برای اشتراک ایمیل‌تان را وارد کنید: یا به این نشانی یک ایمیل بفرستید: EditorMyself-subscribe@googlegroups.com
۱۲ دی ۱۳۸۴ | 02 January 2006

 دو هزار و شش

  لينک‌دونی هفته
Excerpt: What I'm going to do in 2006? A personal note.

سال ۲۰۰۵ بالاخره تمام شد. عجب سال پرماجرایی بود برای من. شاید تقریبا همه‌اش را در سفر بودم. از این کنفرانس به این کنفرانس، از این شهر به آن شهر، از این فرودگاه به آن ایستگاه قطار، از این خانه‌ی دوست و آشنا به آن هتل. من دراین یک سال فقط یک خانه داشتم و آن هم همین‌جا بود: hoder.com

Hossein Derakhshan
خودپرستی بدون شرمساری. عکس را کاوه گرفته است.

چقدر خودم را بهتر شناختم. چقدر با آدم‌های متفاوت آشنا شدم. چقدر دوست پیدا کردم. چقدر چیز یاد گرفتم. چقدر بزرگ شدم. این‌ها را البته همه مدیون کسی هستم که دیگر با من نیست ولی آن قدر مهربان و بخشنده بوده است که اثرش را تا آخر عمر بر زندگی‌ام خواهم دید. مرجان عالمی، همسر سابق من، بزرگترین دلیل چیزی است که من الان هستم.

ولی حالا برنامه چیست؟ چه گهی می‌خواهم بعد از این بخورم؟ راستش نمی‌ٔدانم. ولی چیز که فعلا معلوم و مهم است این است که من و مرجان رسما به بازار مجردها برگشته‌ایم. گفتم که در جریان باشید.

دیگر اینکه با مالیده شدن ماجرای زندگی در نیویورک، اوضاع یک کم قاراشمیش شده است. من الان تورنتو هستم، ولی هیچ جایی برای خودم ندارم. مثلا الان خانه‌ی سیما هستم که خودش نیست و اتفاقا تا چند ساعت دیگر برمی‌گردد و من باید خانه‌اش را مثل دسته‌ی گلی که بود برگردانم. ولی برای فردا نمی‌ٔدانم چه کنم و کجا یک کاناپه یا تخت برای خوابیدن پیدا کنم.

از طرف دیگر همان‌طور که لابد همه می‌ٔدانند، من اصلا از این شهر بی‌ریخت و گنده و سرد خوشم نمی‌آید و اگر همین چند تا دوست را هم اینجا نداشتم تا حالا خودم را دار زده بود از افسردگی‌ای که توی هوای این شهر پخش است.

بنابراین دارم زورم را می‌زنم که یا ویزای تحصیلی یا کاری بروم اروپا و به ترجیح لندن. البته این لندن لامصب هرچقدر که جای خوبی است، گران هم هست و واقعا بدون کار تمام وقت نمی‌شود در آن زیست.برای همین به شهرهای ارزان‌تر اروپا مثل بارسلون و مادرید و برلین هم فکر می‌کنم. بخصوص اسپانیا عالی است چون مجبور می‌شوم اسپانیایی هم یاد بگیرم که واقعا به درد می‌خورد.

خلاصه این وضعیت بنده است و نمی‌دانم اصلا چرا این چیزها را اینجا نوشتم. ولی راستش از نوشتن درباره‌ی بدبختی‌های مملکت و ملت و ایران و آمریکا و بوش و اینها خسته شده‌ام. نه که از سیاست دست بکشم. اتفاقا نقشه‌های جدی‌ای دارم که به زودی راجع به آن می‌نویسم. ولی می‌خواهم کمی بیشتر بزنم توی هنر و زندگی و لذت‌های عادی ولی همیشگی‌اش. (آن نان سنگک لعنتی را هم همین الان عوض می‌کنم.) فعلا گور بابای مصباح و دماغ گنده و صدای نکره‌اش.


سردبیر: خودم و لینکدونی‌اش را هر روز با ایمیل دریافت کنید.
تازه درهمين باره:



دوستان و آشنايان

تبعیدی عصبانی
یک پزشک
خوابگرد
دوشیزه شین
سولوژن
عرب عصبانی
فلیسوف مآب رمانتیک
آهستان
حاجی واشنگتن
کوروش علیانی
دوم دام
بچه‌ی قلهک
زهرا
یادداشت‌هایی از کابل
بلوط
۳۵ درجه
آرش «کمانگیر» آبادپور
حسین پاکدل
۴ دیواری
یک وحید
مونتاژ انتقادی
پویان طباطبایی
نگارک‌ها
شب پیشگویی
آدم و حوا
کتابلاگ
دادابیس
از پشت یک سوم
حسین نوش‌آذر
عبدالقادر بلوچ
سینا دیلی
نانا
خورشید خانوم
پویان و سیما
گناهکار
ناهید رکسان
سیبستان
بامدادی
رویای آريایی
نگاه نو
نگاه نو
امنزیاک
فوکو بلاگ
مریم مومنی
خیاط باشی
فروغ
نیما دارابی
نازخاتون
مارسی نیومن
مرتضی نگاهی
هوشنگ دودانی
دستنوشته‌ها
روزنامه‌نگار ممسلمان
کریم ارغنده‌پور
شرح
کمال
راه من
مسعود بهنود
مریم ابریشم‌کار
فانتازیا
مسعود ده‌نمکی
روزنه
توکا نیستانی
مازوخیسم محاسباتی
زیتون پرورده
زيتون
جمهور
من راه نشین
آق بهمن
هپلی
امور ایران
حمید مافی
محمود فرجامی
پاسداران
حقوق‌دان پاریسی
طاها بذری
پاگرد
گردباد
خانوم حنا
میرزا پیکوفسکی
موج
صفا در ال.ای
فریادناممه
ملکوت
غلاف تمام فلزی
آن سوی دیوار
ارزیابی‌های شتابزده
لات‌لند
یک فتحی
شکرخواه
ایرانی طعنه‌آمیز
مهستی شاهرخی
جمال
پیاده رو
سمیرا سامانی
ایران‌شهر
آزادنويس
ایمیان
نوه‌ی غلامرضا تختی
لیلی نیکونظر
سبیل طلا
خط قرمز
لگوماهی
مسیح علی‌نژاد
تادانه
بابک داد
وب‌نگاشت
حسام‌الدین آشنا
محمد نوری‌زاد
افسون فسرده
هادی خرسندی
دردنوشته‌ها
دانشجوی مسلمان
منبر دات نت
مرصاد
بی‌بی‌گل
نسل خمینی
جواد کاشی
امیرحسین ثابتی
ف.م.سخن
آچار فرانسه
بی اجازه کوچیکترا نه
رزانیات
سوگلی ریچارد پرل
راهرو
کلنگ کمونیست کارگری
اکبر منتجبی
آی‌تی.ايران
خاکریزیسم
علیرضا شیرازی
احمد جلالی
خسرو نقیبی
حامد قدوسی
کیبرد آزاد
سلمان
ddmmyyyy
مهدی یوسفی
آزاده عصاران
نوک‌تیز
مریم اينا
میرزا
دلبستگی
روزها
انتخاب زنان
آشپزباشی
ابراهیم اسکافی
مشکات
خبرنگار مسلمان
مهدی محمدی
حسین رنجبران
سجاد صفارهرندی
فانونایت
شهرزاد
کامپیتور و ارتباطات
مهدی اسماعیلی
هنوز
زمستان است
شب‌نامه‌ها
گل‌آرا حمزه
چرک‌نویس
غربتستان
تبرمرد
محبوبه حسین‌زاده
احسان
بسیج جهانی
نگفتنی‌ها
هادی نیلی
انتخاب انسانی
خرچنگ زاده
یک استکاان چای داغ
نقیز
شنا در شنزار
مرد تنها
مرصاد امروز
شاخ به شاخ
مجید تفرشی
بازیگر آماتور
آرش صالحی
شبنم طلوعی
آرش غفوری
نیکی اخوان
عباس معروفی
سهند شمس
بیروت ریپورت
کافه ناصری
مطالعات فرهنگی رادیکال
لوبيا
سایه
جواد روح
ضدمورچه
پسر فهمیده
کشکول جوانی
حمید کریمیان
جوانفکر
حنیف مزروعی
پژمان نوزاد
نسرین افضلی
سهیل کریمی
امید معماریان
اسماعیل نیوز
فرنگوپولیس
کافه اندیشه
علیرضا خدابخش
زن نوشت
کلاشینکف دیجیتال
کلفه گینزبورگ
امیرعلی قاسمی
سفره ماهی
سفره‌ماهی
پاک‌نویس
لیلا خدابخشی
تکینسون
علی معظمی
عنکبوت
سرزمین آفتاب
چخوف منو نديدی؟
امشاسپندان
علی مزروعی
خارج از جعبه
مريم نبوی نژاد
ققنوس
بچه‌های سوم تیر
منقل، مخده و پلوراليسم ديني
فالشیست
شهاب اسفندیاری
فانوس خيال
آینه ایرانی
محمد تاج‌دولتی
معصومه ناصری
نیما نامداری
مژده
چلـــغوز
پرگلک
پیام یزدانجو
پیام یزدانجو
من و مانی
شبح
کاملیا انتخابی فرد
خودمونی
حرف غریب
شادی شاعرانه
و اما بعد
امير حسابدار
پاسداران
ایمان
پاگنده
بارانی آبی
اندیشه امروز
معصومه اتبکار
دفترچه‌ی ممنوع
حسن عابدینی
دیدی گفتم
مه‌زود
میان خطوط
جنگ و صلح
صبحانه
کوچه مدرسه حجتیه
آسمانِ سرپناه
حسام فروزان
حقیقت ایرانی
رازیگر
نیستان
یک وبلاگ ساده
تلخوش
قائم‌پناه
ژرف
یولداش
روزگاری که سپری می‌شود
رنگارنگ
مرمرو
کاپیتان هادوک
خاطرات مشبک
کوچ
افکار خصوصی
سیاحت‌نامه میرزا
روی جاده نمناک
کنج
دلتنگستان
کتابدار
نکته
يوتی‌اف-هشت
بازيگر آماتور
نفیسه مطلق
با شما نيستم
سکتور صفر
پارکينگ
پياله
ايستادن در مقابل باد
مهندس سعيد
يه وجب خاک اينترنت
احسان پريم
مهاجر
افعانستان امروز
از امروز
آذر و آيينه‌اش
بهنود کوچک
وبلاگ گوبا
روزگار من
يادداشت‌های سينمايی
اسپ‌سوار
دنيا دست کيه
نمای تزديک
عصيان
ایگناسیو
کتابچه
علاف تمام فلزی
تن‌تن‌سک
آسمان
یک جعبه شکلات
حرفهایم...
از کانادا
ندای امروز
دنيای يک ايرانی
عمو حميد
احسان و هزاره سوم
روزنگار
وب‌نوشت ابطحی
بزرگمهر حسین‌پور
دندانپزشک
پريشان بلاگ
سياست از نگاه دوم
برما چه گذشت
خاکستری
حرف‌های يک الپر
کاوه شجاعی
کاکتوس تيلا
کاپوچينو
خط سوم
ترزا
آبکش
خبرنگار
نيمه‌شب
صادق الوندی
الپر
صورتک
ساده‌تر از آب
مرتضی و ما
پرنیان
علی قدیمی
الفبا
کلانتر
زوزه
ریویو
محسن طالب
یلدا معیری
شهروند نصف‌جهانی
اسکورپیو
نعمت احمدی
لباس شخصی
علی خلیق
این مرد
یادداشت‌های فرهنگ
روزهای زندگی‌ام
یک بلاگر
دانشگاه غیرانتفاعی کیش
بچه‌های قلم
یاک
وحید پوراستاد
وب‌نامه
علی‌اکبر قزوینی
پناه
نوشی و جوجه‌هایش
اینجا و اکنون
مهاجرانی
جمیله کدیور
فانوس
صنوبر
پرنوشت
نادر فتوره‌چی
جنبشی استشهادی
بهزاد بلور
اشکان خواجه‌نوری
مصطفی تاجزاده
عباس عبدی
مسرت امیرابراهیمی
سبقت
عطا خلیقی
لیلی پوررند
آخوندها از مریخ نیامده‌اند
زرنوشت
گل‌دختر
علیرضا حقیقی
نگاه ایرانی
پاپتی
گوز آن‌لاین
وب‌گشت
لوبیسمم
فاطمه رجبی
نگاه یک ایرانی
هزاران نقطه
ریچارد سمبروک
نامحرمانه
غربت‌نوشته‌ها
رشید اسماعیلی
احمدی‌نژاد
شهیر شهید ثالث
احمد شیرزاد
موشک انداز
مژده غضنفری
ابراهیم فیاضی
فواد صادقی
نظرات ديگران

حسين جان واقعا متاسفم، خبر ناراحت كننده اي بود. از ديروز كه اين خبر رو خوندم دائم با خانمومم در مورد جدايي تو مرجان و علتهاي اون صحبت ميكنيم. ولي به هر حال شايد اين موضوع با تمام تلخي هاش به مصلحت تو مرجان بود. توصيه اي نمي كنم چون بي فايده است. ولي به هر حال بايد بگم كه اگه راهي باقي مونده در موردش فكر كن. اين خبر براي همه خواننده هاي وبلاگت شوك بزرگي بود.

I've always sensed some arrogance in your writings which is very off-putting You seem to be extremely self-absorbed with little or no regard for anyone but yourself which mainly manifests itself in your desire for more and more fame and recognition I also do not like the way you try to portray your colleagues in a negative light so that you might outshine them Marjan is an adorable lady and you're right had it not been for her Canadian citizenship you might have never become as widely-known as you are now However many of us admire your great energy and immense talent Also, I had a look at your ORKUT profile a while ago and was stunned by a comment along the lines of being engaged in SAVING IRAN Honestly if only you could temper your egotism and learn to forgive and make sacrifices in life for the sake of others things would be better After all no marriage lasts without both parties willingness to sacrifice a part of themselves for the sake of a better conjugal life BTW why trash Toronto especially since you owe this city so much!

برگرد پیش زنت. بعدا پشیمان می شوی. به قول جمز باند هیچوقت نگو هیچوقت.

stay away from politics dude and get back to Iran

چرا همه از تو بدشون میاید ؟ شاید بخاطر اینکه بچه آخوندی و میخوای ادای باکلاس ها رو دربیاری ؟ قبلاً خیلی به تورنتو مینازیدی و تند تند پهلوی برج سی ان عکس میانداختی حالا دیگه اخ شد ؟! فکر کردی بری پیش اربابت بهنود تحویلت میگره ؟ اگر یکم شعور داشتی میفهمیدی که لندنی ها 100 بار نژاد پرست تر از تورنتویی ها هستند. دعا میکنم بری پیش اربابت تا بفهمی که اون آخوند کت و شلوار پوش چی میکشه. پدرانه بهت توصیه میکنم برگردی به اصلت. به جایی که درکت کنند. برگرد قم. (در ضمن این پیغام شخصی است. پس فقط خودت بخون و بسوز. مبادا درجش کنی تا آبروت بره !)

عين پسر شهيد لاجوردي افتاده اين عکست

Hi Hossein This is the time you should learn that you are not a big shit, you have not proper education, you have not high IT skills , basically you are a crook, I dont care whether u r religous or not, to me you mean nothing. Best wishes Amir

هودر جان: با همه ی خر بازی هات و ادا و اطوارهای فیلسوفانه ات خیلی دوستت دارم. خبر جدایی تو و مرجان را قبلاً شنیده بودم. خیلی متاسف شدم. تنها چیزی که می گم اینه که برای تو و مرجان سالی همراه با شادی و خوشدلی آرزو می کنم. مواظب خودت باش!

hey hossien, do me a favour please - translate this for the dumbs girls out there - i'm interested. thanks.

فکر کنم راحت شدی، چون اصولا ً ازدواج چیز گهی یه! به هر دو تون تبریک میگم که از شر یه ازدواج در سن بچگی خلاص شدین و مطمئنا ً اینجوری آینده ی بهتری خواهید داشت. به مجردها هم سلام ما رو برسون! سال خوب و پر از عشق و حالی برای هردو آرزو میکنم!

سلام من همیشه وبلاگتو میخوندم ولی این اولین نظری هست که می خوام بدم. همیشه فکر می کردم همین که اینقدر به زنت توجه می کنی و تحویلش میگیری یه دنیا ارزشمنده. و همین خصوصیتت با وجود ویژگی های بدی که تو وبلاگت از شخصیتت میدیدم (مثل غرور و اینکه هیچ کس دیگه مخصوصا آدم های مذهبی معقول رو قبول نداری) باعث میشد با توجه به سواد سیاسی و اجتماعی و علمی که داری واسم یه سر مشق و الگو باشی. ولی امروز با خواندن این مطلب خیلی حالم گرفته شد. دلیل جدا شدنت رو نمی دونم ولی رفتم و تو وبلاگ مرجان برای اولین یه دوری زدم و فکر می کنم با وجود اینکه چیزی درباره این جدایی ننوشته بود ولی می تونم دلیلشو حدس بزنم. شاید حرفم از نظر تو منطقی نباشه ولی فکر می کنم دین و مذهب و خدایی که تو قبولشون نداری تو پایدار موندن یه زندگی خیلی موثر باشه. البته منظورم این نیس که دو نفر به خاطر این چیزا همو تحمل کنن. منظورم اینه که به خاطر این چیزا بیشتر همو دوست داشته باشند و گذشت کنند. امیدوارم تو همین وبلاگ خبر ازدواج مجددتو بشنوم. موفق باشی

به این میگن پایان کودکی. برو لندن یا هرجای دیگه ی اروپا تا زندگی واقعی دستت بیاد. ما که پوسیدیم تو این آمریکای خراب شده

نمی‌خوام خیلی توی زندگی شخصی‌ات دخالت کنم. اما من همیشه حدس می‌زدم که کار و زندگی و وبلاگ‌نویسی و گشت‌وگذار در شهرهای مختلف فرصتی برای خانواده‌ات نمی‌گذارد. بر عکس خیلی‌های دیگه من اصلا" جا نخوردم. باور کن حتی منتظرش هم بودم.

پاريس که بهتر از لندنه، اجاره خونه رو که دولت نصفشو مي ده، شلوغه، آدمها خونگرمن، ايراني هم که فراوون، هزينه ثبت نام دانشگاه هم که ناچيز، با ويزاي دانشجويي هم مي تووني کار کني، دو سه شب تو هتل کار کردن ماهي هزار يورو، زبان فرانست هم خوب مي شه!

یادت بهت گفتم به دوران صفر نزدیک میشی ;) الان در زمستان زندگی هستی فرزندم ، تا 3-4 سال همین وضعیت هست این تجربه باعث میشه بفهمی که در تابستان و بهار زندگی باید خود رو Stable میکردی :)

See not all "iranian males" insult, back stab and engage themselves in their ex wives' character assasination. As one of the ladies mentioned, you did a great job by acknowledging your ex's role in your life. Afterall, you shared a life with her. .Hope you 'll find a shelter, unlike many of folks here who believe it's same old shit everywhere, I think Manhattan is THE center of universe. Sorry about your mishap and all the best for 2006!

توصیه اکید من اینه که از روی نیاز وارد رابطه با دیگری نشی. فراموش نکن که ازدواج اول که احتمالا ته دلت به عشق بیرون زدن از کانادا جالب به نظر میرسید در نهایت به کجا کشید. نذار کسی از روی ترحم قبولت بکنه چون بعدها اگر اوضاع مرتب بشه همینو تو صورتت خواهند زد. من باشم از کوچکترین کار روزانه شروع میکنم که یه زندگی ساده راه بندازم و بعد زندگی خودش کلی موقعیت پیش میاره. بچسب به نون درآوردن یه مدتی و بدون که به هر کجا که روی آسمان همین رنگ است. این دوستان و آشناهای آدم هستند که به یه شهر جون میدن نه رودخانه وسطش یا اداهای هنرمندانه اش. اینو از کسی بشنو که تو چهار قاره دنیا زندگی و کار موفق کرده. تورنتو شهر خوبی است و بسیار هم با خارجیها مهربانتر از جایی مثل لندن یا بارسلوناست.

زندگی همینه داداش. اول و آخرش همینه. یه کمی علافی و در به دری می کشی، ولی عوضش داری عشقی زندگی می کنی. ضمنا من یکی وبلاگت رو وقتی که به این و اون گیر میدی و نظریه های تند و تیز لحظه ای صادر می کنی بیشتر می پسندم. وبلاگ درد دل کن ِ غصه خور مثلا صمیمی و دوستانه زیاد داریم. ولی به هر حال وبلاگ خودته، هرچه می خواهد دل تنگت (یا گشادت) بگو.

حسین سالی بهتر و همراه با آرامش و خانه ای آرام برات آرزو میکنم آدم هرجا خانه داشته باشد همانجا راحت است درضمن گفته باشم بعضی ها سر به سر لندن ما نذارن که کلاه مون میره تو هم اینکه لندن بورینگ است یه حرف کلیشه ای است هر کی لندن را واقعا بشناسد این را نمیگوید

"شهر بی‌ریخت و گنده و سرد"، واقعا هم همینه این تورنتو. راستی، سنگکه که هنوز اونجاس.

حسین عزیز امیدوارم سال جدید سال خوبی برای تو و همچنین مرجان جان باشه. مسئله‌ی جداشدنت رو خیلی وقت قبل سربسته گفته بودی و همون‌موقع کلی تاسف خوردم. اما متاسفانه کاری از دست ما بر نمیاد. برای هر دوتون آرزوی خوشبختی و سلامتی دارم. امیدوارم تو هم به زودی یه جای خوب برای زندگی پیدا کنی. نگران نباش. حتما پیدا می‌کنی. خالی‌بندی و تعارف شاه‌عبدالعظیمی: شما روی سر همه‌ی ما جا دارید.

سلام. برات سال خوبی رو آرزو می کنم. با وجود همه مخالفت هایی که خیلی از ماها با نوشته هات داریم ، اما میشه گفت اکثرمون بهت سر میزنیم. شاید هر باری که بلاگی رو بخواهیم بخونیم.

پی نوشت ، لطفا لینک من رو هم بگذار این بغل. برات ایمیل فرستاده بودم نمی دونم گرفتی یا نه. مرسی

Dear Hussein ,I am sorry for you but i wish you the best wishes in new year .What is amazing about your blog is that you never wrote about your family problems,Why?,.

As Madonna say: New York is not for little pussies who scream!!

manchester is shite, our kid.

Good luck.

Look at the comments…..look …………. Every body has a sympathy for your life as you claim you are suffering then look at the other comments when you were enjoying your trips ………you get my point, I am not surprised at all, that is the way we, the people are including myself…..however I believe that you are sacrificing your very ordinary life to be shown in your Blog and then you are begging for relationship also place to live…..Yes people be aware, I am single again…………come to me….you should probably put a bet on Ebay for that lady who sell her house including herself….the base price is $600,000 and the due date is this Valentine, good luck………

hi hoder! I'm amongt many of your readera who at the beginning admired your blog and your writings, but after awhlie you were boring and your struggle to sell yourself as a political writer was really a stupid one. Today I felt the same I had done before. I liked again this weblog. I hope all these experiences as you told, will help you to be a better person. But don't forget: If you really want to be somone in politics, then why don't you take some serious study on this matter? You know what? You are a great blogger, but your political ideas sucks. If not, at the most you'll be like Hamid Sajjadi whom you made joke of him in your weblog. Anway.. Hope everything will be ok. Take care..

I could see more or less that you are now grown up. I may disagree with lots of things you write but I wish you success in 2006. I quite wonder what happened that you got seperated from your wife! now I can see why they say 80% of Iranian come to abroad and get divorced!! good luck in 2006

Well, I don't like at all nor your ideas but I truly wish you a great 2006 and hope to read a lot of good news of your acheivements during that. P.S: Barcelona is a hell of a city, you never wanna leave ithat.

what you wrote about your ex wife was very mature. it's refreshing to see someone who is respectful of and grateful to his ex partner. i hope you cope with your new life and soon find a place to live.

موفق باشی هودر

hmmm

london is one the most boring city in teh world.

Berlin is not cheap at all

I do understand your feeling but belive me life is nearly boring every where

وای باورم نمیشه شما از خانومتون جدا شدید شما که همیشه از خانومتون تعریف میکردید و بهش احترام میذاشتید ولی واقعا اینجوری سخت و دردناکه

براي اولين بار دلم برات سوخت هميشه ازت حالم بهم مي خوره و هر وقت اسم و فاميلتو ميگم بعد به اندازه يك پاراگراف فحش دنبالش قطار ميكنم.

بر سر قایقش اندیشه کنان قایق بان - دائماً میزند از رنج سفر بر سر دریا فریاد: - "اگرم کشمکش موج سوی ساحل راهی میداد." - سخت طوفان زده روی دریاست - نا شکیباست به دل قایق بان - شب پر از حادثه.دهشت افزاست. - بر سر ساحل هم لیکن اندیشه کنان قایق بان - نا شکیباتر بر می شود از او فریاد: - "کاش بازم ره بر خطه ی دریای گران می افتاد!"

Your honest 2006 posting reminded me of the following poem by NIMA. Before I forget, you're more than welcomed to my house in Vancouver a.k.a. FUNCOUVER. It's not as depressing as TEHRANTO. Here is what NIMA says.

بعد از مدتها قابل تحمل شدی.آدم باید تو وبلاگش با خواننده عین دوستاش صحبت کنه نه اینکه با یه انتقاد از کوره در بره.این هودر همون هودر 3 سال پیش بود. شاید هم دلم سوخت برات.می دونم حال و روزگار خوش نیست.عکسهات تو وبلاگ نیک آهنگ هم همینو می گفت.سخت نگیر.

London is foggy! I dont think its a good idea for people with depression potentials. At least Spain sounds more fun.

Wish you the best . I hope you cope with your new life and get something from it which you deserve.

اين هودر دوست داشتني تره

این خبر عجب شکی داد آقا!

لندن چی داره بهتر از تورنتو؟ به جز گرونی بيشتر؟ ضمن اينکه تورنتو حومه نيويورکه! بابا تو از زندگی چی می خوای؟

take it easyتازه شدیم مثل هم

Dear Hossein, If you want you can come to manchester and I will be sure you can find lots of friends here.

Regards

Pourya