نوشته بودم که چند ماه پیش رفته بودیم با بچهها به کنسرت دی اورگن (The Organ) و آخرسر من به دختر خوانندهی گروه گفتم که باور نمیکند من کجا و در چه حالتی به آهنگهایشان گوش دادهام.
حالا شاهدش حاضر و آماده است: ویدیویی که پارسال گرفته بودم، درست بعد از اعلام شکست معین در مرحلهی اول آن انتخابات لعنتی.
داشتم با افسردگی و ناراحتی محض درست کمی قبل از غروب رانندگی میکردم سمت خانه. یادم نیست از کجا میآمدم، ولی گمان کنم از همت انداخته بودم توی شریعتی که از کنار حسینیه ارشاد، کوچهی قبا، بروم سمت بلوار شهرزاد و بروم خانه. (متاسفانه مجبورید تحلیل سیاسی من را هم از دلایل بالارفتن احمدینژاد در حال رانندگی و به انگلیسی گوش دهید. شرمنده.)
وای که عجب روز تلخی بود. ولی الان که میبینمش دلم برای هیجانی که آدم در تهران دارد تنگ میشود.
این حس که آدم هر کاری در این مملکت بکند میتواند کلی تغییرات ایجاد کند انرژی عجیبی به آدم میدهد. اینکه همه تشنهی چیزهای تازهاند و چیزهایی که این ور دنیا چهار نفر هم برایشان جمع نمیشوند در ایران دهها هزار شیفتهی سینهچاک دارد خیلی به آدم انگیزه میدهد. شاید برای همین بود که رامین رفت ایران.
من هم بالاخره روزی برمیگردم. حقم است که برگردم. یک دفعه دیدید با اسراییل هم روی هم ریختند و من را اصلا با عزت و افتخار دعوت کردند ایران! دنیا خیلی سریع شده. آدم فردایش را هم نمیتواند پیشبینی کند.