من تا حالا یادم نمیآید که ایران اینقدر خرتوخر و هیجانانگیز بوده باشد. همهچیز یکدفعه دارد از هم میپاشد؛ همه دارند میزنند توی سرو کلهی هم؛ راهبهراه آدم بیگناه میمیرد؛ هواپیما سقوط میکند، هلیکوپتر میافتد، وزیر استیضاح میشود، وزیر رد میشود، سگ عاشق امام رضا میشود، مصباح میخواهد رهبر شود، عماد افروغ منتقد میشود، و... آقا بدجوری این مملکت شیر تو شیر شده و واقعا سگ دارد میزند و گربه میرقصد.
آن وقت توی این هیر و ویر احمدینژاد هم راه به راه برای خودش دسته گل میفرستد. این مرتیکه چقدر خودشیفته و عقدهای است. باز رفته عربستان و مزخرفات سابقش را تکرار کرده که نمیدانم همه عاشق من هستند و من خیلی خدا هستم و ملت توی سر و کلهی هم میزدند که من چهار دقیقه بهشان رهنمود بدهم واینها.
این جوادی آملی که قشنگ رید به احمدینژاد و فیلمش هم همه جا پخش شد. ولی مثل اینکه این بدبخت آدم نمیشود. بیچاره اصلا مریض است. راستش گمان میکنم این را در بچگی خیلی چزاندهاند. مثلا این مدلها که پدرش هیچوقت آدم حسابش نمیکرده و تا میآمده حرف بزند میگفته بچه خفه شو و توی این مایهها. شاید هم از این بچههای بیچارهای بوده که پدر و دایی و عمویش از نظر جنسی اذیتش میکردهاند. شاید هم توی مدرسه همکلاسیهای قلچماقش آزارش میدادهاند و شاید هم به او تجاوز میکردهاند. چون این چیزهایی که تازگیها دارد از خودش نشان میدهد واقعا عجیب است.
حالا رییس جمهوری بخورد توی سرش، این بشر اصلا به عنوان یک آدم عادی مشکل و عقدهی شخصیتی دارد. همهاش دارد دروغ میگوید که خودش را اثبات کند. این آدم مریض است. مشکل روانی دارد. باید بستری و درمان شود. یک نفر این را ببرد پیش دکتر سهامی برای معالجه. من نگران او و زن و بچهاش هستم. از یک طرف دارد مملکت را به فاک میدهد و از طرف دیگر هم خودش را. توروخدا به خاطر آن قد و بالا و چشم و ابرویش هم که شده یکی این را ببرد پیش روانکاو.