جلسهی آزادی بیان در اینترنت هرجور بود تمام شد. من و آیزاک مائو از چین و یک نفر از زیمباوه قرار بود از سانسور اینترنت در کشورهایمان حرف بزنیم. اتاق پر شده بود و کلی هم ایستاده بودند. ولی ظاهرا ماموران امنیتی تونس که اتفاقا خیلی شبیه به ایران دربارهی اینترنت فکر میکنند میخواستند جلوی ادامهی آن را بگیرند و من بعدا فهمیدم که اگر سفیران بریتانیا و هلند نیامده بودند جلوی در اتاق جلسه بایستند، ماموران لات و غولپیکر تونسی جلسه را به هم زده بودند.
من حرفم را با مثال منتظری شروع کردم و اینکه سانسور اینترنت این پیرمرد ۷۳ سالهی انگلیسیندان را تبدیل به یک وبلاگخوان و اینترنتباز حرفهای کرده است. جوری که آدرسهای فیلتر نشدهی سایتش را از حفظ به دیگران میگوید. البته بعد بیشتر دربارهی وبلاگها حرف زدم و اینکه چه تاثیری در فضای فرهنگی و سیاسی ایران دارند بازی میکنند. از فشارها و بازداشتها گفتم و وضعیت سمیعینژاد را یادآوری کردم که بخاطر چند خط نوشته به جرم توهین به رهبری دو سال حکم زندان دارد. بعد هم ماجرای بازجویی خودم را در وزارت اطلاعات توضیح دادم و این را که اگر برگردم ایران برایم با چهار، پنج اتهام که کمترینش توهین به رهبری است پرونده درست میکنند و باید به دادگاه بروم و باقی ماجرا.
سعی کردم حرفهایم بیطرفانه و مستقل باشد. برای همین اول کار گفتم که نمایندهی هیچکس نیستم، از هیچکس یا هیچ سازمان و دولتی پول نمیگیرم. تاکید کردم که برای استقلال ایران تلاش میکنم و با برنامههای بوش برای ایران مخالفم، تمام سعیام را میکنم که ایران به حکومتی بازتر و دموکراتتر تبدیل شود. گفتم که وبلاگها در ایران هر دوی این نقشها را دارند بازی میکنند. با تکرار تمثیلهای سهگانهی پنجره، پل، و کافه توضیح دادم که چطور وبلاگها جلوی روند غیرانسانیکردن ملت ایران (Dehumanization) را توسط آمریکا میگیرند و در عین حال با درست کردن فضایی بیرون از تسلط حکومت ایران به گسترش آزادی بیان کمک میکنند. (خلاصهی حرفهایم را به انگیسی بخوانید و صدای کل آن را هم بگیرید و بشنوید. عکسهای جلسه را هم ببینید.)
در قسمت پرسش و پاسخ خانمی تونسی که هم برای تلویزیون دولتی تونس کار میکرد و هم برای سی.ان.ان به حرف من که گفته بودم احمدینژاد با تقلب رییسجمهور شده است و نمایندهی طرز تفکر اکثریت مردم ایران نیست. گفت که من چون انگلیسی خوب حرف میزنم لابد کلکی توی کارم هست و دارم نظر آمریکاییها و اروپاییها را درباره احمدینژاد تکرار میکنم. گفت که اتفاقا احمدینژاد خیلی هم در ایران محبوب است و اکثریت طرفدار او هستند. جواب من به او یک سوال بود: آیا تا حالا ایران رفتهاید و آیا میتوانید فارسی بخوانید و صحبت کنید؟ در جواب گفت که نه، ولی کریستین امانپور دوست اوست و دوستان دیگری هم در ایران دارد که این چیزها را به او میگویند. یک نفر بعد از او هم خواست بحث احمدینژاد را ادامه دهد که چون بیربط به جلسه بود مدیر جلسه ادامهی بحثش را به بعد موکول کرد. فکر کردم که چقدر راحت میشود عربها را با چهار تا کلمهی ضد اسراییلی خر کرد.
البته با تمام این حرفها که بخاطرشان هم کلی فحش «مزدور رژیم آخوندی» میخورم، خانمی ایران-آمریکایی به نام سوسن طهماسبی که از بنیانگذاران و هیات مدیرهی یک NGO ایرانی است عصبانی بود که من چرا از کلمهی «ضد خامنهای» در جایی استفاده کردهام و جان او و ایرانیان دیگری را که با ایران رابطه دارند و کار میکنند و در جلسه هستند به خطر انداختهام. بهرحال او که بعد از من هم در همان جلسه قرار بود دربارهی محدودیتهای آزادی بیان صحبت کند، آن جور که گفتند، بعد از حرف من تصمیم گرفت جلسه را ترک کند که مسوولین هیووس (Hivos بنیادی هلندی است که خرج سفر همهی ما را داده و جلسه را با همکاری Global Voices برگزار کرده بود) نگذاشتند و در نهایت بجای آن روسری سرش کرد.
بعدا که خواستم با او چاق سلامتی کنم و گپ بزنم فهمیدم که ناراحتی او از من فراتر از این حرفهاست. در گفتگویی که بعد در آن هر دومان با حالتی عصبانی تقریبا داد میزدیم متوجه شدم که خانم طهماسبی اولا عقیده دارد که من اصولا هیچ نقش قابل توجهی در وبلاگهای فارسی نداشتهام و اگر هم من کاری نمیکردم کسی دیگر میکرد، دوم اینکه فکر میکند من هیچ هدفی برای کارهایم ندارم و همه را برای منافع شخصی خودم انجام میدهم، سوم اینکه رفتارم و کارهایی که کردهام و میکنم تاثیر مثبت خاصی بر دموکراسی در ایران ندارد.
قضاوت را به شما وا میگذارم ولی در حالی که علی اکبر موسوی و سهراب رزاقی هم بحث داغ ما را با سکوت محض نگاه میکردند، به سوسن خانم (که در ضمن خیلی لباسهای خوشرنگی داشت) گفتم که برای اینکه بدانید من چقدر سود شخصی دارم از این ماجرا میبرم بدانید که من الان کاملا بیکارم و تنها درآمد دایمیام را که چندرغاز بخاطرش در بی.بی.سی میگرفتم از دست دادهام و تا حالا هم از هیچ موسسه یا بنیادی برای کارهایی که میکنم پول نگرفتهام. ولی شما که این حرف را به من میزنید سالی صدها هزار دلار دارید از جاهای مختلف پول برای موسسهی غیر دولتیتان ( Iranian Civil Society Organizations Training and Research Center که بعدا راجع به آن مینویسم) جمع میکنید و به خودتان هم حقوق میدهید. حالا کداممان داریم سود شخصی بیشتری از تلاشمان برای دموکراسی و آزادی بیان در ایران میکنیم؟ من که از همهی شماها وضعم خرابتر است.
بهرحال با اینکه بحث خیلی داغ بود، با آرامش و صلح و دوستی تمام شد و امیدوارم که خانم طهماسبی که بدون اینکه حتی یک بار با من حرف بزند پر از پیشداوریهای ناعادلانه شخصی و کاری دربارهی من بود، فهمیده باشد که هدفهای ما با هم فرقی ندارد و الکی روی من برچسب نزند و پیش این و آن کار و خود من را بیارزش جلوه ندهد.
دربارهی سفر تونس (که باز تکرار میکنم خرجش را مثل تمام سفرهای دیگر از جیب خودم ندادهام) چیزهای گفتنی دیگری هم دارم که بعدا مینویسم. عکسهایش را فرستادهام به فلیکر که بعدا با مطالب همراه میکنم. فعلا پاهایم دارد از سرما در این اینترنت کافهی ساعتی دو یورویی پاریسی یخ میزند.