اگر از حال و روز بندهی سراپا مو بپرسید، ملالی ندارم جز موارد پایین:
- پروازم را به تورنتو که کنفرانس ویلتون پارک برایم گرفته بود از دست دادم.
- سفرم را به ونکوور که قرار بود در همین دو هفتهای که در کانادا بودم بروم بیخیال شدم.
- گذراندن عید را در تورنتو که دلم را برایش شامپو (به همان دلیل پرمویی که بالاتر گفتم) زده بودم از دست دادم.
- آمدهام پاریس پیش دوستم که خانهاش تا پریروز حتی یک آبجوشآور هم نداشت، چه رسد به قهوهدرستکن. ولی الان دارد، خوبش را هم دارد.
- در منطقهی شانزده پاریس که خانهی دوست من است، حتی گُه سگ هم روی زمین پیدا نمیشود، چه رسد به آدمیزاد. سلام من را به مناطق دیگر برسانید. بخصوص به منطقهی دوست و برادر، «مره»ی گرامی.
- دوربین عکاسی عزیزم که صفحهی نمایشش شکسته بود، گم یا دزدیده شد. به همراه آن کارت حافظهی یک گیگابایتی که صد پوند لعنتی بالایش پول داده بودم. آن خدابایمرز، تنها دوربین صفحه شکستهای بود که هم در آن خاک تهران رفته بود و هم غبار تلآویو.
- (دور از جان شما اینجا ساعت پنج صبحی صدای آه و ناله میآید. به نظرم دو یا بیشتر نفر آدمیزاد فرانسوی دارند همدیگر را میکنند. فکر نمیکنم مال این دور و بر باشند. احتمالا میهمان یک منطقهی شانزدهی هستند.)
- لپتاپ عزیزم، که عامل اصلی جدایی من و مرجان بود، این روزها حالش خوش نیست. انگاری که در دلش فنکويل روشن کرده باشند. بچهام کند شده است و دلش به کار نمیرود. از حسادت به لپتاپ دوستم است یا خستگی ناشی از سفر، نمیدانم.
- کفش نازنین آدیداس قهوهایام را با راهراههای نارنجیاش در فرودگاه پراگ، شهر سیگار و آبجو و رادیو فردا، جا گذاشتم و کیوان حسینی هم که میتوانست آن را نجات دهد، نداد.
ولی همانطور که میبنید حالم خوب است.
قربان شما،
حسین درخشان
پینوشت: ولی راستش را بخواهید، گنجی نباید ریشش را میزد. این بهترین شکل اعتراض بود. خیلی هم بهش میآمد.