پیدایش کردم، ولی دیر. چند روز پیش انگار زیر عمل جراحی در گذشته است، یا بقول جمهوری اسلامی شهید شده است.
نمیدانم اسمش چیست. ولی یکی از هزاران هزار جوانی است که در جنگ با عراق شیمیایی شده بود و از آن موقع تا حالا بخاطر اثرات گاز خردل درد میکشید و با مرگ دست و پنجه نرم میکرد.
همیشه با خودم میگفتم پس چرا از بازماندگان آن جنگ نحس کسی نمیآید و سفرهی دلش را در وبلاگی باز کند. حالا یکی را پیدا کردم. حیف که دیگر نمینویسد. ولی آرشیوش هست.
آخرین نوشتهی او قبل از اینکه به بیمارستان برود تکان دهنده است. بخصوص این جایش: (از راه آی.تی.ایران)
حیف و خیلی افسوس که باید تاب بیاورم و سرم را بالا نگه دارم تا مباد هرگز از روی من ناامیدی بتراود ...سخت است ...میدانم که طاقت ندارم ...به همین خاطر است که اینگونه دزدانه آمده ام در این دنیای مجازی و زیر چتر وبلاگ نویسی نا آشنا مویه میکنم و برایتان که نمی شناسیدم و من نیز شما را
ژولیس سزار وامانده در تقدیر شوم خود ...هی
!! قرص و کپسول و آمپولی که فقط برای شیمیائی ها کاربرد دارد و بنیاد فخیمه هوادار حقوق ما جانبازان با هزار بدبختی و بلا از کشورهای کفر خیز فرنگ برای مان آورده به گمرگ نرسیده سر از ناصر خسرو در می آورد ...