خیلی دل و دماغ برای نوشتن دارم، بد شانسی هم میآورم. دیروز یک مطلب خیلی به نظرم خودم باحال دربارهی تغییرات سیاسی تازه و تهدید خامنهای توسط مصباح نوشتم که یک دفعه ویندوز پدرسگ آن روی آبیاش را نشانم داد و مطلب پرید. حالا شاید دوباره امشب حوصله کنم بنویسمش.
ولی جمعه دارم میروم آلمان و حدود یک ماه در اروپا میمانم و بعد دوباره برمیگردم تورنتو. این دفعه برای نمایشگاه کتاب فرانکفورت و جایزهی وبلاگ دویچه وله دعوت شدهام و خرجم را هم میدهند. (این هم جواب کسانی که میگویند با کدام پول اینقدر سفر میکنی. با پول برگزارکنندگان کنفرانسها!) البته سری هم به کلن و بن و شاید هم برلین میزنم.
راستی، پریشب با چندتا از بروبکس به کنسرتک گروه ناشناس ولی عالی The Organ رفتیم که پنج تا دخترند مال ونکوور. مثل اینکه همهشان یا چندتایشان لزبین هستند. اتفاقا در جلد چشت و چهارم بحارالنوار آمده که دیدن شوی دخترهای لزبینی که در قالب مابعد پانک مینوازند در ماه رمضان و افطار با ویسکی ساور بسیار پسندیده است. خدا از همه قبول کند، چه گی، چه لزبین چه استریت.
بعد از شو به اصرار تکین رفتیم تا با خوانندهی گروه، کیتی، عکس بیندازیم. داشت به همراه دوستش خرت و پرتهای کنسرت را جمع میکرد. (بابا تواضع!) به او نزدیک شدم و گفتم که باور نمیکنی من موزیکتان را کجا گوش میدادم. پرسید کجا و گفتم تهران، در اوج یک مبارزهی انتخباتی هیجان انگیز و کثیف. بعد هم معلوم شد که محمد سالمی ونکوور و مغازهاش را میشناسد و خلاصه آشنا درآمدیم. شاید برای همین موقع عکس با من احساس صمیمت کرد. البته من یک لحظه یادم رفت لزبین است و وقتی او دست در گردن من انداخته بود، من هم کمرش را گرفتم، جوری که انگار یک دختر غیرهمجنسگرا است. (وقتی در خانهتان نشستهاید و تخمه میخورید و فیلترینگ اینترنت به تخمتان هم نیست به من ربطی ندارد که فلیکر را فیلتر کردهاند و نمیتوانید عکسهای کنسرت را ببینید.)