خب، امروز قراردادم تمام شد و دارم از پراگ میروم. خیلی خوب بود. بعد از مدتها برای خودم یک خانه داشتم که مال خود خودم بود. هرچند برای دو هفته.
پراگ شهر خیلی قشنگ و باحالی است. این را تا وقتی راهنمای Rough Guides را نخریده بودم نفهمیدم.
هرچند که راهنمایش کمی قدیمی بود و دو بار آبرویم را برد. یکبارش با کسی در کافهی امپریال که در راهنما گفته بود بسیار قدیمی و قشنگ است و معماریداخلیاش به سبک آرت دکو است، ندیده قرار گذاشته بودم. ولی بعد که رسیدم دیدم اصلا کافه تعطیل است و دارند آن را نوسازی میکنند. یک بار دیگر هم موقعی که به Bakeshop Cafe رفتم که گفته بود صبحانههایش خوب است، ولی آن هم تعطیل بود.
ولی اگر همین راهنما نبود، هرگز کافه/بار بینظیر مدوزا را در خیابان بلگیکسکا پیدا نمیکردم که تبدیل شد به یکی از جاهای مورد عقلاقهام در این شهر خوشگل. جای دیگری را هم که از روی همان راهنما پیدا کردم، کافهی موسسهی فرانسوی پراگ بود که کروسانها و پن او شکلاهایش درست عین خود پاریس بود.
خلاصه الان باید دوباره چمدان تنهاییام را ببندم و تا موقعی که خانم تمیزکنندهی آپارتمان پیدایش نشده بروم سمت رادیو. البته قبلش شاید یک سری هم به موسسهی فرانسوی بزنم و آخرین پن او شکلا را به همراه یک کافه موکا بزنم توی رگ.
بله، همانطور که میبینید مسافرت برای من یعنی خوراکیها و آدمها و فضاها. جاهای دیدنی بروند بمیرند. اگر از کنارشان تصادفی رد شدم، چه بهتر. وگرنه اینکه آدم نقشه بکشد و برود مثلا فلان ساحتمان «دیدنی» را ببینم اصلا دوست ندارم.
یادم نیست. شاید یکبار نوشتم که کاری که توریستها میکنند خیلی ضایع است. چون آنها فرهنگ را Objectify میکنند، همانطور که مثلا در پورنوگرافی، زنها را آبجکتیفای میکنند. انگار که مثلا فلان ساختمان که موقعی برای خودش کارکردی محترمانه و عادی داشته و بخشی از زندگی شهری به حساب میآمده، الان از کارکرد اصلیاش جدا شده و فقط برای خوشآمد توریستها آنجا است.
برای همین است که آدمها معمولا جاهای دیدنیای را که در شهر خودشان است هرگز پیش نمیآید که ببینند، مگر در همراهی با یک توریست. همین نشان میدهد که آن «جای دیدنی» از زندگی عادی شهری بیرون آمده است.
من دوست دارم در جاهایی که میروم زندگی کنم، هر چند برای دو یا سه روز؛ نه اینکه آنها را ببینم، با چشمان هیز و بیشرم یک توریست. بنابراین: مرگ بر توریست!
در پراگ بالاخره کیوان و فرین را هم دیدم و مورد مهربانی و میهماننوازیشان قرار گرفتم. همینطور خانم نازی عظیما را که مزهی دستپختش هنوز زیر دندانهایم هست. به اضافهی کلی آدم مهربان (و البته نسبتا مهربان) دیگر که همیشه صدایشان را میشنیدم ولی این بار از نزدیک با آنها آشنا شدم.
ولی کارم برای رادیو فردا هنوز تمام نشده. قرارداد من با رادیو فردا بابت دو گزارش بود. یکی دربارهی اینکه مخاطب وبسایتشان چه کسانی باید باشند، که نوشتتمش و دادم به رییسم. و گزارش دوم دربارهی اینکه به نظر من وبسایت جدیدشان بطور خیلی واضح چطور باید باشد و چه رابطهای باید با مطالب تولیدی شده در رادیو داشته باشد. این گزارش را باید در یکی دو هفتهی آینده تحویل بدهم.
این کل کار من برای رادیو فردا بود که صرفا یک مشاورهی فنی بود. شبیه این کار را من برای خیلی وبسایتهای دیگر هم کردهام و در بعضی موارد حتی خود وبسایت را هم برایشان درست کردهام.
چه موقعی که در ایران بودم و اصولا شرکت نشر الکترونیک (مشاوره و طراحی وبسایت) «فرابر» را با دوستم داشتم و در آن برای از اجلاس سران کشورهای اسلامی و موسسهی وابسته به بنیاد مستضعفان و وزارت خارجه بگیرید تا برای شرکتهای ماورا و آپادانا و ندارایانه. و چه پس از آمدن به کانادا که برای مشتریهای گوناگون از اتحاد جمهوریخواهان گرفته تا شرکت بهینهسازی فرآوردههای نفتی ایران تا وبسایت روز و وبلاگ تاجزاده و بهنود و مرتضی نگاهی.
در هیچکدام از این پروژهها من آگاهانه مسوولیتی جز دربارهی مسایل فنی و گهگاه فرم و شکل وبسایت نداشتهام و در آینده هم به همین روشم ادامه خواهم داد. میخواهد این وبسایت مال احمدینژاد باشد یا خاتمی یا رفسنجانی.یا رضا پهلوی یا مسعود رجوی. اگر شرایط مالی و قراردادی کار خوب باشد، من هستم.
ولی اگر قرار باشد کاری بیشتر از مسایل فنی وبسایت بکنم، یعنی در کار ادیتوریال و جهتگیری محتوایی دخالت کنم، آن وقت طبیعتا ملاحظات بیشتری فراتر مسایل مالی و قراردادی در میان خواهد بود که به دیدگاههای سیاسیام ربط پیدا میکند.