مدتی است حملههای شخصی به من زیاد شده است؛ یعنی حملههایی که به شخصیتم میکنند نه به نظرات یا استدلالهایم.
جدیدترین این حملهها مطلبی است که آقای سیدرضا شکراللهی با عنوان «خودکشی حسین درخشان» هفتهی پیش بدون هیچ مقدمهای نوشت و بعد از اینکه من چند روز بعد به آن لینک دادم بدون هیچ توضیحی کامنتهای پایین آن را که بازتاب خوانندگانش به آن بود برداشت.
این نوشتهی به ظاهر نقد که کاملا مغرضانه و خودمحورانه و بدون سند و استدلال نوشته شده فرصت خوبی برایم فراهم کرد که کمی از خودم دفاع کنم. برای این دفاع از سبکی که بین وبلاگهای آمریکایی به «فیسک کردن» معروف شده کمک میگیرم. این اصطلاح اشاره به نقدهای خط به خطی است که وبلاگنویسان دست راستی آمریکایی بر نوشتههای رابرت فیسک، روزنامهنگار مشهور ضدجنگ بریتانیایی، میکردند. پس بخوانید توضیح جزء به جزء من را بر نوشتهی آقای سید رضا شکراللهی:
اگر وبلاگ هنوز در حد يک پديده قابل بررسیست، حسين درخشان بلاگر هم هنوز در حد يک پديده توجه آدم را به خودش جلب میکند. اين که در اين چند خط میخواهم دربارهاش بنويسم، به خاطر ايميلهای زيادیست که در اين يکی دو هفته گرفتهام و بیرحمانه از من خواستهاند دربارهی آمد و رفت درخشان به ايران چيزی بنويسم تا شايد او به احترام من هم که شده پاسخ درستی به انتظارات، توهمات و حدسهای مخاطبانش بدهد. مینويسم اما نه برای انگيختن درخشان به پاسخدادن؛ بلکه برای روشن کردن يک نقطهی کور در ذهن و ديد اهالی وبلاگشهر تا دستِکم از من ديگر انتظار واکنش نداشته باشند و بگذارند هرکس راه خودش را برود.
خوشحالم که رفت و آمد کوتاه من آن قدر برای بعضیها مهم است که بخاطرش از آقای شکراللهی کسب نظر میکنند، ولی متعجب از اینکه چرا خوانندگان شکراللهی نظر او را دربارهی این سفر میپرسند. چون معمولا منتقدان اجتماعی و فرهنگی دربارهی نوشتهها و عقاید دیگران نظر میدهند، نه دربارهی رفت و آمدها و معاشرتهایشان. این معمولا در حیطهی کار متخصصان امنیتی است.
قبلا در بحث شيرين ابتذال گفتهام که به نظر من درخشان آدمیست باهوش، زيرک و آگاه که هم خوب میداند چه میکند و هم خوب میداند چه بکند. تابلويی که بيشتر اهالی اين شهر از او دارند، صرفا منحصر است به وبلاگ فارسی او، حرفها و نظرهای غالبا سياسی او در اين وبلاگ و حواشی اندکی از فعاليتهای اصلی او به عنوان يک بلاگر تماموقت. بنابراين شخصا حق میدهم به کسانی که چندوقت يکبار در برابر برخی نوشتههای او و يا کارهايش تعجب کنند و علت رفتار او را درک نکنند. همين تابلوی ناقص است که باعث ايراد گرفتنهای متناوب از او میشود.
آقای شکراللهی مگر چه چیزی از من میداند که به نظرش تصور وبلاگنویسان از من که بر پایهی حرفها و نظرهایم در وبلاگم است ناقص است؟ من برخلاف خیلیهای دیگر تمام زندگیام روی وبلاگم هست: بیوگرافیام، نوستههایم به دو زبان، سفرهایم، عکسهایی که میگیرم، و... آقای شکراللهی از کدام تابولی ناقص صحبت میکند.
در حالی که درخشان نه مغز خر خورده که متوجه کلام و رفتارش نباشد و نه آدم کودن و هردنبيریست که به جايگاه و حد خودش آگاه نباشد. هرچند او بهخصوص پس از بحث ابتذال دريافت که نبايد به هر موضوع و عرصهای مدعيانه وارد شود و به قول معروف فهميد که مسجد جای گوزيدن نيست، ولی آن ماجرا اين بدی را هم داشت که اشتباها تنها عرصهی باقیمانده برای او عرصه «سياست» شد؛ موضوعی که دستِکم در کشور ما به هيچ دانش و قوهی تحليل و پشتوانهی فکری نياز ندارد و جايگاه آن چيزیست در حد و شکل مستراح عمومی؛ به همان اندازه کثيف و بدبو، و به همان اندازه آزاد برای اظهار لحيهی نوشتاری، سمعی و بصری
آقای شکراللهی همه چیز را از زاویهی دید خود نگاه میکند و واقعیت بیرونی را بر اساس آن شکل میدهد. گذشته از اینکه برداشت خود را دربارهی من به همهی وبلاگ نویسان ایران تعمیم میدهد، از قول خود من هم بر ضد خودم حکم صادر میکند. نمیدانم او چگونه متوجه شده است که من پس از نوشتهی «عمیق و موشکافانهی» او با این مضمون که وبلاگها چیزی نیستند جز بازتولید ادبیات و نگاه و محتوای توالتنوشتههای تهران به این نتیجه رسیدهام که دیگر نباید دربارهی چیزهایی که در «تخصصم» نیست وارد شوم.
سیاسی شدن وبلاگ من بخاطر تغییر فضای کشور و دنیا در چند ماه اخیر بخاطر انتخابات مجلس ایران، ریاست جمهوری آمریکا و ریاست جمهوری ایران بوده است، نه پشیمان شدن از وارد شدن در موضوعهایی که امثال آقای شکراللهی ورود کسی را جز خودشان و کسان دیگری که از نظر او شایستهگی دارند نمیپسندد.
سوالی که در این زمینه باقی میماند آن است که چه کسی صلاحیت اظهار نظر دربارهی اسلام و رابطهاش با حقوق بشر (که در واقع جرقهی نوشتهی خشمآلود آقای شکراللهی را زد) را به کسی مثل شکراللهی میدهد و به من نمیدهد؟ لابد باز خود آقای شکراللهی که همه چیز را خودش هم میبرد و هم میدوزد.
از طرف دیگر، اتفاقا جامعهی دموکراتیک و شفاف جایی است که همهی شهروندانش با هر قدر سواد و تجربهی سیاسی به خود اجازه دهند بر مسایل سیاسی نظارت کنند و دربارهی آنها نظر بدهند. سیاست بطور مستقیم روی زندگی مردم تاثیر دارد و هر کسی برای شیوهی زندگی حال و آیندهاش کوچکترین اهمیتی قایل باشد نه تنها حق دارد، بلکه باید به هر شیوهی ممکن در آن دخالت کند. اگر کسی اظهار نظر شهروندان را «کثیف و بدبو» بداند دربارهی عمل رای گیری که به نوعی مهمترین شکل اظهارنظر مردمی است چه میاندیشد؟ اگر رای یک کارگر سادهی ساختمانی به اندازهی رای استاد علوم سیاسی ارزش دارد، به همان اندازه هم هر دو حق نظر دادن دربارهی سیاست کشورشان و دنیا را دارند.
با همهی اين احوال، درخشان ناگزير بود به عنوان شاگرد نخالهی کلاس هم که شده، هميشه حضور داشته باشد، و سياست بهترين و دمدستترين بهانهی اين حضور بود. درخشان آگاهانه و از سر اجبار ناشی از کاستیهای خود در برابر طيف مخاطبان ايرانیاش ترجيح داد فروتنانه همين نقش نخاله را به عهده بگيرد و آن را بازی کند. و میدانيم که نخالهها از سر «محبوبيت» نيست که همواره حضور دارند بلکه از سر «شهرت» ناشی از شيطنتشان است که چارهای جز حضور ندارند. شمار زيادی از اهالی وبلاگشهر به حضور چنين شخصيتهايی بين خود عادت کردهاند؛ اين نخستين نکتهی مغفول.
فکر نمیکنم این پاراگراف نمونهی خوبی از نگاه انتقادی و غیر مبتذل آقای سید رضا شکراللهی باشد که همیشه دربارهی آن صحبت میکند.
و اما اگر بخواهم گره از ارتباط ظاهرا غيرمنطقی برخی گزارههای بالا باز کنم، باز درايت او را يادآوری میکنم در سير فعاليتهای او به عنوان يک بلاگر تماموقت در عرصهای که از ديد بيشتر مخاطبان ايرانی او کمی پنهان مانده. درخشان، هم خيلی زود فهميد که با توجه به مهاجرتش به کانادا و نيز کاستیهای بسيار او در درک و دريافت موضوعات روزمرهی مربوط به فرهنگ و اجتماع ايران، حرف چندانی برای گفتن نخواهد داشت
معیار آقای شکراللهی برای سنجیدن کاستیهای من در درک فرهنگ و اجتماع ایران چیست؟ من تمام عمرم را در تهران و در میان آدمهایی بسیار عادی زندگی کردهام. در عین حال بخاطر یازده سال تحصیل در یکی از مذهبیترین و درعین حال بهترین مدارس تهران، نیکان، و بعد هم خواندن جامعهشناسی در دانشگاه شهید بهشتی تهران فکر نمیکنم کمتر از آقای شکراللهی مردم و فرهنگ ایران را بشناسم. مگر اینکه باز هم آقای شکراللهی بخواهد خودمحورانه در مورد دیگران داوری کند.
... و هم به فراست دريافت که تسلط او به ريزهکاری وب در کنار سواد انگليسیاش میتواند بهترين سرمايهی او باشد برای ايفای نقش مشهورترين بلاگر ايرانی در چشم غيرايرانیها. آنها که سير نوشتههای او را در وبلاگ انگليسیاش پیگرفتهاند و بهخصوص ردپای او را در فعاليتهای حاشيهای (و مهم) سوای وبلاگش در سايتهای انگليسیزبان و وبلاگهای غيرايرانی دنبال کردهاند، میدانند که درخشان آگاهانه و با زيرکی، و نيز با زحمت بسيار توانسته به جايگاهی که دنبالش بوده، برسد. در طول زمان، هرچه او چشمانداز روشنتری از دستيابی به اين جايگاه (که اهميتش موضوع اين نوشتار نيست) ديده و زحمت بيشتری برای نزديک شدن به آن کشيده، در مقابل، در برابر مخاطبان ايرانی يلگی اختيار کرده و احترام و شعور و انديشهی عمومی مخاطبان ايرانیاش را به پشم خود گرفته.
خوب بود آقای شکراللهی شاهدی هم برای ادعاهای بزرگش میآورد. من کجا و چگونه شعور مخطبان ایرانیام را به «پشم» خود گرفتهام؟ این اتهامات کلی و بدون شاهد و مثال را نقد نمینامند. فرق این نوشتهها با اظهارنظرهای سیاسی مردم عادی که آقای شکراللهی را عصبانی میکند چیست؟
تأکيد دارم بگويم که تحقير او با واژههايی چون احمق، بیشعور، نفهم، کجانديش و... بسيار نادرست است. درخشان شايد متوهم، خودخواه، فرصتطلب، کينهجو و حتا بیمايه باشد، ولی نادان و احمق نيست. و دقيقا به همين دليل به نظر من ـ در اين يک مورد ـ درخور نکوهش نيست که چه بسا درخور ستايش هم باشد.
یک لینک به مطلبی که من در انتقاد از رفتار احساساتی آقای شکراللهی در خداحافظی ناگهانیاش از وبلاگستان نوشته بودم نمیتواند دلیلی باشد برای اثبات کینهجو بودن من. برای دیگر القاب هم شکراللهی هیچ توضیحی به خواننده نمیدهد.
نهايتا برخی میتوانند عصبانی باشند از ظرفيتی که وبلاگ درخشان برای ايجاد فضاهای مناسب دارد و او برخلاف گذشتهی خوبش، از خير اين ظرفيت هم گذشته.
فضاهای مناسب یعنی چه؟ مناسب از نظر چه کسی؟ از کسی که مدعی آموزش اصول درست نوشتن به دیگران است انتظار میرود از کلیشههای زبانی و عبارتهای مبهم و بیمعنی پرهیز کند، بخصوص وقتی بر صندلی نقد مینشیند.
و يا برخی ديگر عصبانی باشند که برآيند سير فعالبت او در وبلاگ فارسیاش، نماد برتر بیمقداری (و يا غرضورزی) وبلاگشهر شده در چشم ارباب حکومت و يحتمل ديگران چوب اين نماد اشتباهی را میخورند!
من هرگز ادعایی برای نمایندگی وبلاگستان فارسی نداشتهام که کسانی به خود حق بدهند بخاطرش از من عصبانی باشند. از این گذشته تا جایی که من میبینم ارباب حکومت در مجموع از رواج چنین پدیدهای خوشحالاند و اگر هم با بخضهایی از آن مخالفند، میدانند چطور آن را فیلتر کنند. همانطور که کل وبسایت من را مدتهاست هیچ جور نمیتوان در ایران دید، مگر با دوز و کلک. اگر ارباب حکومت از وجود وبلاگ ناراضی بودند با همهی وبلاگها همین رفتار را میکرد، از جمله با وبلاگ خود آقای شکراللهی. اصلا در پرشینبلاگ و بلاگفا و بقیه را میبستند. فکر میکنید برایشان سخت است؟
سومين نکتهی مغفول در اين ميان، گرايش هميشگی او به کانونهای قدرت در ايرن و نيز نمايش اين گرايش توسط اوست. نه از پيشينهی خانوادگی او اطلاعی دارم و نه به روابط پشت پردهی او اعتقادی دارم، بلکه نوشتههای او را اگر يکجا بنگريد، میبينيد که برخلاف عموم بلاگرها ـ بهويژه دايرهی روشنفکران فرهنگی، اجتماعی و سياسی ـ رنگ و بوی تعلق خاطر و ميل به کانونهای قدرت در او کاملا آشکار است.
باز هم باید بپرسم آقای شکراللهی با چه مدرک و سندی به این آسانی این ادعا را میکند. من به کانون قدرت نزدیکترم که بخاطر نوشتههایم دربارهی کانون قدرت یعنی رهبری ایران در وزارت اطلاعات مورد بازجویی قرار گرفتم، در روزنامهی کیهان به اسم به تلاش برای براندازی نظام متهم شدم، یکی از موضوعهای بازجویی از امید معماریان و سینا مطلبی و دیگران بودم، بردن اسمم در مطبوعات و خبرگزاریهای ایران تقریبا ممنوع شده است، یا آقای شکراللهی که حداقل زندگیاش از راه کار -- مستقیم یا غیرمستقیم -- برای تلویزیون جمهوری اسلامی تامین میشود، همهجا با اسم و رسم خودش حاضر میشود، با روزنامهی آسیا که مشهور است پس از آزادی ایرج جمشیدی از اوین در کنترل کامل اطلاعات موازی است گفتگو میکند، صفحهی ضد سانسور راه میاندازد و در آن کتابهای سانسور شده را میگذارد بدون اینکه وبلاگش فیلتر شود؟
فکر نمیکنم ستاد معین که من تقریبا بیشتر وقتم را در تهران با بچههای آن گذراندم بیشتر از صدا و سیما به کانون قدرت نزدیک باشد. بخصوص بعد از مجلس ششم و دولت خاتمی.
آمد و رفت او به ايران هم برای من در ادامهی همين گرايش قابل تعبير بود. چگونگی و نتيجهاش مهم نيست، نفس اين گرايش میتواند برای ايرادگيران مهم باشد. اگر چنين خصلتی را در او سراغ داشته باشيد، مسافرت او به ايران نبايد غافلگيرتان میکرد. گروهی از بلاگرهای ايرانی ساکن کانادا ناراحت و عصبانی به من میگويند «درخشان پيش از سفر به ايران با لاریجانی سفیر ايران در کانادا صحبت کرده و پدر حسین که گویا حرمتی یا روابطی نزد موتلفه داشته یا دارد وساطتتش را کرده که ماجرا به یک بازجویی در فرودگاه ختم شود.» ايشان و نيز ديگر بلاگرهای عصبانی هيچکدام سند و مدرکی برای حرفهایشان ارائه نمیدهند و صرفا با توجه به برخورد شديد حاکميت با برخی بلاگرهای ايرانی غالبا ناآشنا که خطایشان (به زعم حاکميت) بسيار ناچيز و کمتر از درخشان بوده، و نيز با توجه به برخی نشانهها در نوشتههای درخشان به چنين تحليل و خبری میرسند. از طرف ديگر خود درخشان هم توضيحی در اينباره مینويسد که مخاطبان عصبانیاش را اصلا قانع نمیکند، شماری از ناسزاهای تند و تيز خوانندگانش را منتشر میکند و بعد سکوت. در اين که يک جای کار او میلنگد هيچ شکی نيست، ولی اين که پای او در زمين چه کس و يا چه نهادی لنگيده، موضوعیست که يا خود او بايد آن را بازگشايد يا صاحبان زمين؛ نه هيچ کس ديگر. ديگران میتوانند فقط عصبانی باشند.
آقای شکراللهی از یک طرف سعی میکند نشان دهد بیطرف است و از طرف دیگر از کسانی که معلوم نیست کیستند و خودش هم به آنها حق قضاوت نمیدهد نقل قول مستقیم میکند. او دروغهای دیگران را بدون سند و مدرک یا حتی ارجاع به فرد گوینده منتشر کرده، بعد هم ادعای خیرخواهی و حقیقتدوستی میکند.
هیچکس برای رفتن من به ایران تضمینی نداد یا وساطتی نکرد. نه فاضل لاریجانی (که رایزن فرهنگی است و نه سفیر)، نه تاجزاده، نه ابطحی، نه عمو و پدرم که با عسگراولادی و بادامچیان آشنایند. برعکس همه گفتند که نیا که خطرناک است و معلوم نیست چه وضعیتی بشود. من تنها با مسوولیت و ریسک شخصی و البته با کلی برنامهریزی و فکر به این سفر رفتم. اگر مشکل جدی برایم پیش نیامد تنها بخاطر زمان انتخابات بود و حسابگریهایی که خودم کرده بودم برای اینکه گیر مرتضوی و دوستانش نیفتم. وگرنه امکان نداشت بگذارند با چند ساعت بازجویی ایران را ترک کنم.
در ضمن، به خاطر همان شرایط ويژهی انتخاباتی کسان دیگری هم مانند صادق صبا، سعید رضوی فقیه و احسان شریعنی همزمان با من در تهران بودند و کسی هم بلایی سرشان نیاورد. آیا آنها هم به کانونهای قدرت نزدیکاند؟
معلوم است که حکومت نمیتوانست در آن شرایط حساس با من که هم در ایران و هم بیرون از آن بسیار شناختهشدهتر از مجتبی سمیعینژاد بینوا بودم کاری مشابه با او بکند. اگر کسی در این نکته شک دارد بهتر است کمی بیشتر دربارهی شرایط سیاسی و اجتماعی ایران مطالعه کند.
آخرين نکتهی مغفول اين است که مخاطبان ايرانی درخشان به موضوعی حساسيت نشان میدهند که درخشان پيشاپيش نسبت به آن آگاه بوده. گمان نبريد که او را غافلگير کردهايد و يا داريد غافلگير میکنيد. اگر تحليل مرا از سير فعاليتهای درخشان به عنوان بلاگر قبول داشته باشيد، ناگزيريد بپذيريد که او با سفر به ايران، در پی به دستآوردن هر منفعتی که بوده ـ خارج از اين که به آن رسيده يا نه ـ آب پاکی را روی دست طيف آگاه مخاطبان ايرانیاش ريخته و رسما خودکشی کرده است.
چرا به نظر آقای شکراللهی من با سفر به وطنم خودکشی کردهام؟ غافلگیریای که او از آن صحبت میکند دربارهی چیست؟ مخاطبان ایرانی نسبت به چه موضوعی حساسیت نشان میدهند که من پیشاپیش از آن آگاه بودهام؟ اگر آقای شکراللهی این مطلب را به انگلیسی و در یک مقاله مینوشت سردبیر آن حتما از او توضیح بیشتری میخواست.
اين خودکشی نتيجهی منطقی و خودخواستهی رويکرد دووجهی اوست در نااميد شدن از مخاطب ايرانی و چشم اميد داشتن به جامعهی بلاگر خارجی. اکنون او میتواند با ضميری آرام همچنان از اعتماد و محبوبيت که «تأثيرگذاری» را در پی میآورد، چشم بپوشد و با تکيه بر شهرت خويش، هم بر درجهی جايگاهی خود در چشم جامعهی بلاگرهای غيرايرانی بيفزايد و هم شمار ثابت بازديکنندگان معتاد ايرانیاش را با بهروز کردن باری به هر جهت وبلاگش حفظ کند و ايشان از جمله مرا هرشب از خماری درآورد! خدواند رحمتش کند؛ بلاگر خوبی بود...
چه کسی گفته از من از مخاطب ایرانی ناامید شدهام؟ لابد برای همین است که هر روز وبلاگ فارسیام را تازه میکنم ولی وبلاگ انگلیسی را به زور هفتهای یک بار. یا ساعتها سر ویرایش صبحانه یا کامنتهای وبلاگ خودم وقت میگذارم. روی من به ایران است و تمام تلاشم برای فهم بهتر آن و گذاشتن تاثیری مثبت و صلحآمیز بر روند دموکراسی و آزادی بیان.