نیویوکر هفتهی پیش (شمارهی پنجم ژوئن) مطلبی داشت دربارهی اوریانا فالاچی و عقاید نژادپرستانه ولی در اروپا محبوبش دربارهی اسلام و مسلمانان یا به قول خودش «فرزندان الله.»
هنوز دارم میخوانمش و تمام نشده. ولی یک جایش که همان اوایل مطلب هم هست دربارهی گفتگویش با خمینی است که اتفاقا تنها عکس مطلب هم --جز عکس بزرگ و قشنگی از خود او در جوانی و در حال آتش کردن سیگار -- عکسی است از او و مصاحبهاش با خمینی در قم، در حالی که چادر سر کرده است.
ماجرای جالبی است. فالاچی اصرار داشته که بر ضد نابرابری زن و مرد در ایران و بخصوص بر ضد چادر حرفهای تند و تیز بزند. تا جایی که حمینی عصبانی میشود و میگوید تنها زنان درست و حسابی و جوان باید چادر سرشان کنند. فالاچی هم همانجا چادرش را برمیدارد. این جاست که خمینی بقول فالاچی مثل یک گربهی فرز از جایش بلند میشود و از اتاق بیرون میرود.
فردای همان روز قرار میشود که مصاحبه را با خمینی تمام کند، احمد خمینی به فالاچی توصیه میکند که حرفی از چادر نزند تا پدرش دوباره عصبانی نشود. ولی وقتی فالاچی نترس و سمج دوباره همان اول کار حرف از چادر میزند، آن طور که خودش به نیویورکر گفته است، خمینی اول هاج و واج او را نگاه میکند، لبخند میزند و بعد قشنگ میخندد. جوری که احمدی خمینی بعدتر به او میگوید که تا حالا هیچکس نتوانسته پدرش را بخنداند.
فالاچی ادامه میدهد که خمینی خوشقیافهترین پیرمردی است که در عمرش دیده و زمین تا آسمان با دیگر رهبران خاورمیانهای مثل قذافی و عرفات که مانند عروسکهای خیمهشببازی بودند فرق داشت. خمینی، به گفتهی او، یک رهبر واقعی بود و مردم ایران بیش از اندازه او را دوست داشتند. در حد یک پیامبر، یا از آن بالاتر، در اندازهی پروردگار.
ولی در نهایت آرزو میکند که کاش مادر خمینی او را سقط کرده بود. چون تمام بدبختیهای دنیا را بر سر اسلام و مسلمانان از چشم او میبیند.