نیویورکم. هوا مزخرف است و انگار نه انگار که دارد تابستان میشود. مثل گاو سرم شلوغ است. هزارتا کار را با هم میخواهم بکنم که نتیجهاش همین میشود. وبلاگهای خودم و صبحانه کم بود، ایران اسکن و روز هم به آن اضافه شده. این انتخابات هم که نمیگذارد آدم با خیال راحت زندگیاش را بکند. هر روز یک چیزی پیش میآید که کرم نوشتن را به جان آدم میاندازد. ولی در عوض هیجان انگیز است. وگرنه میشد مثل کشورهای پیشرفتهی دنیا دعوا سر چیزهای بیمزه و بیهیجان.
الان در اتاق خواب علی ملی که باز بیچاره این دفعه با کلی مهربانی به من جای خواب داده است پشت میز کارش نشستهام. آپارتمانش خیلی جای دبشی است. مثلا من الان در پنجرهی روبرویم که رو به کوچهی Greenwich است زمین برجهای خدابیامرز تجارت جهانی را که خالی و لخت افتاده آنجا دارم میبینم. هنوز معلوم نیست چه گهی میخواهند سر این زمین بینهایت باارزش بخورند. سرشان با دمشان بازی میکند.
فکر نکنید والاستریت خبری است و آن آدمهای کت و شلواری مرتب و خوشتیپ که همهشان سالی شونصد هزار دلار حقوق میگیرند خیلی زندگی دبشی دارند. مثلا یکیشان همین علی خودمان که تازه کارش را شروع کرده. بیچارهاش کردهاند. هر روز صبح ساعت ۵ صبح باید سر کار باشد. صد رحمت به میدان ترهبار! ساعت ۱۰ شب هم زودتر از کار برنمیگردد. این آخر شد زندگی؟ خلاصه اینکه در این سیستم سرمایهداری بیناموس هرچه کمتر زندگی کنی بیشتر پول میگیری. البته زودتر هم میمیری، چون استرس کارت آنقدر زیاد است که رس بدنت را میکشد.
بگذریم. روزهای اول را پیش یک زوج از دوستانم در بروکلین گذراندم. بروکلین جای قشنگ و آرام و نزدیکی است. الان هم مثل اینکه آدمهای هنرمند و دبش آنجا زندگی میکنند. (میگویند که برای اسبابکشی به بروکلین شهرداری یک امتحان گذاشته تا میزان دبشبودن آدمها را بسنجند. جزوههای تقلبیاش را در محلهی چینیها با ثمن بخس میفروشند. باید یکی بخرم.) راستش من هم میخواهم بزنم توی هنر و اینها. سیاست و وبلاگ سر جای خودش، ولی بدون هنر خیلی حوصهسربر میشوند. بخصوص که معاشرت با آدمهایی که اهل دوتای اولاند اصلا به اندازهی معاشرت با گروه سوم قابل مقایسه نیست. نیویورک شهر هنر است و آدمهای اینجا برای هنر پول و وقت میگذارند. آدم باید بهره ببرد اگر ذرهای خلاقیت در وجودش هست.
با اجازهی داور خان نبوی دوباره فردا دارم میروم لندن برای یک کنفرانس. موضوعش ضررهای حملهی نظامی به ایران با تاکید بر سازمانهای غیر دولتی است. اگر دوست داشتید بیایید. سه شنبهی آینده در SOAS برگزار میشود.
راستی، باورتان نمیشود کی را در ایستگاه مترو دیدم. نشسته بودم روی صندلیهای چوبی آن وسط که یک دفعه سینتیا نیکسون (هنرپیشهی مشهور تئاتر و بازیگر نقش میراندا در سکس و شهر) آمدم کنارم نشست. خیلی جالب بود. جای نبوی خالی. <آغاز دروغ> بعد به من گفت که چقدر قیافهات آشنا است. بیا برویم با هم قهوه بخوریم و برایم بگو که چرا تصمیم گرفتی بیایی نیویورک زندگی کنی. بعد هم گفت که اگر بخواهی من یک آپارتمان خالی دارم که میتوانی آنجا بمانی. من جوابش را نمیدادم. چون خیلی احساس صمیمت میکرد. انگار که من پسرخالهاش هستم. تمام مدت اصلا به روی خودم نیاوردم و خواندن پاراگراف سوم مصاحبهی رفسنجانی را در نیویورکتایمز ادامه دادم. آنقدر که سینتیا نیسکون بلند شد و با عصبانیت رفت سوار مترو شد. خیلی حال کردم. </پایان دروغ>