سال ۲۰۰۵ بالاخره تمام شد. عجب سال پرماجرایی بود برای من. شاید تقریبا همهاش را در سفر بودم. از این کنفرانس به این کنفرانس، از این شهر به آن شهر، از این فرودگاه به آن ایستگاه قطار، از این خانهی دوست و آشنا به آن هتل. من دراین یک سال فقط یک خانه داشتم و آن هم همینجا بود: hoder.com

خودپرستی بدون شرمساری. عکس را کاوه گرفته است.
چقدر خودم را بهتر شناختم. چقدر با آدمهای متفاوت آشنا شدم. چقدر دوست پیدا کردم. چقدر چیز یاد گرفتم. چقدر بزرگ شدم. اینها را البته همه مدیون کسی هستم که دیگر با من نیست ولی آن قدر مهربان و بخشنده بوده است که اثرش را تا آخر عمر بر زندگیام خواهم دید. مرجان عالمی، همسر سابق من، بزرگترین دلیل چیزی است که من الان هستم.
ولی حالا برنامه چیست؟ چه گهی میخواهم بعد از این بخورم؟ راستش نمیٔدانم. ولی چیز که فعلا معلوم و مهم است این است که من و مرجان رسما به بازار مجردها برگشتهایم. گفتم که در جریان باشید.
دیگر اینکه با مالیده شدن ماجرای زندگی در نیویورک، اوضاع یک کم قاراشمیش شده است. من الان تورنتو هستم، ولی هیچ جایی برای خودم ندارم. مثلا الان خانهی سیما هستم که خودش نیست و اتفاقا تا چند ساعت دیگر برمیگردد و من باید خانهاش را مثل دستهی گلی که بود برگردانم. ولی برای فردا نمیٔدانم چه کنم و کجا یک کاناپه یا تخت برای خوابیدن پیدا کنم.
از طرف دیگر همانطور که لابد همه میٔدانند، من اصلا از این شهر بیریخت و گنده و سرد خوشم نمیآید و اگر همین چند تا دوست را هم اینجا نداشتم تا حالا خودم را دار زده بود از افسردگیای که توی هوای این شهر پخش است.
بنابراین دارم زورم را میزنم که یا ویزای تحصیلی یا کاری بروم اروپا و به ترجیح لندن. البته این لندن لامصب هرچقدر که جای خوبی است، گران هم هست و واقعا بدون کار تمام وقت نمیشود در آن زیست.برای همین به شهرهای ارزانتر اروپا مثل بارسلون و مادرید و برلین هم فکر میکنم. بخصوص اسپانیا عالی است چون مجبور میشوم اسپانیایی هم یاد بگیرم که واقعا به درد میخورد.
خلاصه این وضعیت بنده است و نمیدانم اصلا چرا این چیزها را اینجا نوشتم. ولی راستش از نوشتن دربارهی بدبختیهای مملکت و ملت و ایران و آمریکا و بوش و اینها خسته شدهام. نه که از سیاست دست بکشم. اتفاقا نقشههای جدیای دارم که به زودی راجع به آن مینویسم. ولی میخواهم کمی بیشتر بزنم توی هنر و زندگی و لذتهای عادی ولی همیشگیاش. (آن نان سنگک لعنتی را هم همین الان عوض میکنم.) فعلا گور بابای مصباح و دماغ گنده و صدای نکرهاش.