روز قبلش سالگرد درگذشت شاه بود و برای همین تمام سالن پر از سبدهای گل مریم شده بود. هانی، جوان مصریای که آنجا کار میکرد میگفت گفت که فرح و حدود صد نفر همراه آمده بودند برای مراسم سالگرد مرگ محمد رضا شاه پهلوی.
اولش اصلا نمیخواستند ما را راه دهند. میگفتند تعطیل شده و فردا بیایید. کاوه سعی میکرد با عربی آنها را قانع کند که راهمان دهند. او جوان سی و چند سالهی ایران-آمریکایی است که دارد در آمریکا مطالعات خاورمیانه میخواند و برای یاد گرفتن عربی یک سال به قاهره آمده است. با او بخاطر تیشرت آی لاو تهرانی که خیلی جاها میپوشم در حیاط دانشگاه
آمریکایی قاهره آشنا شدم و بعد با دوستانمان قرار گذاشتیم برویم به دیدن مقبرهی شاه بینوا.

دردآور است که شاه ایران در کشور خودش دفن نشده است
کاوه با همان عربی بامزهاش اشاره کرد که ما ایرانی هستیم. حتی دختر بور و چشم آبیای که همراهمان بود. هانی چند کلمه با من فارسی حرف زد و مطمين شد که دروغ نمیگوییم. خانمهای غیر ایرانی همراهمان را هم زیرسبیلی رد کردند و گفتند که چون برای «زیارت» آمدهاید اشکالی ندارد. در مسجد زیبای خان خلیلی باز بود. داخل شدیم و به سمت قبر محمدرضا شاه که در کنار چند شاه دیگر مصر دفن شده است رفتیم.
در آن سالن بزرگ پر از گل مریم، یک نقشهی ایران رنگارنگ بزرگ هم که فکر کنم با گلهای میخک یا چیزی شبیه به آن (باید عکسهایش را دوباره ببینم) درست شده بود روی دیوار درست کرده بودند. اول فکر کردم قبر شاه همان زیر است. برای همین همهمان کلی زیر آن دیوار و آن پرچم عکس گرفتیم. ولی بعد معلوم شد که قبر در اتاقی دیگر است.
» کل عکسها را از مقبرهی شاه در قاهره ببینید
وارد شدیم. اتاقی خالی، با کفی از سنگ مرمر، چیزی شبیه به سنگهای کف حرف امام رضا در مشهد. قبر شاه متواضعتر از چیزی بود که فکر میکردم. یک سنگ قشنگ حکاکی شده که کمی از سطح زمین بالاتر بود و یک پرچم شیر و خورشید دار ایران در کنارش. این قبر محمد رضا شاه پهلوی بود.
دلم گرفت. نمیدانم چند شاه دیگر در دنیا هستند که در بیرون از کشورشان دفن شدهاند. هر دلیلی که میخواهد داشته باشد، مهم نیست. اصولا خیلی غمانگیز است. شاه بیچاره. همهمان این حس را داشتیم. چرا این طور شد؟
اگر بیطرفانه نگاه کنیم، شاه ایران دیگر آنقدر هم آدم بدی نبود که شایستگی چنین تنفری را داشته باشد. کارنامهاش، درست مثل کارنامهی هر حاکم مستبد دیگر از جمله خود خمینی با خامنهای، هم نقطههای سفید داشت و هم سیاه. ولی به هر حال یک مرد ایرانی تحصیلکرده و دنیا دیده و محترم بود و لااقل بخاطر انسان بودن و شهروندیاش حقوقی داشت که شور انقلابی دههای شصت و هفتاد میلادی با بیرحمی نادیدهاش میگرفت.
با وجود تمام فساد و نابرابری حاکم بر حکومتش، خیر مردمش را میخواست و تصویری از آیندهی ایران در ذهنش داشت که با تصویر کنونی خامنهای زیاد هم تفاوتی نداشت. جای بحث عمیقاش اینجا نیست، ولی اگر پیشداوریها را کنار بگذاریم این شباهتها را میبینیم.
در راه بیرون آمدن از مسجد با دوستم حرف میزدم و به همین چیزها فکر میکردم. دوستم غیر ایرانیام بهطور غیرمنتظرهای جوابم را در یک جمله داد «شاید چون از مملکتش فرار کرد»