اگر احمدینژاد نیست، من هستم. فردا به تونس میروم تا به همراه چند نفر دیگر از بروبچههای وبلاگدار از کشورهای مختلف در یک میزگرد شرکت کنیم. همینطور در میزگرد خبرنگاران بدون مرز که ژولین پن ترتیبش را داده، دربارهی آزادی بیان و سانسور اینترنت در ایران حرف خواهم زد. کلا باید تجربهی جالبی باشد. کلا هر چیزی که آدم پولش را از جیب خودش ندهد جالب است.
هفتهی پیش رفته بودم بارسلون پیش یکی از دوستهایم و بعد هم سویل. جای همهی شما چند هزار نفر خوانندهی عزیز خالی، چه با پراکسی آمدهاید چه بدون آن.
راستش بارسلون دومین شهری بود که وقتی در خیابانهای راه میرفتم حس کردم در تهرانم. قبلا هم نوشته بودم که همین حس در نیویورک هم به آدم دست میدهد. البته نه بخاطر معماری یا ساختمانهایش، بلکه بخاطر جو و شلوغی و حس و کثیفیاش و مثلا هنر از خیابان رد شدنش که همهی ما تهرانیها این هنر را داریم. اینکه چطور و کی از وسط خیابان رد شویم بدون اینکه در اثر تصادف با یک رانندهی احمق کشته شویم. در نیویورک همه این کارهاند، از آدمهای بیسروپا و درب و داغان بگیرید تا آدمهای حسابی. فقط دهاتیها پشت چراغ عابر پیاده میایستند، مگر اینکه خیلی خیابانش عریض باشد و ماشینها بیوقفه رد شوند که آن وقت حساب کار جدا است.
ولی بارسلون بجز همین حس و جوش، از نظر قیافه و خیابانها و ساختمانش هم من را یاد تهران میانداخت. البته میدانم که در ذهنم بیخودی دارم تهران را خیلی قشنگتر از آنچه که هست میکنم. ولی معماری و خیابانهای بارسلون، خیلی شبیه مرکز تهران و محلههای قدیمی آن است. مثلا میدان حسنآباد را فرض کنید. چیزی شبیه به آن.
جذابیت دیگر بارسلون، البته بجز دخترهای واقعا خوشگلش که البته تقریبا هیچی انگلیسی نمیدانند، ارزانی باورنکردنی آن است: یک گیلاش شراب قرمز یا Tinto یک یورو، یک شیر قهوهی عالی حدود یک یورو. سویل که حتی از آن ارزانتر هم بود. جوری که من و دوستم در یک کافهی نه چندان ارزانش در منطقهی مرکزیاش که تجاری حساب میشد برای ناهار سه تا تپس (Tapas) خوشمزه خوردیم با دو تا نوشیدنی غیر الکی روی هم فقط ۱۰ یورو. بابا این مملکت بهشت است.
از نظر سیاسی هم خیلی هیجانانگیز است و شبیه به ایران است. اسپانیا تقریبا آخرین کشور اروپای غربی است که به دموکراسی رسیده است. ماجرای فرانکو که تقریبا سی سال بر اسپانیا حکومت کرد و بعد ماجرای سلطنت سمبولیک شاه اسپانیا، اقوام گوناگونی که در آن زندگی میکنند، تاثیر چند صد سال اسلام و بقیهی چیزها، خیلی شبیه به اوضاع ایران است. مشکلاتشان هم جالب است. مثلا کتک زدن زنها توسط مردهای نرهخر هنوز در اسپانیا مساله است. همینطور خیلی از اخلاقهای سنتی باحالشان مثل خواب بعد از ظهر که عین مردم خاورمیانه و ایران خودمان است و با اصلا با روح سرمایهداری جور در نمیآید.
ولی از همه جالبتر ایتکه بر عکس فرانسویها که از بس برای آمریکا اهمیت قایلاند صبح تا شب به آن فحش میدهند، اسپانیاییها اصلا آمریکا را به تخمشان هم حساب نمیکنند. کار و زندگی خودشان را میکنند و کاری به کار آمریکا ندارند. بر عکس فرانسویها که همهشان یواشکی انگلیسی بلدند، ولی به روی خودشان نمیآورند.
خلاصه اینکه اسپانیا به دلایل مختلف دارد تبدیل به یک پروژهی جدی برایم میشود و میخواهم شروع کنم هم اسپاانیایی یاد بگیرم و هم راجع به این مملکت غریب بیشتر بخوانم. بخصوص از نظر سیاسی و فرهنگی که فکر کنم به درد آیندهی ایران هم حسابی بخورد. حالا که آمریکا راهم نمیدهند اگر بتوانم یک مدت بتوانم در اسپانیا زندگی کنم خیلی خوب است. تازه من هنوز مادرید را ندیدهام که میگویند از همه جای اسپانیا باحالتر است.
نکمیل:
- تمام عکسهایم از اسپانیا