر مشکلی از نظر لهجه وجود نخواهد داشت. جنو وا آمین؟

- آقای بهنود و بانو طبق معمول بسیار مهربان و دوست‌داشتنی و دست‌ودل‌باز بودند. به من تخت اتاق کار بهنود را داده بودند که او تقریبا بیشتر عمرش را در آن می‌گذراند. البته بجز وقت‌هایی که برای خریدن شیرینی‌های فرد اعلا (که سر آن در خانه همیشه دعواست) به شیرینی‌فروشی فرانسوی مخصوصی پایین‌تر از ایستگاه قطار پاتنی می‌ورد و برمی‌گردد. آن شیرینی‌ها در آن خانه از شمش طلا باارزش‌تر است. اگر میهمانشان بودید هرگز درباره‌ی آنها چیزی نپرسید که زیاد به نفع‌نان نیست. تازه، من شانس می‌آورم که وقتی من خواب بودم و آقای بهنود کار می‌کرد، خبری از جلسه‌های پلتاکی با تحریریه‌ی روز نبود. ورگنه من باید خواب حسین باستانی را می‌ددیم که دارد از توی ایمیل نبوی شیرینی‌های بهنود را که آتی خانوم از بالای کمد کش رفته بود یواشکی توی کیف پولش می‌ریزد و فرناز قاضی‌زاده هم با مریم زهدی در سنترال پارک نیویورک تاب‌سواری می‌کنند. واقعا شانس آوردم.

- راستی پاریس هم خیلی مختصر دیدم. بدون برج ایفل و بدون ساختمان هرم‌گونه‌ی موزه‌ی لوور. ولی در عوض کریستوفر دیکی، دبیر خاورمیانه‌ی نیوزویک را که شش سال پیش در تهران دیده بودم ملاقات کردم. همین‌طور رضا قاسمی را از نزدیک ملاقات کردم و در حال دیدن بازی لیورپول و چلسی ساندویچ کتلت و گوجه و خیارشور و باگت واقعی فرانسوی دست‌پخت آقای قاسمی خوردم. به همراه کمی شراب قرمز احتمالا مرغوب (باید جدی بروم توی خط شراب‌شناسی. البته بعد از اینکه راجع به نقاشی و موزیک کلاسیک معلوماتم را بالا بردم. روشن‌فکر بدون این سه‌تا دانش در دنیا نداریم. جز در ایران که البته هر کسی عینک داشته باشد می‌شود روشن‌فکر و هر کس سبیل نداشته باشد، مهندس.) آقای قاسمی مهربان، آآرام و شیرین بود. حداقل با من.

- از اینستالیشن باغ بی‌برگی کیارستمی خیلی خوشم آمد. این آدم نابغه است. برایش یک نامه‌ی فدایت شوم به فارسی در دفتر یادبودش به فارسی نوشتم. امیدوارم دیده باشدش.

- دو شب را پیش یکی از بچه‌های اوپن‌دموکراسی که دیگر باهاشان پسرختاله‌ شده‌ام در شرق لندن گذراندم که الان یادم رفته اسم محله‌اش چی بود، ولی نزدیک ایستگاه Aldgate East و Liverpool Station است و جایی است که الان هنرمندهای باحال ولی بی‌پول شهر زندگی می‌کنند. محله‌ی خیلی خودمانی و خوبی بود، پر از رستوران‌های هندی که به زور می‌خواهند آدم را به هوای تعریفی که گاردین ازشان کرده با تخفیف‌های وسوسه‌انگیز به رستورانشان بکشند. دلیلش هم این است که این محله که قبلا مال کارگرهای فقیر انگلیسی بوده الان دست ترکیبی از بنگلادشی‌ها و دبش‌ترین جوان‌های شهر است. (می‌خواهم از این به بعد بجای باحال در برابر Cool بگویم دبش.) می‌گویند کارل مارکس هم زمانی در آن جا زندگی می‌کرده. خدایش بیامرزاد که خوب مردی بود. البته اگر کمونیست‌های کارگری و مجاهدین خلق را از فهرست دست‌آوردهایش بیرون بیاوریم.

- چقدر قطار بهتر از هواپیما است. لازم نیست آدم یک ساعت از شهر بیرون برود تا به فرودگاه برسد و بعد هم دو ساعت در فرودگاه منتظر سوار شدن و پرواز و پیاده شدن و گرفتن بار و برگشتن به وسط شهر و کوفت و زهر مار باشد. یوروستار را می‌گیری و دو ساعته به پاریس یا لندن می‌رسی و پنج دقیقه بعد در وسط شهری. قطار کمی گران‌تر است، ولی واقعا به آسودگی خاطرش می‌ارزد. مرگ بر هواپیما. درود بر قطار.

چیز برای نوشتن درباره‌ی این دو سفر زیاد است. ولی فعلا به همین قدر راضی شوید.


سردبیر: خودم و لینکدونی‌اش را هر روز با ایمیل دریافت کنید.
تازه درهمين باره:



دوستان و آشنايان

«نانا»
«نگاه نو»
«نگاه نو»
«رویای آريایی»
«آن سوی دیوار»
«عرب عصبانی»
«یک فتحی»
«جمال»
«محمد نوری‌زاد»
«خیاط باشی»
«کریم ارغنده‌پور»
«راه من»
«افسون فسرده»
«مریم ابریشم‌کار»
«هادی خرسندی»
«آرش «کمانگیر» آبادپور»
«ملکوت»
«پاگرد»
«مرتضی نگاهی»
«شرح»
«محمود فرجامی»
«تبعیدی عصبانی»
«موج»
«حاجی واشنگتن»
«یک پزشک»
«بامدادی»
«زهرا»
«حقوق‌دان پاریسی»
«گناهکار»
«دردنوشته‌ها»
«دانشجوی مسلمان»
«من راه نشین»
«مهستی شاهرخی»
«منبر دات نت»
«مرصاد»
«خوابگرد»
«۳۵ درجه»
«عبدالقادر بلوچ»
«بی‌بی‌گل»
«خورشید خانوم»
«میرزا پیکوفسکی»
«نسل خمینی»
«دادابیس»
«ایمیان»
«طاها بذری»
«بلوط»
«جواد کاشی»
«آق بهمن»
«دستنوشته‌ها»
«ناهید رکسان»
«حسین نوش‌آذر»
«مارسی نیومن»
«فوکو بلاگ»
«دوشیزه شین»
امیرحسین ثابتی
ف.م.سخن
حسام‌الدین آشنا
پاسداران
آچار فرانسه
لیلی نیکونظر
گردباد
بی اجازه کوچیکترا نه
رزانیات
سوگلی ریچارد پرل
کمال
سینا دیلی
سیبستان
فانتازیا
راهرو
یادداشت‌هایی از کابل
مازوخیسم محاسباتی
کلنگ کمونیست کارگری
زيتون
دوم دام
زیتون پرورده
آزادنويس
اکبر منتجبی
مسعود ده‌نمکی
غلاف تمام فلزی
پیاده رو
فروغ
آی‌تی.ايران
حمید مافی
از پشت یک سوم
کتابلاگ
روزنامه‌نگار ممسلمان
خاکریزیسم
سولوژن
ایران‌شهر
ایرانی طعنه‌آمیز
علیرضا شیرازی
احمد جلالی
توکا نیستانی
مونتاژ انتقادی
خسرو نقیبی
تادانه
حامد قدوسی
مسعود بهنود
روزنه
امنزیاک
آهستان
نگارک‌ها
پویان و سیما
ارزیابی‌های شتابزده
هوشنگ دودانی
کیبرد آزاد
امور ایران
پویان طباطبایی
لات‌لند
سلمان
ddmmyyyy
نازخاتون
شکرخواه
مهدی یوسفی
بابک داد
شب پیشگویی
خانوم حنا
مریم مومنی
آزاده عصاران
نوک‌تیز
مریم اينا
میرزا
دلبستگی
یک وحید
روزها
انتخاب زنان
سبیل طلا
آشپزباشی
ابراهیم اسکافی
مشکات
خبرنگار مسلمان
۴ دیواری
آدم و حوا
مسیح علی‌نژاد
مهدی محمدی
فریادناممه
حسین رنجبران
سجاد صفارهرندی
فانونایت
شهرزاد
فلیسوف مآب رمانتیک
کامپیتور و ارتباطات
نوه‌ی غلامرضا تختی
مهدی اسماعیلی
هنوز
نیما دارابی
زمستان است
خط قرمز
شب‌نامه‌ها
گل‌آرا حمزه
چرک‌نویس
غربتستان
تبرمرد
کوروش علیانی
محبوبه حسین‌زاده
احسان
بسیج جهانی
نگفتنی‌ها
هادی نیلی
انتخاب انسانی
خرچنگ زاده
یک استکاان چای داغ
نقیز
شنا در شنزار
مرد تنها
مرصاد امروز
وب‌نگاشت
شاخ به شاخ
سمیرا سامانی
مجید تفرشی
بازیگر آماتور
آرش صالحی
شبنم طلوعی
صفا در ال.ای
آرش غفوری
نیکی اخوان
عباس معروفی
سهند شمس
بیروت ریپورت
کافه ناصری
مطالعات فرهنگی رادیکال
لوبيا
سایه
جمهور
جواد روح
ضدمورچه
پسر فهمیده
کشکول جوانی
حمید کریمیان
لگوماهی
حسین پاکدل
جوانفکر
حنیف مزروعی
پژمان نوزاد
نسرین افضلی
سهیل کریمی
امید معماریان
اسماعیل نیوز
فرنگوپولیس
کافه اندیشه
علیرضا خدابخش
زن نوشت
هپلی
کلاشینکف دیجیتال
کلفه گینزبورگ
امیرعلی قاسمی
سفره ماهی
سفره‌ماهی
پاک‌نویس
لیلا خدابخشی
تکینسون
علی معظمی
عنکبوت
سرزمین آفتاب
چخوف منو نديدی؟
امشاسپندان
علی مزروعی
خارج از جعبه
مريم نبوی نژاد
ققنوس
بچه‌های سوم تیر
منقل، مخده و پلوراليسم ديني
فالشیست
شهاب اسفندیاری
فانوس خيال
آینه ایرانی
محمد تاج‌دولتی
معصومه ناصری
نیما نامداری
مژده
چلـــغوز
پرگلک
پیام یزدانجو
پیام یزدانجو
من و مانی
شبح
کاملیا انتخابی فرد
خودمونی
حرف غریب
شادی شاعرانه
و اما بعد
امير حسابدار
پاسداران
ایمان
پاگنده
بارانی آبی
اندیشه امروز
معصومه اتبکار
دفترچه‌ی ممنوع
حسن عابدینی
دیدی گفتم
مه‌زود
میان خطوط
جنگ و صلح
صبحانه
کوچه مدرسه حجتیه
آسمانِ سرپناه
حسام فروزان
حقیقت ایرانی
رازیگر
نیستان
یک وبلاگ ساده
تلخوش
قائم‌پناه
ژرف
یولداش
روزگاری که سپری می‌شود
رنگارنگ
مرمرو
کاپیتان هادوک
خاطرات مشبک
کوچ
افکار خصوصی
سیاحت‌نامه میرزا
روی جاده نمناک
کنج
دلتنگستان
کتابدار
نکته
يوتی‌اف-هشت
بازيگر آماتور
نفیسه مطلق
با شما نيستم
سکتور صفر
پارکينگ
پياله
ايستادن در مقابل باد
مهندس سعيد
يه وجب خاک اينترنت
احسان پريم
مهاجر
افعانستان امروز
از امروز
آذر و آيينه‌اش
بهنود کوچک
وبلاگ گوبا
روزگار من
يادداشت‌های سينمايی
اسپ‌سوار
دنيا دست کيه
نمای تزديک
عصيان
ایگناسیو
کتابچه
علاف تمام فلزی
تن‌تن‌سک
آسمان
یک جعبه شکلات
حرفهایم...
از کانادا
ندای امروز
دنيای يک ايرانی
عمو حميد
احسان و هزاره سوم
روزنگار
وب‌نوشت ابطحی
بزرگمهر حسین‌پور
دندانپزشک
پريشان بلاگ
سياست از نگاه دوم
برما چه گذشت
خاکستری
حرف‌های يک الپر
کاوه شجاعی
کاکتوس تيلا
کاپوچينو
خط سوم
ترزا
آبکش
خبرنگار
نيمه‌شب
صادق الوندی
الپر
صورتک
ساده‌تر از آب
مرتضی و ما
پرنیان
علی قدیمی
الفبا
کلانتر
زوزه
ریویو
محسن طالب
یلدا معیری
شهروند نصف‌جهانی
اسکورپیو
نعمت احمدی
لباس شخصی
علی خلیق
این مرد
یادداشت‌های فرهنگ
روزهای زندگی‌ام
یک بلاگر
دانشگاه غیرانتفاعی کیش
بچه‌های قلم
یاک
وحید پوراستاد
وب‌نامه
علی‌اکبر قزوینی
پناه
نوشی و جوجه‌هایش
اینجا و اکنون
مهاجرانی
جمیله کدیور
فانوس
صنوبر
پرنوشت
نادر فتوره‌چی
جنبشی استشهادی
بهزاد بلور
اشکان خواجه‌نوری
مصطفی تاجزاده
عباس عبدی
مسرت امیرابراهیمی
سبقت
عطا خلیقی
لیلی پوررند
آخوندها از مریخ نیامده‌اند
زرنوشت
گل‌دختر
علیرضا حقیقی
نگاه ایرانی
پاپتی
گوز آن‌لاین
وب‌گشت
لوبیسمم
فاطمه رجبی
نگاه یک ایرانی
هزاران نقطه
ریچارد سمبروک
نامحرمانه
غربت‌نوشته‌ها
رشید اسماعیلی
احمدی‌نژاد
شهیر شهید ثالث
احمد شیرزاد
موشک انداز
مژده غضنفری
ابراهیم فیاضی
فواد صادقی
نظرات ديگران

خب چرا ديگه نمينويسي... شايد داري براي انتخابات رفسنجاني يا غيره عكس و پوستر درست ميكني اگر تو ايران بودي كف ميكردي كه چه جوري ملت رو براي انتخابات ازاد گذاشتن هر كي هر غلطي بخواد ميكنه نامزد ها هم كه با پول مثل رفسنجاني همه كاري دارن ميكنن بسيج و سپاه هم اعلام كرده فعلا تا بعد از انتخابات كاري به كار كسي نداشته باشين... جات سبزه اينجا هودر جون

Few people may understand the underlaying meaning of the portion of your writing about kids! But keep such these advices for yourself! You are a kid yourself, try to clean your butt with your OWN HANDS and then talk about these things!

تنبل شده‌ای در وبلاگ نوشتن، نه؟ گاهی وقتها از خودم می‌پرسم واقعا چه مرضی دارم که بيايم وبلاگ ترا که هفته به هفته بروز می‌شود، هر روز نگاه کنم؟ شايد شرطی شده‌ام در آن مدتی که خوب می‌نوشتی و لينکهای خوب می‌دادی، ولی احتمالا مدتی ديگر با ديدن اين که ديگر به اين امام‌زاده دخيل نمی‌توان بست، ما هم می‌رويم رد کارمان. اما تو آقای درخشان، بدان که هر چه داری از وبلاگ‌ات داری و وقتی که گذاشتی برای اينترنت و فراگير کردن آن بين دوستان‌ات که از بخت خوش اغلب از نخبگان ايران بوده‌اند؛ سرگرمی ديگری اگر داری بگذار برای وقت بی‌کاری. شايد دلخوشکنک (hobby) هايت را با کارت اشتباه گرفته‌ای ولی من و احتمالا ديگر خوانندگان فکر می‌کنيم کار تو نوشتن وبلاگ است، بنظر هم نمی‌آيد کار ديگری را به اين خوبی بلد باشی.

حسين جون جدا لازمه يه کم بري تو خط شراب شناسي. لااقل در حد Wine 101. اصلا اون دفعه هم که ونکوور بودي متوجه شدم در آبجو شناسي هم خيلي وارد نيستي، و گرنه مگه ميشه آدمي توي تورنتو زندگي کنه اما آبجوي Sleeman رو نشناسه. حالا هم حکايت شرابه. در فرانسه شراب فراوون و ارزونه اما الزاما مرغوب نيست. الان استراليا، کاليفرنياي جديده. اگه ميخواي بري تو خط شراب بزن تو خط استراليا. فرانسه خيلي وقته از مد افتاده. الان آفريقاي جنوبي، اسپانيا و شيلي دارن از فرانسه ميزنن جلو. بعدش هم آدم حسابي اين همه راه رفتي تا پاريس اما موزه لوور نرفتي؟ انشالله که لوور تو رو طلب کنه، سعادت زيارتش نصيبت بشه. دو تو سئوال: ۱)‌ با سروش چه گفتي و چي گفت؟‌ حرف از وبلاگ زدين؟‌ نظرش چي بود؟‌ ۲) عباس خان کيارستمي چي؟‌ instalation چطور بود؟ کاش براش توي يادداشتت مينوشتي که نوکرتم بيا يه وبلاگ واسه خودت دست و پا کن؟

بنده خدا تو چند روز اونجا بودي نفهميدي شير ابشون چرا اينطوريه ... اونا خودشون يك عمره دارن فكر مي كنن هنوز نفهميدن چراشير ابشون اينطوريه!! ولي گذشته از شوخي اگه دليلش رو فهميدي به من بگو ... چون منم در عجبم كه چرا ...

اقا حسین خوب از طرز زندگیه لندنی ها مینویسی که چی بشه؟؟این همه فیلم تو ایران همه را نشان تصویری داده و هالیوود تمام وقت مشغوله اما هرگز درک نکرده ای که در این جنگ فرهنگی جای ایران و بقییه دنیا کجاست؟؟در ان بالا بالاها امریکای های سفید پروتستان و یهودیان در تمام اوقات بازیگر اصلی هستند بعد کاتولیک های اروپایی وفرانسوی ایتالیایی بخصوص و چینی ها و ژاپنی ها بتازگی کمی جا باز کردهاند اما در اشپز خانه ها هندی ها و پاکستانی ها و ادم های بد در مکزیک!!!و بیچاره ایرانی هنوز تو فیلم ها جایی ندارند

حسین آقا چراانگلیس را با کانادا مقایسه نمی کنی که از همان دستشویهام هنوز وجود دارد و بارها هم تا ساعت ۲ بیشتر مشروب سرو نمی کنند

سلام حسين جان.اميدوارم هميشه شاد باشي و سر حال.بابا اين مهاجراني هم آدمه! باز دکتر سروش رو بگو يه چيزي.مردک مهاجراني اصلا هر چي واسش کامنت ميگذاري فيلتر ميکنه. من فقط ازش پرسيدم پول زندگي تو لندن رو از کجا مياره.دکتر که سخنراني و تدريس ميکنه.حسين هم که قربونش برم از پنجه هاش دلار ميباره.من نمي فهمم اين مهاجراني که تو بچگي کفش نمي تونست بخره حالا چطوري تو لندن قدم ميزنه؟ نه تو بگو حسين.آخه اين آدم از کجا به اينجا رسيده.همه ميدونيم چي کاره بوده و از کجا آورده.برو زندگي نامه‌اش رو بخون.فکر کرده زندگي نامه يعني سِمَت و پست دولتي.همه اينها رو واسش نوشتم ولي کامنت رو منتشر نميکنه.جونه حسين آدم حسابش نکن. فکر ميکنه آدم شده حالا.به بهنود هم سلام برسون.شايد اسماعيل رو هنوز فراموش نکرده باشه.خوش بگذرون که حلالِ جونت باشه.کوفت امثال مهاجراني که با پول امثال من دانشجو حال ميکنن تو لندن.

قابل توجه رفیقای khodadad با خریدن یه دوش دستی حتی سه پوندی بیایید وبه این کابوس حموم تقریبا عمومی پایان بدید.

سلام. خوب از دستشويي گفتي... دستشويي هاي فرانسه هم همينطور بودند. جالب اينکه گاهي توي خيابون دستشويي هاي ايراني هم ميبيني(نميدونم توالت ايراني رو از ما گرفتن يا طبق معمول ما ازونا ياد گرفتيم به اسم خودمون جا زديم!) از نظر آب سرد و گرم هم اين مساله براي منهم سوال بود که چراتو انگلستان شيرهاي آب جدا هستند. ميگن چون قديمها رسم بوده کاسه دستشويي رو پر آب ميکردن و تو اون دست و صورتشون رو ميشستن!! توجيه جالبيه. نه؟

سلام ... فکر ميکنم اين برتري قطار نسبت به هواپيما رو قبلا آقاي خامنه‌اي کشف کرده بودند ... الان هر چي گشتم تصوير اونو پيدا نکردم . عکس از پلاکارد رو پيدا نکردم.

نو شته هايت در مورد شراب من را به ياد كاپيتان هادوك انداخت.لابد بجاي زنگ ساعت صبح ها كه بايد از خواب بيدار شوي .. يكي بايد در بطري شرابي را برايت باز كند تا آن وقت مثل كاپيتان هادوك ازهفت خواب بپري و بطري شراب را تا ته سر بكشي.. آن وقت ديگر برايت فرق نمي كند تورنتو باشي يا لندن و پاريس..روزنامه افقي باشد يا عمودي.داخل قطار باشي ياهواپيما.پيش بهنود باشي يا مهاجراني.داخل مترو باشي يا تاكسي.توالت هاي لندن اصلا شيرآب داشته باشد يا نه.خلاصه...مهم شراب است و بار و ودكا و جين و شامپاين.بي خيال وبلاگ و قصه هاي لندن و نو شته هايت..راستي به نظرم تو بهتر است كافه وبلاگ در تورنتو راه بندازي.مثل كافه شوكا در تهران.البته بعلاوه انواع الكل جات .. راستي نگفتي ابراهيم نبوي را در پاريس ديدي يا نه؟؟

شما عوض لهجه انگليسي لهجه آمريکايي ياد بگير. اگر من در زمان رومي‌ها بدنيا آمده بودم حتما در روم زندگي مي‌کردم. در عصر حاضر آمريکا همان امپراطوري روم است و نيويورک خود روم مرحوم جان لنون (ص يا ع) تازه اگر لهجه آمريکايي ياد بگيري شانس اينکه با جک بلک عوضيت بگيرن خيلي زياده آخه بهم خيلي شبيه هستيد ميگي نه برو اينجا http://www.imdb.com/gallery/ss/0326856/Ss/0326856/jackblack.jpg?path=pgallery&path_key=Black,%20Jack%20(I)

مرد حسابي همينا رو توي اون راديوي هودري ميگفتي خب ... كلي وقتمون رفت سر ِ خوندن! ... ولي جدا من با اون راديوت با اينكه حجمش بالا بود ولي خيلي حال كردم... و يه چيز ديگه ... يخورده بد نگذره!

ﺍﻣﺎﻥ ﺍﺯ ﻨﺩﻳﺩﮔﯽ ﭙﺳﺮ ﺤﺎﺟﯽ.

كسي توي دنيا نيست كه با لندن حال نكنه حتا هودر. اولا اون دستشويي هاي دوشيره مال عهد عتيقه. حتما صابخونت از اين هندي خسيسها بوده كه صدسال يكبار دستي به سروگوش خونه ميكشه. وگرنه عوض كردن شير دستشويي 50 پوند هم خرج نداره. ثانيا متروي نيويورك 24 ساعته بازه اما اگر جرات كردي بعد از ساعت 1 نيمه شب باهاش بري اينور اونور من اسمم رو عوض ميكنم!! ثالثا وقتي اهل لندن شدي پابها و بارهايي كه تا صبح باز هستن رو هم پيدا ميكني. ضمنا براي آرامش خاطر شما دارن قوانين رو عوض ميكنن و لايسنس 24 ساعته بهشون ميدن كه ميشه مثل يونان و اسپانيا و ...

حسین آقا خنگ نبودی منظور مهاجرانی این بود که در حیطه وبلاگ های فارسی سیستم ولایتی هودری حاکم است.

واي كه تو چقدر پزي هستي .نميدونم چه اصراري داري كه مثل پشت كوهي ها به ما ايرونيهاي داخل بفهموني كه :بسوزيد من الكل ميخورم

I like your conclusion. After living in London UK for 7 years I came to US 5 years ago. London is a gray city! it looks live but it is not! There are so many factors, including those two you mentioned, make London not as charming as New Your, San Francisco, even Berlin and ... Expensive, boring people, ... you name it.

جهت ارشاد برادران و خواهران انگليس نرفته (بخصوص محمد آقا اون پايين). عرض شود که همون جور که برادر متعهد، حسين آقای درخشان قلمی فرموده اند، عمل زيبای شستن دست (و بلکه همه بدن در وام حمام) در انگلستان برای خودش داستانيست.

خلاصه اينکه هدف اينست که شما با استفاده از يک فقره راه آب بند پلاستيکی که هميشه در کنار دستشويی وجود داره، راه آب رو می بنديد و بعد کاسه دستشويی رو با باز کردن هردو شير سرد و گرم به اندازه های دلخواه، پر می کنيد. بعد آب رو می بنديد و دست و صورت رو می شوييد.

برای ما ايرانی ها، کمی گندکاری داره. آدم نمی خواد بعد از قضای حاجت، دستش رو برای صابون زدن فرو کنه توی آب، بعد صابون بزنه، بعد با همون آب هم دستشو آب بکشه! اما اين فرنگی ها که اين چيزها حاليشون نمی شه.

بدون شوخی اما انگليسی ها زياد تميز نيستند. من کلی رفيق دارم که وان حمام رو پر می کنند و بعد دو، سه نفرشون يکی بعد از ديگری، با همون آب خودشون رو می شويند. تا اوايل دهه هفتاد، توی اکثر حمامهای انگليس، دوش وجود نداشت. خلاصه، ملت فخيمه يک کمی از لحاظ بهداشت کم دارند.

حسين، سفرنامت دبش بود. من اينهمه مسافرت می کنم، سرجمع نصف اين نمی نويسم. دفعه بعد بايد ياد بگيرم.

امروز داشتم سفرنامهء حسین درخشان را می خواندم که لندن و پاریس رفته و به دقت و ظرافت و شوخ طبعی دیده هایش در وبلاگش نوشته و البته با دوستان مشترک بنده هم مانند آتی و بهنود عزیز و رضا قاسمی (در پاریس) گپ زده و قطار و مترو سوار شده و ..... این حسین خیلی با حال است! چند روزی هم که با هم در سانفرانسیسکو بودیم خیلی خوش گذشت. افسوس که آخر سر دیر به فرودگاه رسیدیم و آن هم شاید تقصیر من بود که یک شاردونه ناب باز کردم و حسین خرت و پرت هایش البته تمام ناشدنی می نمود و بطری کم کم خالی می شد و زمان به سرعت می گذشت و نمی چرا در آن موقع شب بخشی از جادهء فرودگاه اوکلند را تعمیر می کردند! خلاصه این سفرنامه مرا برد سه سفرهای خودم در گوشه و کنار دنیا. نمی دانم مرجان هم باهاش بوده یا نه. بگمانم که نه! (شاید در بخش هایی از سفرنامه اشاراتی داشته که از چشم من در رفته ...) خلاصهء دیگر اینکه حسین جان این سفرنامه خیلی دبش بود! دبش هم واژهء خوبی است برای کول cool اما در شیراز به نوعی شراب غیر شیرین گس هم دبش می گویند.

مریم:«مردها از زنها هم زر زن ترند» فکر کنم بجای زر زن‌ترند پسندیده‌تر آن باشد که بگویم زر مرد‌ترند!

Sure, you do now have two contaminated supplies, but if the hot tap (which I assume picks up more lead because of the heat) is used only for bathing and washing up, and the cold for drinking and cooking, then you will ingest far less lead.

برادر حاج حسين درخشان ورود پيروزمندانه جنابعالي را به بلاد فخيمه انگلستان تبريك گفته و گفتگوهاي سازنده ان نماينده متعهدرا در راستاي گفتگوي تمدنهامي ستاييم. حاج شيخ چالرز و عمه اليزابت دوم و جمعي از بسيجيان و مومنين و امت هميشه در صحنه هايد پارك و محله سوهو. از طرف ميرزا جفري خان اسميت زاده ممقاني عمده فروش و بنك دار بازارچه پيكادلي

حسين جان گزارش سفرت خيلي "دبش" بود. فقط حالا كه برگشتي تو رو جون هركسي كه دوست داري عكس اون انارو عوض كن.

هلند نیومدی؟

منظور مهاجرانی این بوده که... هی یارو حواست باشه..ولی وفقیه وبلاگ دارها من هستم ها ..بکش کنار بینیم بابا!

The free fresh air of freedom in London streets may choke you north american! Did you say the god-less corners all over the city!

open democracy weblog is a great idea.

من میگم این بابا جیمی اولیور شبیه کیه ! فکر کنم با تقلید لهجه خیلی شبیهش بشی . هر وقت که به اضافه کردن معلومات در مورد موسیقی کلاسیک و شراب شناسی فکر میکنم یاد فیلم small time crooks وودی آلن میفتم که زن وودی آلن هم قصد داشت چنین چیزهایی یاد بگیره . البته داستان اون کمی فرق میکرد .

سلام چرا روزنامه های خاله زنکی بهتر نیست بنویسی عمو مردکی !!! این عمو مردکی را مدتیه که کشف کردم حالا می تونید به دائرالمعارف اضافه کنید . فقط زنها نیستند که زر زر می کنند مردها از زنها هم زر زن ترند .این طور نیست؟

هاي خوب شد گفتي و يادم انداختي! اي انگليسها واقعا يه چيزيشون ميشه ها با اين سيستم هاي دستشوييشون. من بعد از مدتها گذراندن زمان تو لندن و ليوورپول آخرش نفهميدن كه آدم چطوري بايد اين آب گرم و سرد رو بالانس كنه... هر كي بلده بگه كه سفر بعدي حد اقل مثه دهاتي ها حاج و واج نمونم.