دو تا کنفرانس جالب در آکسفورد باعث شد که باز هم برگشتنم به نیویورک را عقب بیندازم و چند روز بیشتر در بریتانیا بمانم.
کنفرانس اول درباره زندگی خصوصی مردم و فضاهای عمومی در ایران بود و کنفرانس دوم درباره هنر بعد از انقلاب یا چیزی شبیه به این. اولی در کالج سنت آنتونی و دومی در کالج کلاگ که آدم را یاد مارک غذایی آمریکایی می اندازد که برای صبحانه خوراکی درست می کند.
راستش کنفرانس اول کمی خواب آور بود. خیلی از سخنران ها معلوم نبود دقیقا چه می خواهند بگویند یا اینکه چرا چیزی که می خواهند بگویند مهم است و ما باید به آن گوش بدهیم. از همه بدتر بیشترشان نمی دانستند که چطور باید آن دریای علم و دانش وسیعشان را در بیست دقیقه وقتی که داشتند خلاصه کنند. چیزی که یکی از اصول اولیه ی کار آکادمیک است، یعنی دیسیپلین و نظم و ترتیب و انسجام ذهنی در بیشتر سخنرانی ها گم بود. ولی بهرحال، فکر کنم این مشکل بیشتر ایرانی هایی است که جوانی شان را در ایران گذرانده اند و فرقی نمی کند که در بهترین دانشگاه های دنیا استاد دانشگاه باشند یا نه. این عادت های بد از بچگی و زمان مدرسه در همه مان جا افتاده و رها شدن از آنها کار خیلی سختی است.
بگذریم. بهرحال موضوع کنفرانس خیلی خوب بود و جای کار زیادی داشت. خوشبختانه دکتر توکلی که کنفرانس را راه انداخته بود گفت که می خواهد ادامه ی این موضوع را در کنفرانس دیگری در شهر تورنتو برگزار کند که مایه ی خوشحالی است.
کنفرانس دوم از نظر میزان خواب آوری کمی بهتر بود. حداقل چون که سخنرانی ها بدون نشان دادن اسلاید و ویدیو بی معنی بود، با اینکه سخنرانها مقاله هایشان را از رو می خواند، دیدن آن تصویرها به آن مقاله ها کلی اضافه می کرد. نه اینکه مثل کنفرانس اول آدم با خودش بگوید چه لزومی دارد که بنشیند و به مقاله ای که می تواند روی کاغذ عین آن را بخواند گوش بدهد. بالاخره بین رسانه ی مقاله و سخنرانی باید فرق باشد یا نه؟
بهرحال طبق همهی معمول همهی کنفرانسهای دنیا، دیدارهای بین استراحت و شام و ناهار مربوط به آن مهمتر از سخنرانیها است. چون آدم فرصت پیدا میکند کسانی را یک جا ببیند که وقت گرقتن و دیدنشان به این آسانی در حالت عادی تقریبا غیرممکن است.
برای من هم دیدن چند نفر از نزدیک خیلی هیجان انگیز بود، از جمله همایون کاتوزیان، عباس میلانی، حبیب لاجوردی، پرویز تناولی، زیبا میرحسینی، یان ریشار، فرهاد حکیم زاده، شیوا بلاغی، و کلی آدم معروف دیگر که فقط همیشه اسمشان را شنیده بودم (بعضیهایشان را بصورت نه چندان محترمانه در کیهان) و کارهایشان را دیده و خوانده بودم. البته باید از دوست جدیدم سید دومینیک بروکشا هم یاد کنم که نیمه ایرانی است و در آکسفورد زبان و ادبیات فارسی درس میدهد و بچههای باحالی است. البته دارد میرود دانشگاه مگیل مونترآل.