جلسهی پریروز در دانشگاه تلآویو خیلی خوب بود. اول اینکه ملت آمده بودند و آبروریزی نشد.{حتی مثل اینکه چندین نفر هم پشت درمانده و له شده بودند. جوری که آمبولانس آمد و چند نفرشان را که پا و دستشان در اثر ازدحام و فشار جمعیت شکسته بود برد بیمارستان. صحنهای بود. باید میدیدید.}
شروع کردم به انگلیس مطلبم را دربارهی تکنولوژی، جوانان و اصلاحطلبی در ایران با کک اسلایدشویی که درست کرده بودم توضیح دادم.
{ولی بعد از چند دقیقه یک آقایی را ته جمعیت دیدم که خیلی نورانی بود و لباس پلاستیکی سبز خیلی خوشرنگی پوشیده بود. با چکمه های لاستیکی باغبانی خوشرنگ و یک محافظ صورت سپیدرنگ از آنهایی که زنبوردارها میگذارند که زنبورها نیششان نزنند.
بعد یک دفعه دیدم دارد طوری که کسی متوجه نشود، با انگشت سبابهاش به من اشاره میکند. بعد نفهمیدم چه شد. ناگهان زبانم درد گرفت و ناخودآگاه شروع کردم مثل بلبل عبری حرف زدن. جمعیت به وجد آمده بود. پلک نمیزد و به من خیره شده بود. جوری که حتی وقتی من تمام کردم حرفم را و بلند شدم، همه همانطور دیوار پشت سر من را نگاه میکردند.
کانهوا چشمشان قفل شده بود. همه از عنایت آن آقای سبزپوش که جانم به فدای چکمههای پلاستیکی سبزش. ولی من دیدم اینطور نمیشود. برگشتم و برای اینکه حواس همه را سرجایش بیاروم که لااقل بروند سر زندگیشان و به وظایف الهی و سیاسیشان برسند، شروع کردم به انگلیسی صحبت کردن. ناگهان همه چیز به حالت عادی خود برگشت. دیدم آن آقای سبزرنگ هم ناپدید شده.}
میخواستم فیلمی را هم که از زمان انتخابات گرفته بودم پخش کنم که متاسفانه ممکن نشد. ولی آنجا بود که فهمیدم آدم هر چقدر اطلاعات دست اول از ایران به اسراییلیها بدهد، کم است. هیچکدام از تمام جمع حداقل در پنج سال گذشته به ایران نرفته بود، در حالی که آنجا مرکز مطالعات ایرانی بود و اغلب هم دانشجویان دپارتمان خاورمیانه. برای همین اگر آدم حتی چهار تا عکس نشانشان بدهد و پنج تا قصه تعریف کند از اینکه مردم عادی چطور در ایران زندگی و کار و تفریح میکنند، کلی تاثیر دارد. چون درست است که آنها در یک سیستم دموکراتیک زندگی میکنند و رسانههای آزاد دارند ، ولی بخاطر این بیرابطگی طولانی فهم درستی از ایران ندارند و برای همین رو به عادتها و کلیشهها میآورند که طبیعتا با واقعیت ایران خیلی فرق دارد. خلاصه فکر کنم برایشان جالب بود که هفتصدهزار وبلاگ فارسی هست و از جنده تا طلبه در آنها مینویسند. (آدم بخاطر رعایت قافیه به چه کارها مجبور نمیشود.)
پروفسور منشری خانمش را در همین حیاط پیدا کرده است
بعد سوالها شروع شد که بعضیهایشان مثل اینکه خاتمی چکار کرد و چرا از اطلاحطلبی میتواند منجر به تغییر شود واقعا جواب دادنش سخت بود. بخصوص برای کسی که تا حالا در عمرش ایران نرفته و لمس نکرده و فقط با آمار و ارقام میخواهد ثابت کند که خاتمی هیچ غلطی نکرد و هیچ فرقی هم با احمدینژاد و بقیه ندارد. ولی من مثال زدم که نه سال پیش عباس عبدی را گرفتند و بردند انفرادی و چندماه نگهش داشتند و هیچکس نفهمید، ولی الان خون از دماغ کسی بیاید فردا برایش وکیلی میگیرند و روزنامهها خبرش را میدهند وغیره. ولی او میگفت که نه، زمان خاتمی صدتا روزنامه بسته شده، پس خاتمی بس است. یادم رفت البته بگویم که اگر خاتمی نبود که اصلا ان صد روزنامه هم منتشر نمیشدند که بخواهند بعد از چند ماه تعطیل شوند.
بعد از جلسه، با پروفسور داوید مناشری، رییس مرکز مطاعلات ایرانی و چند نفر دیگر رفتیم ناهار. قبلش هم البته در حیاط دانشگاه که پر از دختر و پسر جوان و باحال است نشسته بودیم و گپ میزدیم و قهوه مینوشیندیم. این آقای منشری خیلی مرد بامزه است. فقط دو سال در ایران بوده، بعد از انقلاب. ولی فارسیاش عالی است. خیلی هم حواس جمع و بسیار فعال و در عین حال شوخطبع است. میگفت که این حیاط جان میدهد برای دختر بازی. چون دخترهای رشتههای مهندسی که از پسرهای بیعرضه و حوصلهسربرشان خسته میشوند، میآیند اینجا تا با پسرهای علومانسانی که بر عکس ایران خیلی اهل حال و جالب هستند آشنا شوند. خود دکتر مثل اینکه خانمش را در همین حیاط پیدا کرده و شاید برای همین راجع به فواید این حیاط و میز و صندلیهایش مطمین است.
اوری از رابطه با طلبههای قم خوشحال و شگفتزده است
یکی از دیگر همناهاریها اسمش اوری بود که دارد دکترایش را با کار کردن آییانهای مذهبی افراطیان مسیحی، یهودی و مسلمان بررسی تطبیقی میکند و خیلی راجع به اینکه من فقط روی اصلاحطلبها متمرکزم و میخواهم از تکنولوژیهای جدید در چهارچوب این ایده دفاع کنم خوشحال بود. میگفت معمولا ایرانیها برای همهی ایران از اقوام و نژادها و گروههای سیاسی مختلف برنامه و نقشه دارند. پرسیدم کسی را از کمپین هوارد دین میشناسد که گفت بله و قرار شد خبر دهد. تجربهی آنها خیلی به درد ما، اصلاحطلبان پیشرو، در ایران میخورد. در ضمن، میگفت که با طلبههاق قم خیلی رابطهی خوبی دارد و کلی با آنها دربارهی تز دکترایش تبادل اطلاعات و نظر میکند. با ایمیل و به انگلیسی و حتی در مواردی عبری.
دیگری یک پسر جوان ایرانی-آمریکایی بود که از نیویورک آمده بود و درسش را در دانشگاه تلآویو تمام کرده بود. پنج، شش تا زبان میدانست،. ولی یک نفر دیگر هم بود که دارد دکترایش را روی برخورد شاه ایران با اقلیتها میگیرد که جالب بود.
ولی جالبتر از همه لیورا بود. دختری که جلسه را ترتیب داده بود و خودش هم دارد دکترا میگیرد دربارهی مجلات زنان در ایران. او عاشق شعر فارسی است و کلی هم از بر دارد. آن هم به سه زبان فارسی، عبری و انگلیسی. برایم آخر سر شعری از سعدی به عبری خواند که بعدا فهمبدم بنیآدم اعضای دیگرند بود. که آخرش اشک در چشمهایش جمع شد.
توضیح:
- غلطهای نگارشیام را ببخشایید. حوصله ندارم دوباره بخوانمش.
- آن جاهایی که در کروشه است دروغ است. به سبک برادر رییسجمهورمان.
- عکسهای مربوط به مطلب را فردا صبح اضافه میکنم. الان میخواهم بروم بخوابم.