برای اولین بار بود که میرفتم مالزی. ولی باید بگویم که تصورم از این کشور کاملا اشتباه بود. حداقل بر اساس چیزی که در این یک هفته در کوالالامپور و یکی دوتا از جزیرههای اطرافش دیدم.
حوصلهی سفرنامهنویسی به سبک آدمهای ندید بدید را ندارم. بخصوص که چون فقط برای دیدن خانواده و تفریح رفته بودم آنجا. ولی خلاصه بگویم که خوشم آمد.
هودر در کوالالامپور ژست میگیرد
نتیجهی این یک هفته چرخیدن در آن هوای گرم و شرجی با شلوار کاپری (همان شلوار مشهور که با آن رفته بودم به میهمانی احمدینژاد در نیویورک) و دمپایی لاانگشتی این بود که با اجازه شما، اقا هودر حسابی خوشتیپ شده است. بعد از مدتها صورت و تنش کمی آفتاب خورده و در کل سرحالتر و شادابتر شده است.
این را هر ۵۶ خانم جوانی که در این یک هفته گذشته اقا هودر را در تختخواب و از نزدیک ملاقات کردهاند هم میتوانند تایید کنند. حتی آنهایی که با وجود اینکه خرج سفر آقا هودر را مقام معظم پدری تقبل فرموده بودند، اصرار داشتند که کل خرج سفر را بدهند.
ولی از آنجا که زندگی همیشه بر وفق مراد آدم نیست، این سفر خالی از دردسر هم نبود.
در ادامهی بدبیاریهای نوروزی که قبلا راجع به آن نوشته بودم، گوشی موبایل نوکیای نازنین دویست یوروییام (که اتفاقا رییس سرویس امنیتی فرانسه که یک خانم بسیار سکسی و جذاب است، به کوری چشم حسود، برایم خریده بود) به رحمت ایزدی پیوست. کنار ساحل جزیرهی لانگکاوی، با مایو روی شنها نشسته بودم و بیوگرافی مصباح یزدی را در ويژهنامهی شرق میخواندم که یک دفعه یک موج پر رو آمد و کل پایین تنهام را خیس کرد. پنج دقیقه گذشت تا یک دفعه از جا پریدم و یادم افتاد که موبایل نازنینم در جیبم بود. درش آوردم. تنفس مصنوعی، فوت، نوازش، درآوردن باطری، و صبر، هیچکدام فایدهای نداشت.
وقتی بردمش پیش آقای تعمیرکار دیگر تقریبا امیدی به بازیابیاش نداشتم. او هم نتوانست کاری کند. مویالم مرده بود به همراه تمام شماره تلفنهای با ارزشی که در آن داشتم. از جمله تلفن ۷۴۶ خانم جوانی که قرار بود خرج سفرهای آیندهام را بدهند. این تلخترین لحظهی سفرم بود. حتی تلختر از وقتی که دیدم تعمیرکار نابکار وقتی موبایل مرده را پس داد صفحهی نمایشگر آن را که لابد سالم بود دزدیده بود و با یک صفحهی خراب بیربط عوض کرده بود. تازه فهیدم چرا حتی حرف پول گرفتن را هم برای معاینهی جسد موبایل نزد. مردک حراملقمهی دزد!
ولی برای کسانی که از بدبیاریهای من خوشحال میشوند بگویم که خراب بودن موقتی وبسایت ثبت دومین «گو ددی» باعث شد که نتوانم دروغ سیزده امسال را که خیلی باحال بود و کلی برایش نقشه کشیده بودم اجرا کنم. لعنتی.
ولی به جز تجدید دیدار با پدرو مادر و خواهرم و مسخره بازیهای باحالی که با بردارم و زنش درآوردیم، یک دوست جدید هم پیدا کردم. سینا را که شانسی از روی وبلاگش فهمیدم در مالزی است روز آخر دیدم و به کمک او برای خودم یک دوربین عکاسی ارزان و یک ضداضبطکن آیریور واقعا شاهکار خریدم. بچهی مهربان و خودمانی است.
خلاصه الان دوباره برگشتهام لندن و فعلا اینجا هستم تا ببینم چه کسی افتخار دادن خرج بقیهی سفرم و مزایای مرتبطش را پیدا میکند.