یک مطلب مفصل همان روزهایی که لندن بودم نوشتم که به دلیل احمقانهای پاک شد. ولی الان میخواهم چند نکتهی جالب که از این سفر دستگیرم شد برای شما ملت همیشه در صحنه بنویسم. باشد که مورد قبول درگاه باری تعالی قرار گیرد.
- روزنامههای جدی لندن همه دارند میشوند عمودی. یعنی تابلوید (Tabloid). قبلا فقط روزنامههای خالهزنکی چرت اینطوری بودند. ولی از بس این انگلیسیها روزنامه خواندن را در مترو، در آن ازدحام و در حالت ایستادهی یک دست به میله و دست دیگر آزاد، جدی میگیرند که روزنامههای درست و حسابی مثل تایم و ایندیپندنت هم عمودی شدهاند. حتی گاردین هم ضمیمههایش را عمودی میبندد.
- لندن دو اشکال بزرگ در مقایسه با نیویورک دارد که آن را به جای دوم در فهرست بهترین شهرهای دنیا از دید هودری میفرستند: مترویش نیمهشب میبندد در حالی که متروی نیویورک ۲۴ ساعته است؛ و دیگر اینکه بارهایش هم ساعت ۱۱ شب میبندند، مگر جاهای کمی که پروانهی سرو الکل طولانیتر دارند که معمولا کلاباند و دارای حق ورود. در حالی که در نیویورک بارها تا ساعت چهار الکل به خلق الله میدهند. این دو مورد باعث میشود که زندگی در لندن برای آدمهایی که مثل من کارشان ساعت و نظم خاصی ندارد کمی سخت شود. در صورتیکه در نیویورک میلیونها نفر هستند که مثل من زندگی غیر از ۹ تا ۵ عصری دارند.
- برای اولین بار به سروش و مهاجرانی معرفی شدم و باعث تعجب اینکه هردوشان مرا میشناختند و تاحدی هم تحویلم گرفتند. حتی مهاجرانی (اگر بعدا در لبنان در مصاحبهای آن را تکذیب نکند) گفت که هفتهای چندبار وبلاگ مرا میخواند و از من دربارهی وبلاگگونهی خودش هم نظر خواست. و البته متلکگونهای هم گفت که من منظورش را نفهمیدم. گفت که البته مقام ولایت را هم سعی میکند بر وبلاگها حفظ کند. بهنود گفت که لابد منظورش این بوده که یعنی مواظبی که به مسیری که نمیخواهی نرود. ولی از آنجایی که مهاجرانی میانهای با خامنهای ندارد فکر کنم منظورش این بود که میخواهم حرفم را به زور در وبلاگستان پیش ببرم. باید دفعهی بعد از او بپرسم که منظورش را واضحتر بیان کند. این از تاثیرات منفی معاشرت با گلآقا است فکر کنم. من به آن میگویم طنز آخوندی. اما طنز نبوی طنز پسآخوندی است.
- بعد از حدود سه سال سینا و فرناز و بچهشان را که وقتی من برای اولین بار در تهران دیدهبودمش منهای چندماه داشت دیدم و حسابی خوشحال شدم. ولی راستش را بخواهید دیدن سینا با آن عینک کج و بیدستهاش -- برای فهمیدن دلیلش سوالی لازم نبود -- من را دربارهی نظریهام راجع به بچه در جامعهی شهری مدرن به یقین رساند. نمیگویم، چون اگر بچه دارید ناراحت میشوید. بهتر است همینطوری خوشحال بمانید.
- دو چیز دربارهی توالتها و دستشوییهای خانههای لندن مرا به حیرت فرو برد. یکی اینکه توالتش اصولا در اتاقکی جدا از دستشویی و حمام است. (که برای همخانههای کسانی که مثل من در توالت بیشتر از بیرون از آن چیز میخوانند خیلی خوب است) و دوم اینکه شیر آب سرد از شیر آب گرم در دستشوییها کاملا جدا است و حتی فاصله هم دارد. نمیدانم چطور باید از آن استافده کرد. هی باید آدم دستش را از زیر آب داغ به زیر آب سرد حرکت دهد، یا اینکه در چاه دستشویی را بگذارد و آن را پر از آب ولرم کند و دستش را آنطوری بشورد. نمیدانم.
- از شما چه پنهان اگر چند هفتهی دیگر در لندن میماندم دیگر کاملا Estuary English حرف میزدم. چون در کمال تعجب تلاشم برای درآوردن ادای جیمی اولیور آشپز و جود لای هنرپیشه مورد تشویق چند لندنی واقع شد و نتیجه میگیریم که با چند ماه زندگی در لندن دیگر مشکلی از نظر لهجه وجود نخواهد داشت. جنو وا آمین؟
- آقای بهنود و بانو طبق معمول بسیار مهربان و دوستداشتنی و دستودلباز بودند. به من تخت اتاق کار بهنود را داده بودند که او تقریبا بیشتر عمرش را در آن میگذراند. البته بجز وقتهایی که برای خریدن شیرینیهای فرد اعلا (که سر آن در خانه همیشه دعواست) به شیرینیفروشی فرانسوی مخصوصی پایینتر از ایستگاه قطار پاتنی میورد و برمیگردد. آن شیرینیها در آن خانه از شمش طلا باارزشتر است. اگر میهمانشان بودید هرگز دربارهی آنها چیزی نپرسید که زیاد به نفعنان نیست. تازه، من شانس میآورم که وقتی من خواب بودم و آقای بهنود کار میکرد، خبری از جلسههای پلتاکی با تحریریهی روز نبود. ورگنه من باید خواب حسین باستانی را میددیم که دارد از توی ایمیل نبوی شیرینیهای بهنود را که آتی خانوم از بالای کمد کش رفته بود یواشکی توی کیف پولش میریزد و فرناز قاضیزاده هم با مریم زهدی در سنترال پارک نیویورک تابسواری میکنند. واقعا شانس آوردم.
- راستی پاریس هم خیلی مختصر دیدم. بدون برج ایفل و بدون ساختمان هرمگونهی موزهی لوور. ولی در عوض کریستوفر دیکی، دبیر خاورمیانهی نیوزویک را که شش سال پیش در تهران دیده بودم ملاقات کردم. همینطور رضا قاسمی را از نزدیک ملاقات کردم و در حال دیدن بازی لیورپول و چلسی ساندویچ کتلت و گوجه و خیارشور و باگت واقعی فرانسوی دستپخت آقای قاسمی خوردم. به همراه کمی شراب قرمز احتمالا مرغوب (باید جدی بروم توی خط شرابشناسی. البته بعد از اینکه راجع به نقاشی و موزیک کلاسیک معلوماتم را بالا بردم. روشنفکر بدون این سهتا دانش در دنیا نداریم. جز در ایران که البته هر کسی عینک داشته باشد میشود روشنفکر و هر کس سبیل نداشته باشد، مهندس.) آقای قاسمی مهربان، آآرام و شیرین بود. حداقل با من.
- از اینستالیشن باغ بیبرگی کیارستمی خیلی خوشم آمد. این آدم نابغه است. برایش یک نامهی فدایت شوم به فارسی در دفتر یادبودش به فارسی نوشتم. امیدوارم دیده باشدش.
- دو شب را پیش یکی از بچههای اوپندموکراسی که دیگر باهاشان پسرختاله شدهام در شرق لندن گذراندم که الان یادم رفته اسم محلهاش چی بود، ولی نزدیک ایستگاه Aldgate East و Liverpool Station است و جایی است که الان هنرمندهای باحال ولی بیپول شهر زندگی میکنند. محلهی خیلی خودمانی و خوبی بود، پر از رستورانهای هندی که به زور میخواهند آدم را به هوای تعریفی که گاردین ازشان کرده با تخفیفهای وسوسهانگیز به رستورانشان بکشند. دلیلش هم این است که این محله که قبلا مال کارگرهای فقیر انگلیسی بوده الان دست ترکیبی از بنگلادشیها و دبشترین جوانهای شهر است. (میخواهم از این به بعد بجای باحال در برابر Cool بگویم دبش.) میگویند کارل مارکس هم زمانی در آن جا زندگی میکرده. خدایش بیامرزاد که خوب مردی بود. البته اگر کمونیستهای کارگری و مجاهدین خلق را از فهرست دستآوردهایش بیرون بیاوریم.
- چقدر قطار بهتر از هواپیما است. لازم نیست آدم یک ساعت از شهر بیرون برود تا به فرودگاه برسد و بعد هم دو ساعت در فرودگاه منتظر سوار شدن و پرواز و پیاده شدن و گرفتن بار و برگشتن به وسط شهر و کوفت و زهر مار باشد. یوروستار را میگیری و دو ساعته به پاریس یا لندن میرسی و پنج دقیقه بعد در وسط شهری. قطار کمی گرانتر است، ولی واقعا به آسودگی خاطرش میارزد. مرگ بر هواپیما. درود بر قطار.
چیز برای نوشتن دربارهی این دو سفر زیاد است. ولی فعلا به همین قدر راضی شوید.