آگر بتوانم نقطهی اوج سفرم را به اسراییل برشمرم، باید بگویم موقعی بود که سوار مینیبوس شده بودم تا از اورشلیم برگردم به تل آویو و داشتم پای تلفن با آقای منشه امیر از رادیو اسراییل که قرار بود همدیگر را ببینیم صحبت میکردم. یک پسر جوانی با چشم و برو و موهای مشکلی آمد و نشست روی ردیف جلوی من. ولی وقتی که حرف زدنم را شنید یک لحظه رویش را برگرداند و نگاهی به من انداخت. حدس زدم که ایرانی باشد.
بعد از چند دقیقه یک آقای میانسال یگر وارد مینیبوس شد و به من که داتشتم هنوز پای تلفن با آقای امیر راجع به محل ملاقاتمان حرف میزدم یک چیزی به فارسی گفت توی مایهی اینکه نگرانم باشم و راحت میةوانم آنها را پیدا کنم.
فکرش را بکنید. در یک مینیبوس کوچک با هشت، نه سرنشین که از شهری به شهر دیگر میرود، بطور تصادفی سه نفر ایرانی که هیچ ربطی به هم ندارند سوار شده باشند. این تفاق فقط در دو کشور دنیا برای من افتاده است: ایران و اسراییل.
ماجرای جالب دیگری هم در اورشلیم افتاد و اتفاقا از آن ویدیو دارم. ببیندش تا خودتان متوجه شوید. فقط باید خوب به صدایش گوش بدهید.