خب، دیگر وقتش رسیده که بگویم من از دو هفتهی پیش تا دو روز پیش در تهران بودم. ولی برای اینکه دردسری از طرف اطلاعات موازی و دادگستری برایم پیش نیاید در وبلاگ فارسیام هیچ دربارهاش ننوشتم و از همه هم خواستم که چیزی دربارهاش ننویسند. (البته دو سه نفر با بدجنسی نزدیک بود کار دستم بدهند.) ولی حالا دیگر اشکالی ندارد اگر کسی فحشی چیزی خواست بدهد با خیال راحت بدهد.
البته بگویم که قرار بود فقط یک هفته بمانم و صبح یکشنبه که میشد پس فردای رایگیری دور اول تهران را ترک کنم. ولی در فرودگاه توسط وزارت اطلاعات از ترک تهران بازداشته شدم و چند روز بعد هم در محل وزارت اطلاعات بطور رسمی ولی محترمانه و دوستانه بازجویی اساسی شدم.

ناگفته نگذارم که شانس آوردم کسی که مسوول پروندهی من بود حداقل میدانست وبلاگ چیست و مثل آدمهای مرتضوی که فرق وبلاگ را با تره فرنگی نمیدانند نبود. (اگر نبود چیزهایی که بچههای بینوا در هنگام خوردن سیلی و لگد از اطلاعات موازی به آنها یاد داده بودند، مرتضوی و دوستانش هنوز هم فکر میکردند اینترنت و ایمیل و وبلاگ لوازم آرایش زنانه هستند.)
ولی چشمتان روز بد نبیند، از کلی نوشتههای فارسیام پرینت گرفته بود و با جزییات کامل از روز اول وبلاگم را دنبال کرده بود و تقریبا همه چیز را هم میدانست. خیلی روزهای ترسناکی بود، بخصوص که من تا لحظهای که هواپیما بلند شد هرلحظه نگران بودم که گیر آدمهای دادگستری و اطلاعات موازی بیفتم.
اینجا بود که وافعا فهمیدم که اگر خاتمی یک کار درست در این هشت سال کرده باشد، اصلاحات اساسی در وزارت اطلاعات بود. وگرنه من واقعا الان معلوم نبود کجا بودم. هرچند که با ورود احمدینژاد احتمالش زیاد است که وزارت اطلاعات به دست تندروهای بیسواد بیفتد.
حالا بعدا بیشتر دربارهی مشاهداتم از ایران بعد از سه سال دوری خواهم نوشت. هرچند که بیشتر وقتم را با بچههای روزنامهنگار/وبلاگدار و ستاد معین گذراندم. ولی کلی ویدیو و عکس گرفتم که به زودی تنظیمشان میکنم و میگذارم یک جا تا ببینیدشان. تجربهی خیلی خوبی بود. امیدوارم بتوانم تکرارش کنم.
در ضمن، اگر برایتان سوال است که چرا بلایی که سر سیگارچی یا نسبعبدالهی و بقیه آمد سر من نیامده باید از شما تشکر کنم. لابد خیلی خوشحال میشدید اگر آش و لاشم میکردند و ضد جن و انس ازم اعتراف میگرفتند.
اولا که من الکی یک هفته قبل از انتخابات به ایران نرفتم. میدانستم که کمترین خطر را دارد و حدسم هم درست بود. دوم اینکه هدفم این بود که بتوانم بیدردسر از ایران خارج شوم، نه اینکه الکی شلوغ و جنجال کنم تا مشهور شوم و اسمم برود در چهار تا گزارش و روزنامه تا بتوانم بر اساسش از اروپا پناهندگی بگیرم. من هم پاسپورت کانادایی دارم و هم به اندازهی کافی اسمم این طرف و آن طرف هست. سوم اینکه در وبلاگ انگلیسیام قبل از اینکه بروم همه چیز را توضیح داده بودم و تمام اقدامات پیشگیرانهی لازم را هم کرده بودم. بعدش هم کلی از تهران در آن چیز نوشتم.
خلاصه اینکه برای این سفر چند ماه فکر و برنامهریزی کردهبودم و خوشحالم که همه چیز خیلی خبوب پیش رفت و صحیح و سالم برگشتم. (فکر کردید آن دروغ سیزده برای چه بود؟)
امیدوارم حالا که رهبر انقلاب همهی قدرت سیاسی و نظامی کشور را به دست گرفته است کمتر نگران نوشتهها و آمدن و رفتن چهارتا آدم یک لا قبا و بیخطر مثل من باشد و حقوق اولیهمان را از ما دریغ نکند.
راستی اگر معین رییسجمهور شده بود الان کون همهمان را کرده بود تونل کندوان.