برای اشتراک ایمیل‌تان را وارد کنید: یا به این نشانی یک ایمیل بفرستید: EditorMyself-subscribe@googlegroups.com
  لينک‌دونی هفته
Excerpt: Why Shokrollahi's criticism on me is biased, personal, unsubstantiated, partial and irrelevant. This is in fact not called criticism.

مدتی است حمله‌های شخصی به من زیاد شده است؛ یعنی حمله‌هایی که به شخصیتم می‌کنند نه به نظرات یا استدلال‌هایم.

جدیدترین این حمله‌ها مطلبی است که آقای سیدرضا شکراللهی با عنوان «خودکشی حسین درخشان» هفته‌ی پیش بدون هیچ مقدمه‌ای نوشت و بعد از اینکه من چند روز بعد به آن لینک دادم بدون هیچ توضیحی کامنت‌های پایین آن را که بازتاب خوانندگانش به آن بود برداشت.

این نوشته‌ی به ظاهر نقد که کاملا مغرضانه و خودمحورانه و بدون سند و استدلال نوشته شده فرصت خوبی برایم فراهم کرد که کمی از خودم دفاع کنم. برای این دفاع از سبکی که بین وبلاگ‌های آمریکایی به «فیسک کردن» معروف شده کمک می‌گیرم. این اصطلاح اشاره‌ به نقدهای خط به خطی است که وبلاگ‌نویسان دست راستی آمریکایی بر نوشته‌های رابرت فیسک، روزنامه‌نگار مشهور ضدجنگ بریتانیایی، می‌کردند. پس بخوانید توضیح جزء به جزء من را بر نوشته‌ی آقای سید رضا شکراللهی:

اگر وبلاگ هنوز در حد يک پديده قابل بررسی‌ست، حسين درخشان بلاگر هم هنوز در حد يک پديده توجه آدم را به خودش جلب می‌کند. اين که در اين چند خط می‌خواهم درباره‌اش بنويسم، به خاطر ايميل‌های زيادی‌ست که در اين يکی دو هفته گرفته‌ام و بی‌رحمانه از من خواسته‌اند درباره‌ی آمد و رفت درخشان به ايران چيزی بنويسم تا شايد او به احترام من هم که شده پاسخ درستی به انتظارات، توهمات و حدس‌های مخاطبانش بدهد. می‌نويسم اما نه برای انگيختن درخشان به پاسخ‌دادن؛ بلکه برای روشن کردن يک نقطه‌ی کور در ذهن و ديد اهالی وبلاگ‌شهر تا دست‌ِ‌کم از من ديگر انتظار واکنش نداشته باشند و بگذارند هرکس راه خودش را برود.

خوشحالم که رفت و آمد کوتاه من آن قدر برای بعضی‌ها مهم است که بخاطرش از آقای شکراللهی کسب نظر می‌کنند، ولی متعجب از اینکه چرا خوانندگان شکراللهی نظر او را درباره‌ی این سفر می‌پرسند. چون معمولا منتقدان اجتماعی و فرهنگی درباره‌ی نوشته‌ها و عقاید دیگران نظر می‌دهند، نه درباره‌ی رفت و آمدها و معاشرت‌هایشان. این معمولا در حیطه‌ی کار متخصصان امنیتی است.

قبلا در بحث شيرين ابتذال گفته‌ام که به نظر من درخشان آدمی‌ست باهوش، زيرک و آگاه که هم خوب می‌داند چه می‌کند و هم خوب می‌داند چه بکند. تابلويی که بيش‌تر اهالی اين شهر از او دارند، صرفا منحصر است به وبلاگ فارسی او، حرف‌ها و نظرهای غالبا سياسی او در اين وبلاگ و حواشی اندکی از فعاليت‌های اصلی او به عنوان يک بلاگر تمام‌وقت. بنابراين شخصا حق می‌دهم به کسانی که چندوقت يک‌بار در برابر برخی نوشته‌های او و يا کارهايش تعجب کنند و علت رفتار او را درک نکنند. همين تابلوی ناقص است که باعث ايراد گرفتن‌های متناوب از او می‌شود.

آقای شکراللهی مگر چه چیزی از من می‌داند که به نظرش تصور وبلاگ‌نویسان از من که بر پایه‌ی حرف‌ها و نظرهایم در وبلاگم است ناقص است؟ من برخلاف خیلی‌های دیگر تمام زندگی‌ام روی وبلاگم هست: بیوگرافی‌ام، نوسته‌هایم به دو زبان، سفرهایم، عکس‌هایی که می‌گیرم، و... آقای شکراللهی از کدام تابولی ناقص صحبت می‌کند.

در حالی که درخشان نه مغز خر خورده که متوجه کلام و رفتارش نباشد و نه آدم کودن و هردن‌بيری‌ست که به جايگاه و حد خودش آگاه نباشد. هرچند او به‌خصوص پس از بحث ابتذال دريافت که نبايد به هر موضوع و عرصه‌ای مدعيانه وارد شود و به قول معروف فهميد که مسجد جای گوزيدن نيست، ولی آن ماجرا اين بدی را هم داشت که اشتباها تنها عرصه‌ی باقی‌مانده برای او عرصه «سياست» شد؛ موضوعی که دست‌ِکم در کشور ما به هيچ دانش و قوه‌ی تحليل و پشتوانه‌ی فکری نياز ندارد و جايگاه آن چيزی‌ست در حد و شکل مستراح عمومی؛ به همان اندازه کثيف و بدبو، و به همان اندازه آزاد برای اظهار لحيه‌ی نوشتاری، سمعی و بصری

آقای شکراللهی همه چیز را از زاویه‌ی دید خود نگاه می‌کند و واقعیت بیرونی را بر اساس آن شکل می‌دهد. گذشته از اینکه برداشت خود را درباره‌ی من به همه‌ی وبلاگ نویسان ایران تعمیم می‌دهد، از قول خود من هم بر ضد خودم حکم صادر می‌کند. نمی‌دانم او چگونه متوجه شده است که من پس از نوشته‌ی «عمیق و موشکافانه‌ی» او با این مضمون که وبلاگ‌ها چیزی نیستند جز بازتولید ادبیات و نگاه و محتوای توالت‌نوشته‌های تهران به این نتیجه رسیده‌ام که دیگر نباید درباره‌ی چیزهایی که در «تخصصم» نیست وارد شوم.

سیاسی شدن وبلاگ من بخاطر تغییر فضای کشور و دنیا در چند ماه اخیر بخاطر انتخابات مجلس ایران، ریاست جمهوری آمریکا و ریاست جمهوری ایران بوده است، نه پشیمان شدن از وارد شدن در موضوع‌هایی که امثال آقای شکراللهی ورود کسی را جز خودشان و کسان دیگری که از نظر او شایستهگی دارند نمی‌پسندد.

سوالی که در این زمینه باقی می‌ماند آن است که چه کسی صلاحیت اظهار نظر درباره‌ی اسلام و رابطه‌اش با حقوق بشر (که در واقع جرقه‌ی نوشته‌ی خشم‌آلود آقای شکراللهی را زد) را به کسی مثل شکراللهی می‌دهد و به من نمی‌دهد؟ لابد باز خود آقای شکراللهی که همه چیز را خودش هم می‌برد و هم می‌دوزد.

از طرف دیگر، اتفاقا جامعه‌ی دموکراتیک و شفاف جایی است که همه‌ی شهروندانش با هر قدر سواد و تجربه‌‌ی سیاسی به خود اجازه دهند بر مسایل سیاسی نظارت کنند و درباره‌ی آنها نظر بدهند. سیاست بطور مستقیم روی زندگی مردم تاثیر دارد و هر کسی برای شیوه‌ی زندگی حال و آینده‌اش کوچک‌ترین اهمیتی قایل باشد نه تنها حق دارد، بلکه باید به هر شیوه‌ی ممکن در آن دخالت کند. اگر کسی اظهار نظر شهروندان را «کثیف و بدبو» بداند درباره‌ی عمل رای گیری که به نوعی مهم‌ترین شکل اظهارنظر مردمی است چه می‌اندیشد؟ اگر رای یک کارگر ساده‌ی ساختمانی به اندازه‌ی رای استاد علوم سیاسی ارزش دارد، به همان اندازه‌ هم هر دو حق نظر دادن درباره‌ی سیاست کشورشان و دنیا را دارند.

با همه‌ی اين احوال، درخشان ناگزير بود به عنوان شاگرد نخاله‌ی کلاس هم که شده، هميشه حضور داشته باشد، و سياست بهترين و دم‌دست‌ترين بهانه‌ی اين حضور بود. درخشان آگاهانه و از سر اجبار ناشی از کاستی‌های خود در برابر طيف مخاطبان ايرانی‌اش ترجيح داد فروتنانه همين نقش نخاله را به عهده بگيرد و آن را بازی کند. و می‌دانيم که نخاله‌ها از سر «محبوبيت» نيست که همواره حضور دارند بلکه از سر «شهرت» ناشی از شيطنت‌شان است که چاره‌ای جز حضور ندارند. شمار زيادی از اهالی وبلاگ‌شهر به حضور چنين شخصيت‌هايی بين خود عادت کرده‌اند؛ اين نخستين نکته‌ی مغفول.

فکر نمی‌کنم این پاراگراف نمونه‌ی خوبی از نگاه انتقادی و غیر مبتذل آقای سید رضا شکراللهی باشد که همیشه درباره‌ی آن صحبت می‌کند.

و اما اگر بخواهم گره از ارتباط ظاهرا غيرمنطقی برخی گزاره‌های بالا باز کنم، باز درايت او را يادآوری می‌کنم در سير فعاليت‌های او به عنوان يک بلاگر تمام‌وقت در عرصه‌ای که از ديد بيش‌تر مخاطبان ايرانی او کمی پنهان مانده. درخشان، هم خيلی زود فهميد که با توجه به مهاجرتش به کانادا و نيز کاستی‌های بسيار او در درک و دريافت موضوعات روزمره‌ی مربوط به فرهنگ و اجتماع ايران، حرف چندانی برای گفتن نخواهد داشت

معیار آقای شکراللهی برای سنجیدن کاستی‌های من در درک فرهنگ و اجتماع ایران چیست؟ من تمام عمرم را در تهران و در میان آدم‌هایی بسیار عادی زندگی کرده‌ام. در عین حال بخاطر یازده سال تحصیل در یکی از مذهبی‌ترین و درعین حال بهترین مدارس تهران، نیکان، و بعد هم خواندن جامعه‌شناسی در دانشگاه شهید بهشتی تهران فکر نمی‌کنم کمتر از آقای شکراللهی مردم و فرهنگ ایران را بشناسم. مگر اینکه باز هم آقای شکراللهی بخواهد خودمحورانه در مورد دیگران داوری کند.

... و هم به فراست دريافت که تسلط او به ريزه‌کاری وب در کنار سواد انگليسی‌اش می‌تواند بهترين سرمايه‌ی او باشد برای ايفای نقش مشهورترين بلاگر ايرانی در چشم غيرايرانی‌ها. آن‌ها که سير نوشته‌های او را در وبلاگ انگليسی‌اش پی‌گرفته‌اند و به‌خصوص ردپای او را در فعاليت‌های حاشيه‌ای (و مهم) سوای وبلاگش در سايت‌های انگليسی‌زبان و وبلاگ‌های غيرايرانی دنبال کرده‌اند، می‌دانند که درخشان آگاهانه و با زيرکی، و نيز با زحمت بسيار توانسته به جايگاهی که دنبالش بوده، برسد. در طول زمان، هرچه او چشم‌انداز روشن‌تری از دست‌يابی به اين جايگاه (که اهميتش موضوع اين نوشتار نيست) ديده و زحمت بيش‌تری برای نزديک شدن به آن کشيده، در مقابل، در برابر مخاطبان ايرانی يلگی اختيار کرده و احترام و شعور و انديشه‌ی عمومی مخاطبان ايرانی‌اش را به پشم خود گرفته.

خوب بود آقای شکراللهی شاهدی هم برای ادعاهای بزرگش می‌آورد. من کجا و چگونه شعور مخطبان ایرانی‌ام را به «پشم» خود گرفته‌ام؟ این اتهامات کلی و بدون شاهد و مثال را نقد نمی‌نامند. فرق این نوشته‌ها با اظهارنظرهای سیاسی مردم عادی که آقای شکراللهی را عصبانی می‌کند چیست؟

تأکيد دارم بگويم که تحقير او با واژه‌هايی چون احمق، بی‌شعور، نفهم، کج‌انديش و... بسيار نادرست است. درخشان شايد متوهم، خودخواه، فرصت‌طلب، کينه‌جو و حتا بی‌مايه باشد، ولی نادان و احمق نيست. و دقيقا به همين دليل به نظر من ـ در اين يک مورد ـ درخور نکوهش نيست که چه بسا درخور ستايش هم باشد.

یک لینک به مطلبی که من در انتقاد از رفتار احساساتی آقای شکراللهی در خداحافظی ناگهانی‌اش از وبلاگستان نوشته بودم نمی‌تواند دلیلی باشد برای اثبات کینه‌جو بودن من. برای دیگر القاب هم شکراللهی هیچ توضیحی به خواننده نمی‌دهد.

نهايتا برخی می‌توانند عصبانی باشند از ظرفيتی که وبلاگ درخشان برای ايجاد فضاهای مناسب دارد و او برخلاف گذشته‌ی خوبش، از خير اين ظرفيت هم گذشته.

فضاهای مناسب یعنی چه؟ مناسب از نظر چه کسی؟ از کسی که مدعی آموزش اصول درست نوشتن به دیگران است انتظار می‌رود از کلیشه‌های زبانی و عبارت‌های مبهم و بی‌معنی پرهیز کند، بخصوص وقتی بر صندلی نقد می‌نشیند.

و يا برخی ديگر عصبانی باشند که برآيند سير فعالبت او در وبلاگ فارسی‌اش، نماد برتر بی‌مقداری (و يا غرض‌ورزی) وبلاگ‌شهر شده در چشم ارباب حکومت و يحتمل ديگران چوب اين نماد اشتباهی را می‌خورند!

من هرگز ادعایی برای نمایندگی وبلاگستان فارسی نداشته‌ام که کسانی به خود حق بدهند بخاطرش از من عصبانی باشند. از این گذشته تا جایی که من می‌بینم ارباب حکومت در مجموع از رواج چنین پدیده‌ای خوشحال‌اند و اگر هم با بخض‌هایی از آن مخالفند، می‌دانند چطور آن را فیلتر کنند. همان‌طور که کل وب‌سایت من را مدت‌هاست هیچ جور نمی‌توان در ایران دید، مگر با دوز و کلک. اگر ارباب حکومت از وجود وبلاگ ناراضی بودند با همه‌ی وبلاگ‌ها همین رفتار را می‌کرد، از جمله با وبلاگ خود آقای شکراللهی. اصلا در پرشین‌بلاگ و بلاگ‌فا و بقیه را می‌بستند. فکر می‌کنید برایشان سخت است؟

سومين نکته‌ی مغفول در اين ميان، گرايش هميشگی او به کانون‌های قدرت در ايرن و نيز نمايش اين گرايش توسط اوست. نه از پيشينه‌ی خانوادگی او اطلاعی دارم و نه به روابط پشت پرده‌ی او اعتقادی دارم، بلکه نوشته‌های او را اگر يک‌جا بنگريد، می‌بينيد که برخلاف عموم بلاگرها ـ به‌ويژه دايره‌ی روشنفکران فرهنگی، اجتماعی و سياسی ـ رنگ و بوی تعلق خاطر و ميل به کانون‌های قدرت در او کاملا آشکار است.

باز هم باید بپرسم آقای شکراللهی با چه مدرک و سندی به این آسانی این ادعا را می‌کند. من به کانون قدرت نزدیک‌ترم که بخاطر نوشته‌هایم درباره‌ی کانون قدرت یعنی رهبری ایران در وزارت اطلاعات مورد بازجویی قرار گرفتم، در روزنامه‌ی کیهان به اسم به تلاش برای براندازی نظام متهم شدم، یکی از موضوع‌های بازجویی از امید معماریان و سینا مطلبی و دیگران بودم، بردن اسمم در مطبوعات و خبرگزاری‌های ایران تقریبا ممنوع شده است، یا آقای شکراللهی که حداقل زندگی‌‌اش از راه کار -- مستقیم یا غیرمستقیم -- برای تلویزیون جمهوری اسلامی تامین می‌شود، همه‌جا با اسم و رسم خودش حاضر می‌شود، با روزنامه‌ی آسیا که مشهور است پس از آزادی ایرج جمشیدی از اوین در کنترل کامل اطلاعات موازی است گفتگو می‌کند، صفحه‌ی ضد سانسور راه می‌اندازد و در آن کتاب‌های سانسور شده‌ را می‌گذارد بدون اینکه وب‌لاگش فیلتر شود؟

فکر نمی‌کنم ستاد معین که من تقریبا بیشتر وقتم را در تهران با بچه‌های آن گذراندم بیشتر از صدا و سیما به کانون قدرت نزدیک باشد. بخصوص بعد از مجلس ششم و دولت خاتمی.

آمد و رفت او به ايران هم برای من در ادامه‌ی همين گرايش قابل تعبير بود. چگونگی و نتيجه‌اش مهم نيست، نفس اين گرايش می‌تواند برای ايرادگيران مهم باشد. اگر چنين خصلتی را در او سراغ داشته باشيد، مسافرت او به ايران نبايد غافل‌گيرتان می‌کرد. گروهی از بلاگرهای ايرانی ساکن کانادا ناراحت و عصبانی به من می‌گويند «درخشان پيش از سفر به ايران با لاریجانی سفیر ايران در کانادا صحبت کرده و پدر حسین که گویا حرمتی یا روابطی نزد موتلفه داشته یا دارد وساطتتش را کرده که ماجرا به یک بازجویی در فرودگاه ختم شود.» ايشان و نيز ديگر بلاگرهای عصبانی هيچ‌کدام سند و مدرکی برای حرف‌های‌شان ارائه نمی‌دهند و صرفا با توجه به برخورد شديد حاکميت با برخی بلاگرهای ايرانی غالبا ناآشنا که خطای‌شان (به زعم حاکميت) بسيار ناچيز و کم‌تر از درخشان بوده، و نيز با توجه به برخی نشانه‌ها در نوشته‌های درخشان به چنين تحليل و خبری می‌رسند. از طرف ديگر خود درخشان هم توضيحی در اين‌باره می‌نويسد که مخاطبان عصبانی‌اش را اصلا قانع نمی‌کند، شماری از ناسزاهای تند و تيز خوانندگانش را منتشر می‌کند و بعد سکوت. در اين که يک جای کار او می‌لنگد هيچ شکی نيست، ولی اين که پای او در زمين چه کس و يا چه نهادی لنگيده، موضوعی‌ست که يا خود او بايد آن را بازگشايد يا صاحبان زمين؛ نه هيچ کس ديگر. ديگران می‌توانند فقط عصبانی باشند.

آقای شکراللهی از یک طرف سعی می‌کند نشان دهد بی‌طرف است و از طرف دیگر از کسانی که معلوم نیست کیستند و خودش هم به آنها حق قضاوت نمی‌دهد نقل قول مستقیم می‌کند. او دروغ‌های دیگران را بدون سند و مدرک یا حتی ارجاع به فرد گوینده منتشر کرده، بعد هم ادعای خیرخواهی و حقیقت‌دوستی می‌کند.

هیچکس برای رفتن من به ایران تضمینی نداد یا وساطتی نکرد. نه فاضل لاریجانی (که رایزن فرهنگی است و نه سفیر)، نه تاجزاده، نه ابطحی، نه عمو و پدرم که با عسگراولادی و بادامچیان آشنایند. برعکس همه گفتند که نیا که خطرناک است و معلوم نیست چه وضعیتی بشود. من تنها با مسوولیت و ریسک شخصی و البته با کلی برنامه‌ریزی و فکر به این سفر رفتم. اگر مشکل جدی برایم پیش نیامد تنها بخاطر زمان انتخابات بود و حسابگری‌هایی که خودم کرده بودم برای اینکه گیر مرتضوی و دوستانش نیفتم. وگرنه امکان نداشت بگذارند با چند ساعت بازجویی ایران را ترک کنم.

در ضمن، به خاطر همان شرایط ويژه‌ی انتخاباتی کسان دیگری هم مانند صادق صبا، سعید رضوی فقیه و احسان شریعنی همزمان با من در تهران بودند و کسی هم بلایی سرشان نیاورد. آیا آنها هم به کانون‌های قدرت نزدیک‌اند؟

معلوم است که حکومت نمی‌توانست در آن شرایط حساس با من که هم در ایران و هم بیرون از آن بسیار شناخته‌شده‌تر از مجتبی سمیعی‌نژاد بینوا بودم کاری مشابه با او بکند. اگر کسی در این نکته شک دارد بهتر است کمی بیشتر درباره‌ی شرایط سیاسی و اجتماعی ایران مطالعه کند.

آخرين نکته‌ی مغفول اين است که مخاطبان ايرانی درخشان به موضوعی حساسيت نشان می‌دهند که درخشان پيشاپيش نسبت به آن آگاه بوده. گمان نبريد که او را غافلگير کرده‌ايد و يا داريد غافلگير می‌کنيد. اگر تحليل مرا از سير فعاليت‌های درخشان به عنوان بلاگر قبول داشته باشيد، ناگزيريد بپذيريد که او با سفر به ايران، در پی به دست‌آوردن هر منفعتی که بوده ـ خارج از اين که به آن رسيده يا نه ـ آب پاکی را روی دست طيف آگاه مخاطبان ايرانی‌اش ريخته و رسما خودکشی کرده است.

چرا به نظر آقای شکراللهی من با سفر به وطنم خودکشی کرده‌ام؟ غافل‌گیری‌ای که او از آن صحبت می‌کند درباره‌ی چیست؟ مخاطبان ایرانی نسبت به چه موضوعی حساسیت نشان می‌دهند که من پیشاپیش از آن آگاه بوده‌ام؟ اگر آقای شکراللهی این مطلب را به انگلیسی و در یک مقاله می‌نوشت سردبیر آن حتما از او توضیح بیشتری می‌خواست.

اين خودکشی نتيجه‌ی منطقی و خودخواسته‌ی رويکرد دووجهی اوست در نااميد شدن از مخاطب ايرانی و چشم اميد داشتن به جامعه‌ی بلاگر خارجی. اکنون او می‌تواند با ضميری آرام هم‌چنان از اعتماد و محبوبيت که «تأثيرگذاری» را در پی می‌آورد، چشم بپوشد و با تکيه بر شهرت خويش، هم بر درجه‌ی جايگاه‌ی خود در چشم جامعه‌ی بلاگرهای غيرايرانی بيفزايد و هم شمار ثابت بازديکنندگان معتاد ايرانی‌اش را با به‌روز کردن باری به هر جهت وبلاگش حفظ کند و ايشان از جمله مرا هرشب از خماری درآورد! خدواند رحمتش کند؛ بلاگر خوبی بود...

چه کسی گفته از من از مخاطب ایرانی ناامید شده‌ام؟ لابد برای همین است که هر روز وب‌لاگ فارسی‌ام را تازه می‌کنم ولی وبلاگ انگلیسی را به زور هفته‌ای یک بار. یا ساعت‌ها سر ویرایش صبحانه یا کامنت‌های وبلاگ خودم وقت می‌گذارم. روی من به ایران است و تمام تلاشم برای فهم بهتر آن و گذاشتن تاثیری مثبت و صلح‌آمیز بر روند دموکراسی و آزادی بیان.


سردبیر: خودم و لینکدونی‌اش را هر روز با ایمیل دریافت کنید.
تازه درهمين باره:



دوستان و آشنايان

«نازخاتون»
«امور ایران»
«آرش «کمانگیر» آبادپور»
«تبعیدی عصبانی»
«بابک داد»
«ناهید رکسان»
«هادی خرسندی»
«لات‌لند»
«لگوماهی»
«عرب عصبانی»
«ایمیان»
«۴ دیواری»
«پاگرد»
«مریم ابریشم‌کار»
«سبیل طلا»
«بامدادی»
«نانا»
«مونتاژ انتقادی»
«حمید مافی»
«کیبرد آزاد»
«خط قرمز»
«فریادناممه»
«ملکوت»
«توکا نیستانی»
«جواد کاشی»
«کمال»
«بسیج جهانی»
«مارسی نیومن»
«ایرانی طعنه‌آمیز»
«۳۵ درجه»
«عبدالقادر بلوچ»
«طاها بذری»
«مریم مومنی»
«میرزا پیکوفسکی»
«از پشت یک سوم»
«مهستی شاهرخی»
«آزادنويس»
«پیاده رو»
«نگفتنی‌ها»
امنزیاک
یک فتحی
حاجی واشنگتن
گردباد
جمال
شنا در شنزار
آهستان
بی‌بی‌گل
کامپیتور و ارتباطات
حامد قدوسی
هادی نیلی
جمهور
دردنوشته‌ها
دانشجوی مسلمان
یک پزشک
ابراهیم اسکافی
کوروش علیانی
موج
ایران‌شهر
ف.م.سخن
بلوط
نوک‌تیز
زمستان است
گناهکار
نیکی اخوان
مرد تنها
دلبستگی
محمد نوری‌زاد
سولوژن
فروغ
جوانفکر
خیاط باشی
نسرین افضلی
آی‌تی.ايران
فوکو بلاگ
پویان و سیما
رزانیات
زهرا
کتابلاگ
مسعود ده‌نمکی
آرش غفوری
سهیل کریمی
دستنوشته‌ها
محمود فرجامی
اکبر منتجبی
محبوبه حسین‌زاده
بیروت ریپورت
سلمان
مسعود بهنود
خبرنگار مسلمان
مریم اينا
خاکریزیسم
میرزا
علیرضا شیرازی
مرصاد امروز
هوشنگ دودانی
فانونایت
دوم دام
کافه ناصری
بی اجازه کوچیکترا نه
منبر دات نت
لیلی نیکونظر
نسل خمینی
حسین پاکدل
شرح
حسین نوش‌آذر
مهدی محمدی
کریم ارغنده‌پور
نگاه نو
نگاه نو
زيتون
زیتون پرورده
یک استکاان چای داغ
لوبيا
سینا دیلی
شاخ به شاخ
خورشید خانوم
شهرزاد
جواد روح
ضدمورچه
امید معماریان
روزنامه‌نگار ممسلمان
یادداشت‌هایی از کابل
مرتضی نگاهی
سیبستان
آن سوی دیوار
پژمان نوزاد
من راه نشین
خسرو نقیبی
آق بهمن
نوه‌ی غلامرضا تختی
خوابگرد
پسر فهمیده
اسماعیل نیوز
یک وحید
شب پیشگویی
سهند شمس
صفا در ال.ای
حسام‌الدین آشنا
احمد جلالی
مطالعات فرهنگی رادیکال
فرنگوپولیس
کلنگ کمونیست کارگری
آزاده عصاران
هنوز
روزنه
شکرخواه
رویای آريایی
خانوم حنا
چرک‌نویس
کافه اندیشه
علیرضا خدابخش
افسون فسرده
آچار فرانسه
احسان
نگارک‌ها
زن نوشت
سایه
غلاف تمام فلزی
عباس معروفی
نقیز
روزها
انتخاب زنان
حمید کریمیان
هپلی
نیما دارابی
مسیح علی‌نژاد
آشپزباشی
پاسداران
پویان طباطبایی
حقوق‌دان پاریسی
فلیسوف مآب رمانتیک
تادانه
کلاشینکف دیجیتال
کلفه گینزبورگ
شبنم طلوعی
امیرعلی قاسمی
مشکات
سفره ماهی
سفره‌ماهی
پاک‌نویس
مازوخیسم محاسباتی
مرصاد
ارزیابی‌های شتابزده
سوگلی ریچارد پرل
لیلا خدابخشی
تکینسون
علی معظمی
عنکبوت
سرزمین آفتاب
آدم و حوا
چخوف منو نديدی؟
امشاسپندان
شب‌نامه‌ها
علی مزروعی
حنیف مزروعی
خارج از جعبه
مريم نبوی نژاد
وب‌نگاشت
تبرمرد
ققنوس
بچه‌های سوم تیر
منقل، مخده و پلوراليسم ديني
فالشیست
ddmmyyyy
بازیگر آماتور
شهاب اسفندیاری
فانوس خيال
آینه ایرانی
محمد تاج‌دولتی
معصومه ناصری
انتخاب انسانی
نیما نامداری
مژده
چلـــغوز
پرگلک
پیام یزدانجو
پیام یزدانجو
من و مانی
شبح
کاملیا انتخابی فرد
خودمونی
حرف غریب
راهرو
شادی شاعرانه
و اما بعد
امير حسابدار
پاسداران
ایمان
پاگنده
بارانی آبی
اندیشه امروز
معصومه اتبکار
دفترچه‌ی ممنوع
حسن عابدینی
دیدی گفتم
مه‌زود
میان خطوط
جنگ و صلح
صبحانه
کوچه مدرسه حجتیه
آسمانِ سرپناه
حسام فروزان
حقیقت ایرانی
رازیگر
نیستان
یک وبلاگ ساده
غربتستان
تلخوش
قائم‌پناه
ژرف
یولداش
روزگاری که سپری می‌شود
رنگارنگ
مرمرو
کاپیتان هادوک
خاطرات مشبک
کوچ
افکار خصوصی
سیاحت‌نامه میرزا
روی جاده نمناک
کنج
دلتنگستان
کتابدار
نکته
يوتی‌اف-هشت
بازيگر آماتور
نفیسه مطلق
با شما نيستم
سکتور صفر
پارکينگ
پياله
ايستادن در مقابل باد
مهندس سعيد
يه وجب خاک اينترنت
احسان پريم
مهاجر
افعانستان امروز
از امروز
آذر و آيينه‌اش
بهنود کوچک
وبلاگ گوبا
روزگار من
يادداشت‌های سينمايی
اسپ‌سوار
دنيا دست کيه
نمای تزديک
عصيان
ایگناسیو
کتابچه
علاف تمام فلزی
تن‌تن‌سک
آسمان
یک جعبه شکلات
حرفهایم...
از کانادا
ندای امروز
دنيای يک ايرانی
عمو حميد
احسان و هزاره سوم
روزنگار
وب‌نوشت ابطحی
بزرگمهر حسین‌پور
دندانپزشک
پريشان بلاگ
سياست از نگاه دوم
برما چه گذشت
خاکستری
حرف‌های يک الپر
کاوه شجاعی
کاکتوس تيلا
کاپوچينو
خط سوم
ترزا
آبکش
خبرنگار
نيمه‌شب
صادق الوندی
الپر
صورتک
ساده‌تر از آب
مرتضی و ما
پرنیان
علی قدیمی
الفبا
کلانتر
زوزه
ریویو
فانتازیا
محسن طالب
یلدا معیری
شهروند نصف‌جهانی
اسکورپیو
نعمت احمدی
لباس شخصی
علی خلیق
این مرد
یادداشت‌های فرهنگ
روزهای زندگی‌ام
یک بلاگر
دانشگاه غیرانتفاعی کیش
بچه‌های قلم
یاک
وحید پوراستاد
وب‌نامه
علی‌اکبر قزوینی
پناه
نوشی و جوجه‌هایش
اینجا و اکنون
مهاجرانی
جمیله کدیور
فانوس
صنوبر
پرنوشت
نادر فتوره‌چی
جنبشی استشهادی
بهزاد بلور
اشکان خواجه‌نوری
مصطفی تاجزاده
عباس عبدی
آرش صالحی
مسرت امیرابراهیمی
سبقت
عطا خلیقی
لیلی پوررند
آخوندها از مریخ نیامده‌اند
زرنوشت
گل‌دختر
علیرضا حقیقی
گل‌آرا حمزه
نگاه ایرانی
پاپتی
گوز آن‌لاین
وب‌گشت
لوبیسمم
فاطمه رجبی
نگاه یک ایرانی
کشکول جوانی
هزاران نقطه
ریچارد سمبروک
نامحرمانه
غربت‌نوشته‌ها
رشید اسماعیلی
مجید تفرشی
احمدی‌نژاد
شهیر شهید ثالث
احمد شیرزاد
موشک انداز
مژده غضنفری
ابراهیم فیاضی
نظرات ديگران

گفته اند که عاقل را اشارتی کافیست...سخت نگیرید با اینکه لازم بود توضیحاتتان اما برای ساکنان این شهر شخصیت ها شناخته شده اند...

i have participated and followed the iranian politics for 20 years, and i confess hussein is one of the brightest minds who has said anything about anything in the last 20 years. they guy is a unique voice, he is a genious and shines like a bright star as an example for our younger intellectual community. his knowledge of both the western cutlure and the true iranian culture puts him at an advantage that even i cannot claim to have. he sees through the bullshit of the east and the west. he is the real enemy of bush. the war on terror is to destroy people like hussein. alqeida is on its way out anyways, empire wants to prevent the emergence of a unique and independent voice from inside the iranian society.

usa is fighting a war, so people like hussein dont get the upperhand and be able to offer anything new to their people, or to the world.

u people should just shut up and read whatever the f... he feels like writing about. if he wants to fisk this guy. just shut up and take note or listen. hossein doesnt write enough, i think thats the problem we have.

ببخشید حسین خان، من مطمئنم شما تا حالا یک بار هم توسط حتی خرده پاترین مامورای هرنوع اطلاعات ایران بازجویی نشدید تا معنی با احترام و بی احترامشو بدونید. خدا شاهده که نشدید. حالا چرا این دروغ رو گفتید من نمی تونم قضاوت قطعی کنم. ممکنه مردمی که از خیلی چیزا بی خبرن و دلشون به نق زدنهای خاله زنکی و شنیدن تعریفهای سیاسی خوشه، باورشون بشه، اما شما از کسانی که باد بازجویی حتی از محترمانه ترین نوعش به پرشون گرفته، انتظار باور چنین چیزی رو نداشته باش.

بابا بی خیال این اشغال ها شو، Go Ahead

سلام اولين بار است در وبلاگ شما نظر مي نويسم. تصور مي كنم وقتي شما به گفته خودتان تمام زندگيتان در وبلاگ است خواه نا خواه شخصيتتان را در معرض نقد ديگران قرار داده ايد. صرف نظر از اين موضوع وقتي از سينا مطلبي در هنگام بازداشت در مورد شما باز خواست شده وهم اكنون در تبعيدي ناخواسته بسر مي برد ووبلاگ نويسها ي كمتر مشهور بخاطر حرفهاي خيلي محافظه كارانه تر از وبلاگ شما به زندان رفته اند و كتك خورده اند اينكه به تهران آمده ايد وبازجويي شده ايد و كيهان از شما به اسم! نام برده است منطقي در حد كارتون هاي كودكانه را در ذهن تداعي ميكند.

میگن یبار امام گفتن :" هروقت دیدین ازتون دارن تعریف میکن نگران بشین." اگه راهی که داری میری رو قبول داری و درست میدونی از بدگویی چه باک. بهرحال فکر میکنم تو همونی هستی که نشون میدی و این خیلی با ارزشه

من مدتهاست که گفته های شما رو می خونم... از وقتی که فهمیدم وبلاگ یعنی چی! گاهی نوشته هاتون عالیه و گاهی هم بی مقدار!این کاملا طبیعیه و نمیشه بهتون ایراد گرفت! هر کس نظری داره و نظر خودش رو میگه. من با این موضوع همیشگی "دعوای قدرت" وبلاگی ها مخالفم و فکر می کنم گیر دادن به کسی کار اشتباه و بی منطقیه.. قرار نیست جور خاصی در وقت خاصی بنویسید...یه روز دوست دارید سیاسی باشید، هستید و یه روز هم از سفرها و کامپیوتر و روزمرگی می نویسید، خیلی هم خوبه! هر کس هم هر زمان دوست نداشت، می تونه سر نزنه یا نخونه! ای کاش ماها یاد می گرفتیم فقط خودمون رو نقد کنیم و از این عادتِ بدِ ضایع کردنِ مردم دست بر میداشتیم...پیروز باشید

لياقت تو همين طرفداران بي سوادت هستند. نظر آرش را بخوان: «صره»!!! از «ناصره»!!!!

جناب مدعی العموم وبلاگستان فارسی خوب بود در مورد کنفرانس ها و همایش ها و کوفت و مرگ هایی که می روید و از طرف وبلاگستان فارسی در آن شرکت میکنید هم می نوشتید... نگاهی به لینکهای کنار وبلاگت بنداز. چند تا وبلاگ می خواهیاز آن لیست نام ببرم که چندین ماه است که دیگر نمی نویسند؟ جالب اینجاست که خودت هم خوب میدانی چون خیلی از وبلاگ ها را میخوانی..اما حاضر نیستی قبول کنی که وبلاگ هایی خوب دیگری هم وجود دارند؟ حسین جان 3 سال پیش نیست که فقط تو باشی و تو!! لینکدونی را نگاه کن؟ به نوع لینک هایی که می دهی؟ همه سیاسی و یا نوعی نگرش و خط سیاسی در آن است؟ شده تا به حال به یک وبلاگ ادبی یا موضوع ادبی لینک بدهی؟ باید به نظرات و علاقه مندیهای همه احترام گذاشت. همین.

توجه به اراجیف نکن. مردم خود میتوانند صره را از ناصره تشخیص دهند.بدرود.

اینگونه جستارها ماننده اورگاسم چندین باره زنانه که پایانی بر ان نیست. هر دوتون هم درس میگین هم نادرس. درس میگین واسه اینه که گمان میکنین درستین و نادرس میگین واسه اینه که گمان میکنین

بعيد ميدونستم که به چنين حرفايي جواب بدين، اونهايي که حق اظهار نظر در هر موردي رو فقط مال خودشون ميدونن، از جنس همونهايي هستن که الان سر کارن و بقيه رو به خاطر مخالفت به دار مجازات مي کشن. در ضمن وبلاگ محيط شخصي وبلاگنويسهاست و اينکه بعضي ها تعيين تکليف مي کنن که در اين مورد بنويس يا در اون مورد ننويس، دچار عقده هاي استبدادزدگي مفرط هستن. هر کسي در بيان نظرات خودش در هر موضوعي آزاده و خواهشا در مقابل حملات و توهينهاي آدمهاي بي مغز و پرمدعايي که هنوز نيومده خودشون رو صاحب وبلاگستان ميدونن اينقدر حساس نباش.

ببین اقای حسین درخشانی شما حرفاتون خیلی دور از منطقن. من با حرفای اقای شهسواری کاملا مخالفم. به نظر من شما یه ادم خودخواه احمق هستین(بهتون بر نخوره حقیقته!) شما میخواین با این دری وریاتون فکر ماهارو تحریف کنین ولی نمیتونین. خب ماهام عصبانی میشیم اینارو میگیم و باید بگم که حقتونه!

آقا، اين مرتيکه يه کس شعری نوشته که ارزش جواب دادن هم نداشت. ما هم حمايتت ميکنيم چون تو را سمبل وبلاگ نويسی ايران ميدانيم.

آقاي درخشان. درباره روزنامه آسيا نوشته بوديد. جوابكي به آن دادم.

مردك ابله چرا دست از سر سايت صبحانه بر نميداري؟ مگر خودت قانون وضع نكردي كه كسي حق ندارد براي وبلاگ خودش يا ديگري تبليغ كند؟ مردم را مثل خودت خر فرض كردي با بهانه واهي «آگهي ويژه»؟ مرده شورت را ببرند كه صد هزارتا مثل تو را حيف است اگر با يك حزب اللهي چرك و كثافت تر از تو عوض كرد. خاك بر سرت كه از دست غرورت به كانادا كه هيچ به مريخ هم نميتواني فرار كني

I'm very proud of you Hossein. But I dont undrestand why you put so much time to anwer to these things. I wish you could just ignore them.

واي به حال مردمي که تو مدافع و روشنفکرشان هستي . ترا به جان آقاي رفسنجاني که خيلي دوستش داري دست از سر اين مردم فلکزده بردار .

hey hossein. have you ever heard this"MAAR DAR ASTIN PARVARDAN" .taht's what you did. you are the one who gave a chance to iranian to present themself to outsideworld. and all these weblogs are a tiny ray of light in a prison as big as a country. these fucking loosers don't deserve this. these people are the most NAMAK BE HAROOM kind of people i have ever seen. no wonder iran is like this now. but you know what? you should don't pay any attention to them. cuz at the end it's them who suffer and get lost. by the way... what's with his name sounds so avantgard ( Seied Reza Shokrollahi.) And his picture on his weblog is make you trust him right away. i love the glass in the forground. it makes me sure that he can READ. and the pose he has make me sure he IS a thinker. with his hand under his jaw. what he thinks about. i know what he thinks...AAAAH.... AM I ASSHOLE ENOUGH?

سلام درخشان عزیز مطالب رو کامل خوندم و هیچ کاری در زمینه مشکل شما با شکراللهی ندارم ولی باز هم دچار همان مشکلی شدید که به شما گفتم. نگاه بدون مدرک و مستند در مورد هر مساله. شما با چه دلیل و مدرکی روزنامه آسیا رو وابسته به اطلاعات موازی میدونین و جمشیدی رو ترسو قلمداد میکنید؟ بخدا صبح تا شب من و همکارام زحمت میکشیم و تا جایی که از دستمون بر میاد برای روزنامه زحمت میکشیم. بد میکنیم نیم صفحه از روزنامه رو به دنیای وبلاگ اختصاص دادیم و به جنس خودمون بها میدیم؟ یک روز علیه فیلترینگ جبهه گرفتیم روز دیگه مطلب زدیم که تا حدودی لازمه ولی شما یک جورایی باز هم تند رفتین./ اومدن شکرااللهی همون قدر برامون ارزش داشت که از شما هم دعوت کردیم به دفتر روزنامه بیاین ولی ظاهرا در دلتون چیز دیگه بود و جلوی دیگران نگفتین ولی الان مارو مربوط به اطلاعات موازی میدونین در صورتی که من رو از نزدیک دیدین. قرار بود با من در تماس باشین تا لااقل حرف سمت دیگه ای به چشم شما غریبه هستن رو بشنوین ولی متاسفانه یک طرفه با قاضی رفتین . از دستتون ناراحتم چون خستگی به تنمون برد. یک طرفه تهمت نزنین خواهشا بعد از حل مشکلات و جنگ و دعوا با شکراللهی نوبتی هم باشه نوبت صحبت کردن با ماست از درخشان انتظار بیشتری میره.

حسین عزیز، برای چی به این بچه حزب‌اللهی‌های پررو که اصرار دارن خودشون رو روشنفکر و باسواد نشون بدن جواب میدی؟ بعد هم چرا فکر میکنی این شکرالهی آدم باسوادیه؟ تا حالا یک مقاله‌ی درست حسابی توی یک مجله معتبر نوشته؟ کدوم کتاب رو نوشته؟ کدوم فیلم رو ساخته؟ تحصیلات بالایی داره؟ یک کارمند رده پایین تلویزیونه که مهمترین کاری که تو عمرش کرده اینه که چند تا متن مزخرف برای فیلم‌های درجه سه تلویزیون جمهوری اسلامی بنویسه.

نقدش به درد عمه اش می خورد، اینقدر بی هدف نوشته شده بود که خودش هم نفهمیده بود چه نوشته است! به نظر من با این نقد به او شخصیت بخشیده ای، چیزی که به ظاهر ندارد.

حسين خيلي حال کردم با اين جوابت.بعضي اوقات لازمه که بعضيا بفهمن که هر مزخرفي مي نويسن نبايد به به و چه چه کرد.اين مردک مثل داريوش محمد پور مي مونه. دوتايي فکر مي کنن خيلي بارشونه.اون که شده قبله عالم ،اين يکي هم واسه ما غلط نامه مي نويسه که کي چي بنويسه و همه چيز رو هم مبتذل مي دونه ولي متني که درباره تو نوشته بود خيلي مبتذل تر بود.اين مرتيکه حزب اللهي رو بايد رسوا کرد.

حسین جان

بابا بی خیال. ارزش جواب ندارند اینجور استدلالها.

توی کس‌خل جدی جواب نوشتی؟ بابا گوربابای حزبل اون یارو. ریدی به وبلاگت ها! کی میاد این خزعبلات رو بخونه؟ دو کلمه قهوه‌ایش می‌کردی بره پی کارش. به این اصطلاح مزخرف دست راستی‌ها هم اعتبار نده. اون مقاله‌ی ویکی‌پدیا هم باید پاک بشه، شاید خودم نامزدش کردم برای حذف.

Shut the fuck up baba, every body now knows your real nature and your true face is exposed.

وبلاگستان فارسي، كه ديگر حالم از اسمش به هم مي‌خورد، اين روز‌ها بوي گند ناجوري گرفته، انگار چركاب زخم‌هاي متعفن فرهنگ ما، اين بار از اين خراب شده راه باز كرده. حتي وبلاگ‌هايي آمده‌اند كه در آن‌ها چيزي جز فحش دادن و بد گفتن و لجن مال ردن اين و آن پيدا نمي‌شود...

who cares brother? who cares for what he has said and who cares about what you have to say? WHO CARES

Hi Hossein, Its a pity that you waste your time, answering the foolish stories of a psycho! Also, I am wondering, Why are you advertising for those B.S.s by providing a link in your website, And Then, you write a long answer to that psycho analyst? I just don’t get it dude! l

يک چيز ديگه. شما و اين آقاي شکراللهي يک کتاب هست که حتما حتما بايد بخونيد. اگر هم خونديد که جل‌الخالق! اسم کتاب هست Status Anxiety نميدونم به فارسي ترجمه شده يا نه.

کاشکي جواب نمي‌دادي همون لينک کوتاهي که داده بودي کافي بود. من از رفتار اين آدم خيلي تعجب مي‌کنم هم با سواد هم باهوش و هم منطقي ولي خيلي حسود و خيلي مذهبي که در اين دو مورد آخر ريده مي‌شه به استدلال و منطقش.

تمام مطالب تو که در اینجا نوشتی اولا با سبک کوتاه نویسی خوت تناقص داشت ! دوم اینکه با همه جوابهای که که به تک تک مطالب آقای شکر اللهی دادی ولی نتوانستی حداقل برای من خوانده شبهات زیادی که کارهای تو دارد رفع کنی :) در ضمن کاردش خیلی کاری بوده که چنین برآشتفی :)) دوران صفر نزدیک است ;)

حسين، من جداً بی غرض می گويم و اصلاً دلم نمی خواهد در اين دعوا طرف يکی از شما دو وبلاگ نويس را بگيرم. اما يک نکته در نوشته ات هست که مرا عجيب به تأمل انداخت. در نوشته ات نوعی ترس توأم با احترام به شکراللهی موج می زند. دلت نمی خواهد به او احترام بگذاری و بزرگش داری اما ترس تو از او زبان و قلمت را بسته است. حسين درخشانی که من می شناسم گستاخ و زبان دراز است - اين دو صفت را بدون بار ارزشی بکار بردم. اما درخشانی که به شکراللهی پاسخ داده است مثل بچه مدرسه ای هاست که حالا خيلی به خودش زور زده و جلو ناظم مدرسه ايستاده و می گويد آقا اينجور نيست که شما می گوئيد. جرئت نکردی اون bilakh که اون بالا جلو h0der گذاشتی در مضمون پاسخ ات در متن بياوری. چرا؟ دلايل و استدلال هايت همه اخلاقی و محافظه کارانه است. يکباره مؤدب شده ای. در عوض می بينی که شکراللهی اين بار با پرروئی و وقاحت - اين دو صفت را هم بدون بار ارزشی بکار بردم- حرفش را زده و بهانه ای احمقانه هم برای شروع بحث آورده که خيلی خنده دار و مضحک است: اين که در اين چند خط می‌خواهم درباره‌اش - درباره حسين درخشان- بنويسم، به خاطر ايميل‌های زيادی‌ست که در اين يکی دو هفته گرفته‌ام و بی‌رحمانه از من خواسته‌اند درباره‌ی آمد و رفت درخشان به ايران چيزی بنويسم. از کی تا حال شکراللهی چنين عکس العملی نسبت به ايميل ها نشان می دهد؟ اينها کی و کجا هستند که بی رحمانه از شکراللهی خواسته اند حسين درخشان را ادب کند؟ حرف مفت می زند. ناراحت است و بهش زور آمده که بچه پروئی مثل درخشان در کانادا نشسته و هر چه دلش می خواهد در وبلاگش می نويسد و بعد هم بلند می شود می آيد ايران تعطيلات انتخاباتی. خلاصه حسين برای پاسخ به شکراللهی اين همه درد زايمان کشيدی، ولی به جای کوه، موش زائيدی. رک و پوست کنده حرفت را نزدی. ترسيده ای. حالا اين ضرب المثل ايرانی مصداق پيدا می کند که می گويد: دو پادشاه در مُلکی نگنجند. در اين دعوا سرانجام معلوم شد که کی پادشاه وبلاگستان است. حسين منو اشتباه نفهم! نمی خواهم خدای نکرده تحريک ات کنم. اما خيلی بايد هنوز درس بخوانی تا حريف اين بچه شهرضا شوی. تو از بچه های خوب و ساده تهرونی و او از چی چی های شهرضا. تفاوت از زمين تا آسمان است. ضمناً اينها که از شهرستان های کوچک به تهران و مراکز استان آمده اند هميشه يک عقده ای، يک کينه ای نسبت به بچه های تهرون و بچه های شهرهای بزرگی مثل تبريز و شيراز و اصفهان دارند. خيلی هاشون هم الان در مقام و مناصب بالايی هستند و يا خودشونو جا کردن؛ در سپاه، در قوه قضائيه، در صدا و سيما، در وزارت خارجه. هر جا ميری پُر است از اين کسانی که از شهرک ها و شهرستان آمده اند و برای بالا رفتن از نردبان با وقاحت به هر خفت و خاری تن می دهند. من به هيچوجه تعصب کلان شهری و قومی و از اين مزخرفات بلد نيستم. اما اين واقعيتی است که بر زبان مردم کوچه و بازار هست و کمتر کسی جرئت می کند بگويد. بگذريم. حسين، حالا می ترسم که از ترس ات اين کامت من را هم منتشر نکنی. يا؟

سلام! ان‌شاءالله همه چيز به خير و خوشی و سلامتی پيش رود. و تلاش‌های همه‌ی كسانی كه رو به اين مردم می خواهند درجه‌ی فرهنگ را ترقی دهند به ثمر رسد. و خوب است از خير چنين جدلی درگذريد كه نه خير دنيا در آن است نه آخرت وقتی هم‌ديگر را متقاعد نمی‌كنيد و خواننده‌گان‌تان هم عمدتا از پيش تكليف‌شان روشن است. می‌دانند كه هر يك را به چه خاطر مرور كنند و چه توقعی داشته باشند.

Was Du geschriben hast, ähnelt sich sehr an was die FONDAMENTALISTEN sagen. Gut das Du bei der Erklärung von Fik geschriben hast; dass die rechtkonservative es Benutzen. Dein kritik an die Zeit ist auch sehr abdokhiyari. viel erfolg

Is this worth your time?

به شما دوستانه توصیه می کنم، از این پس با خونسردی و شهامت - و فارغ از این گونه آلودگی ها کار خود انجام دهید. آنها که شما را دوست می دارند، همچنان به مطالعهء نوشته های شما خواهند پرداخت. من از حسین درخشان که برخی نوشته هاش در هفته نامه های معتبر دنیا انتشار یافته، انتظار دارم ذهن خود را از قضاوت های امثال این شخص آزاد کند. این پیوند، این وابستگی ِ احتمالا ناخودآگاه به قضاوت امثال این آقا اتفاقاً سهم شماست در رشد دادن به این بیماری فرهنگی. اگر شما روزی بتوانید خود را از این وابستگی نجات بدهید، اگر بتوانید به آن حد از خودیابی فرهنگی در فضای سوم ِ مهاجرت برسید که چیستی و کیستی و در یک کلام "ماهیت" و "هویت" شما به قضاوت سیدها بستگی نداشته باشد، آنگاه به گمانم بار خود به مقصد رسانده اید و خود را به کل و از بنیاد پالوده اید. تا این پالودگی، تا این بی نیازی اتفاق نیفتد، ما همه - و شما نیز شاید به دلیل پیشینهء اجتماعی و خانوادگی تان حتی بیشتر - درگیر خواهیم بود با این ضایعات و فضله ها و آلودگی ها و آشغال هایی که تنها به ذهن آویزان اند و مانند پرده ای ذهن را کدر می کنند. با آرزوی شادکامی و بردباری برای شما دوست عزیزم

اقای درخشان حوصله همه را سر بردی که او چی نوشت تو چی میخوای بگی بابا هرچه طولانی تر گهتر!!! چرا لپ کلام را نمیگویی؟؟ اقا شکرالهی مثل همه برانداز ها خارج کشوری یک هیولا از رژیم ساخته که قابل اصلاح نیست ان همه ادمخوار فقط با بر اندازی انهم انقلاب اش انهم با کمک جرج- بوشی اش و خلاص اینکه شما رفتید و سالم امدید هیچ قابل قبول نیست مگر مامور رژیم باشی٬ اما کامنت مرا زودتر از همه پاک کرد که نوشتم اقای شکرالهی ایشان تا سی تی زن کانادا نشدند بایرا نرفتند اگر نمیدانی بدان پاسپورت کانادا در دنیا از امریکا برتر و قابل احترامتره ضمنا در گرما گرم مبارزات انتخوابی بوده و ایشان از معین طرفداری کرده ضد تحریمی ها نوشته ووووو تازه نه براندازه نه مبارز مسلح و البته که امثال شکرالههی ها براشون سخته عینک پنتاگونی را از چشاشون بردارند و ایران را انطور که هست ببینند

حسین جان اینها همه از عوارض شهرت است! شما تبدیل به Celebrity شده ای و دیگران به پرو پایت می پیچند تا خودشان را مطرح کنند. این امر در همه جای دنیا مرسوم است. وقتی در Spotlight قرار بگیری تبدیل می شوی به هدف دیگران برای کسب شهرت.