برای اشتراک ایمیل‌تان را وارد کنید: یا به این نشانی یک ایمیل بفرستید: EditorMyself-subscribe@googlegroups.com
۲۰ مرداد ۱۳۸۵ | 11 August 2006

 امام صادق، آکسفورد، کلمبیا

Excerpt: My take of the Sixth Biennal Conference on Iranian Studies at SOAS in London, where Hamid Dabashi approved of what I'm doing.

چند روز پیش کنفرانس دوسالانه‌ی پژوهش‌های ایرانی بود که در دانشگاه سواز لندن برگزار شد.

اولین بار بود که به این کنفرانس می‌رفتم. چون همیشه در آمریکا برگزار می‌شد و من هم تا پارسال نمی‌توانستم آمریکا بروم. (البته الان هم دیگر نمی‌توانم بخاطر آن ماجرایی که سر مرز با آن مامور آمریکایی لعنتی مهاجرت پیش آمد و صدبار نوشتم)

این‌بار بخاطر اینکه تقریبا هیچکس نمی‌تواند از آمریکا ویزا بگیرد -- یا اگر هم بگیرد حرامزاده‌های وزارت امنیت داخلی برش می‌گردانند -- کنفرانس در لندن برگزار شد. برای همین کلی‌ها توانسته‌ بودند از ایران بیایند؛ بر خلاف کنفرانس انجمن رسانه‌ها که در قاهره برگزار شد و مصری‌ها به هیچ ایرانی‌ای ویزا نداده بودند. در نتیجه تلاش من برای دیدن بهزاد دوران که یادم است یک مقاله‌ی عالی درباره‌ی وبلاگ‌ها نوشته بود بی‌ثمر ماند.

روز اول کنفرانس را از دست دادم و برای همین خیلی‌ها را که می‌‌خواستم ببینم ندیدم. از جمله خانم اورلی رحیمیان () که از دانشگاه بن گوریون اسراییل آمده بود، آقای مازیار بهروز از دانشکده‌ی سانفرانسیسکو که یک‌بار در بی.بی.سی در برنامه‌ی صدای شما در مقابل من بود، و ویلیام سمیعی تحلیل‌گر سیاسی رادیو اروپای آزاد. (بیوگرافی همه‌ی این افراد را در وب‌سایت کنفرانس ببینید.)

متاسفانه بجز سمیعی که ارایه‌اش را دیدم ولی نشد بروم و از نزدیک با او چاق سلامتی کنم، دو نفر دیگر را از دست دادم. اما در عوض کلی از دوستان جدید و قدیمی را دیدم:

مهدی آهویی که هفت‌، هشت سال پیش سر مجله‌ی اینترنتی بهارستان به واسطه‌ی احمد شکرچی با او آشنا شده بودم، با موهایی در حال خداحافظی، در ژنو دارد روابط بین‌الملل می‌خواند. کمی گپ زدیم و با چند تا از دوستانش آشنا شدم، از جمله حسین دهباشی که مستندساز است و باجناق یکی از همکلاسی‌های نیکانم هم از آب درآمد. خداداد رضاخانی، هم‌وبلاگی قدیمی، را هم آخرین بار در اولین سفرم به تهران در سال فکر کنم ۲۰۰۲ دیده بودم. گپی زدیم و دیداری تازه کردیم.

دومینیک پرویز بردشا را که پارسال در آکسفورد دیدم و با هم حسابی رفیق شدیم را خیلی کوتاه دیدم، ولی قرار شد اگر مونترآل رفتم سری بهش بزنم. میترا، فامیل دور ولی دوست نزدیک خانوادگی‌مان را که مادرش سوییسی است ولی خودش چند سال است که به ایران علاقه‌مند شده و فارسی یاد گرفته بعد از یک سال دیدم. همین‌طور امیر مصدق کاتوزیان همیشه خوش‌اخلاق و دوست‌داشتنی که بعد از پراگ دیگر ندیده بودمش.

حسام‌الدین آشنا، روحانی اینترنت‌باز و وبلاگ‌فهم را هم راستی دیدم. معاون پژوهشی دانشگاه امام صادق است و بسیار خوش‌برخورد و مثبت بود. البته طبیعتا بدون لباس آخوندی، ولی از موهای بی‌مدل و ریش انبوه و اصلاح‌نکرده و شکمش می‌شد فهمید که یک روحانی حرفه‌ای، ولی باحال است. آخر جلسه‌ی اینترنت آمد و آن ته نشست و یکی دو تا کامنت هم به انگلیسی داد. کاش لباس آخوندی تنش بود و ملت ساده‌ذهن می‌دیدند که آخوندها هزار مدل دارند و با این یک کلمه‌ی بیچاره نمی‌تواند معادلات پیچیده‌ی سیاسی ایران را تحلیل کرد. خیلی لطف داشت و مهربان بود و می‌گفت که هنوز هم با وجود فیلترینگ وبلاگ را می‌خواند. البته انتقاد هم داشت راجع به زبان و برخوردهای من که کاش می‌شد مفصل‌تر راجع به آن حرف بزنیم. می‌خواستم پادکست هم با او ضبط کنم که بخاطر تنبلی نشد.

در همان جلسه‌ی اینترنت (در برنامه‌ی کنفرانس پیدایش کنید) یک جوان آلمانی هم بود به نام مارکوس که قشنگ هم فارسی بلد بود. هم حرف زدن و هم خواندن و نوشتن. لب مقاله‌اش این بود که اینترنت تاثیر محدودی بر سیاست در ایران دارد، ولی این تاثیر بیشتر از طریق راحت کردن رابطه با خارج از ایران است. برایش چند مثال هم آورده بود که دیدم خیلی خوب مسایل این چند سال را از نزدیک دنبال کرده است. از جمله تلاش برای آزاد کردن سینا مطلبی، ماجرای فشار آوردن به خاتمی در ژنو سر ماجرای فیلترینگ اینترنت، حمایت از وب‌سایت خبری «امروز» با تغییر دادن نام وبلاگ‌ها (که دیگر هر کسی از خانه‌ی ننه‌اش قهر می‌کند این روش‌ها را بدون اینکه درکشان کرده باشد کپی می‌کند که نه نتها هیچ تاثیری ندارد، بلکه بیشتر موجب خنده است) بسیار بچه‌ی باحالی بود، بخصوص بخاطر اینکه دو سال در ایران زندگی کرده. کاش وضع خوب شود و هزاران خارجی بتوانند بیاییند ایران و زندگی کنند و بروند. من هم آنجا بتوانم تهران را به دوستانم غیر ایرانی‌ام نشان بدهم.

امسال یکی دیگر از برادران پروشانی را هم که همه‌شان نیکان درس خوانده‌اند و سالی یکی‌شان را به کنفرانس‌های ایرانی می‌فرستند هم دیدم. دو یا سه سال از من بزرگ‌تر بود و یادم نیست دقیقا چجور آدمی بود در دبیرستان، ولی بهرحال الان آدم غیرنیکانی‌ باحالی به‌نظر می‌آمد، به همراه زن یا نامزدش (امیدوارم دعوای خانوادگی راه نیفتاد حالا این وسط!) که خواهر یکی از بچه‌های نیویورک است.

اتفاقا کوروس اسماعیلی هم که از نیویورک می‌شناختم آمده بود. به او که فیلمی درباره‌ی تغییر جنیست در ایران ساخته است پیشنهاد کردم که برود و برای مالیدن پوزه‌ی این نیوکان‌های دیوث به خاک فیلمی درباره‌ی زندگی نسبتا آزادانه‌‌ی همجنس‌گرایان در تهران بسازد. در جواب به آن دروغ بی‌شرمانه‌ی بزرگ این حرامزاده‌های بی‌سیرت (بله، عصبانی‌ام فحش می‌دهم) درباره‌ی آن دو جوان بیست و چند ساله‌ای که به جرم تجاوز و قتل مسلحانه‌ی چند نوجوان اعدام شده بودند، ولی این بی‌وجدان‌ها همه‌جا جار زدند که اینها دو نوجوان همجنس‌گرا بوده‌اند و برای همین اعدام شده‌اند. من اصولا با مجازات اعدام مخالفم، ولی با بی‌وجدانی این براندازهای آمریکایی و دنباله‌روان ابله‌شان مخاف‌ترم. کاش این شاهرودی کمی دنیادیده بود و می‌فهمید که چقدر دستگاه روابط عمومی‌اش با بی‌عرضگی اجازه می‌دهد دنیا از ایران یک عربستان سعودی بسازد.

حمید دباشی را به همراه زنش گلبرگ باشی هم دیدم. (اگر ته فامیلی تان باشی نیست به خانه‌شان راهتان نمي دهند) از کوروس خواستم تا مرا به آنها معرفی کند که اگر نشناختنم ضایع نشوم. البته در چند دقیقه‌ی اول کمی ضایع هم شدم.دباشی به شوخی گفت حرف حسابت چیست؟ من هم گفتم هیچ حرفی ندارم. کلاه بیس‌بال بر سر گفت پس خوب است. اگر حرفی نداری خوب است. بعد من دیدم دارد خیلی ضایع می‌شود. گفتم فکر کنم شما در جلسه‌ی من در دانشگاه کلمبیا آمده بودید که در آن درباره‌ی وبلاگ‌ها و اصلاح‌طلبان و انتخابات حرف زدم. بعد یک‌دفعه گفت: بابا تو هودری! ای بابا. می‌شناسمت. خیالم راحت شد. بعدش هم با گلبرگ که سر ماجرای گنجی جزو حامیان مخفی من بود کمی چاق سلامتی کردم. دباشی، حلقه‌ی درخشان ازدواج در دست، ادامه داد: هودر، بابا تو خیلی کارت درسته. نیشم باز شد. اگر آمریکایی بودم حتما آن بالای وبلاگ به عنوان تستیمونیال می‌نوشتم که: «کارت خیلی درست است» -- حمید دباشی

ولی گفت که هنوز نمی‌داند وبلاگ را از نظر تئوریک کجا باید جا دهد و چطور آن را تحلیل کند. گفت که می‌خواهد درباره‌اش حرف بزند یا بنویسد. گفتم که پس بیایید یک پادکست ضبط کنیم با هم. ولی گفت که در لندن نمی‌ماند. حالا امیدوارم تا وقتی هنوز در اروپا است گیرش بیاورم و این پادکست حیاتی را ضبط کنیم. بعد از این همه فحش خوردن در این چند هفته از اقلیت پرسروصدای مخالف، به چنین حمایت روحی احتیاج داشتم. البته می‌دانم که الان «دشمن» دوباره راه میفد و شروع می‌کند به نامه دادن به دباشی که این درخشان عامل رژیم است، طرفدار اصلاح‌طلبان «حکومتی» و خامنه‌ای با هم است، اسراییل رفته، زنش را طلاق داده و به گنجی و عبادی هم می‌گوید ابله. باکی نیست.

بقیه را فردا بخوانید.


سردبیر: خودم و لینکدونی‌اش را هر روز با ایمیل دریافت کنید.
تازه درهمين باره:



دوستان و آشنايان

«از پشت یک سوم»
«یادداشت‌هایی از کابل»
«نانا»
«یک پزشک»
«یک فتحی»
«گناهکار»
«دستنوشته‌ها»
«ایران‌شهر»
«امنزیاک»
«ناهید رکسان»
«شنا در شنزار»
«جواد روح»
«سولوژن»
«شهرزاد»
«خسرو نقیبی»
«هوشنگ دودانی»
«دادابیس»
«ملکوت»
«کوروش علیانی»
«آهستان»
«خوابگرد»
«سینا دیلی»
«حامد قدوسی»
«جمهور»
«ایمیان»
«تبعیدی عصبانی»
«ابراهیم اسکافی»
«نگارک‌ها»
«فروغ»
«گردباد»
«عرب عصبانی»
«محمد نوری‌زاد»
«مریم ابریشم‌کار»
«اکبر منتجبی»
«مرصاد»
«هادی خرسندی»
«بابک داد»
«طاها بذری»
«احمد جلالی»
«هادی نیلی»
«سبیل طلا»
«ضدمورچه»
«مهستی شاهرخی»
«یک استکاان چای داغ»
«موج»
«کیبرد آزاد»
«حسین نوش‌آذر»
«عبدالقادر بلوچ»
«ایرانی طعنه‌آمیز»
«پسر فهمیده»
«مازوخیسم محاسباتی»
«جواد کاشی»
«منبر دات نت»
«آرش «کمانگیر» آبادپور»
آزادنويس
آق بهمن
مرد تنها
بامدادی
امور ایران
نگاه نو
نگاه نو
مسعود ده‌نمکی
آن سوی دیوار
۳۵ درجه
خیاط باشی
من راه نشین
کمال
مسعود بهنود
حقوق‌دان پاریسی
حاجی واشنگتن
کشکول جوانی
صفا در ال.ای
مارسی نیومن
شب پیشگویی
سوگلی ریچارد پرل
دردنوشته‌ها
دانشجوی مسلمان
آشپزباشی
پاگرد
آچار فرانسه
لیلی نیکونظر
۴ دیواری
حمید کریمیان
نیما دارابی
میرزا پیکوفسکی
بلوط
ف.م.سخن
پیاده رو
زهرا
خورشید خانوم
رزانیات
لوبيا
حمید مافی
لگوماهی
سهند شمس
حسین پاکدل
کتابلاگ
مریم مومنی
نگفتنی‌ها
یک وحید
محمود فرجامی
لات‌لند
کریم ارغنده‌پور
زيتون
زیتون پرورده
حسام‌الدین آشنا
محبوبه حسین‌زاده
آی‌تی.ايران
شاخ به شاخ
افسون فسرده
جوانفکر
خبرنگار مسلمان
غلاف تمام فلزی
حنیف مزروعی
چرک‌نویس
مرتضی نگاهی
شب‌نامه‌ها
بسیج جهانی
فریادناممه
نوه‌ی غلامرضا تختی
پژمان نوزاد
کلنگ کمونیست کارگری
رویای آريایی
علیرضا شیرازی
مرصاد امروز
روزنه
خاکریزیسم
توکا نیستانی
مونتاژ انتقادی
نیکی اخوان
احسان
شرح
دلبستگی
مسیح علی‌نژاد
تادانه
نازخاتون
خط قرمز
جمال
بی‌بی‌گل
کامپیتور و ارتباطات
نوک‌تیز
زمستان است
نسرین افضلی
فوکو بلاگ
پویان و سیما
آرش غفوری
سهیل کریمی
بیروت ریپورت
سلمان
مریم اينا
میرزا
فانونایت
دوم دام
کافه ناصری
بی اجازه کوچیکترا نه
نسل خمینی
مهدی محمدی
امید معماریان
روزنامه‌نگار ممسلمان
سیبستان
اسماعیل نیوز
مطالعات فرهنگی رادیکال
فرنگوپولیس
آزاده عصاران
هنوز
شکرخواه
خانوم حنا
کافه اندیشه
علیرضا خدابخش
زن نوشت
سایه
عباس معروفی
نقیز
روزها
انتخاب زنان
هپلی
پاسداران
پویان طباطبایی
فلیسوف مآب رمانتیک
کلاشینکف دیجیتال
کلفه گینزبورگ
شبنم طلوعی
امیرعلی قاسمی
مشکات
سفره ماهی
سفره‌ماهی
پاک‌نویس
ارزیابی‌های شتابزده
لیلا خدابخشی
تکینسون
علی معظمی
عنکبوت
سرزمین آفتاب
آدم و حوا
چخوف منو نديدی؟
امشاسپندان
علی مزروعی
خارج از جعبه
مريم نبوی نژاد
وب‌نگاشت
تبرمرد
ققنوس
بچه‌های سوم تیر
منقل، مخده و پلوراليسم ديني
فالشیست
ddmmyyyy
بازیگر آماتور
شهاب اسفندیاری
فانوس خيال
آینه ایرانی
محمد تاج‌دولتی
معصومه ناصری
انتخاب انسانی
نیما نامداری
مژده
چلـــغوز
پرگلک
پیام یزدانجو
پیام یزدانجو
من و مانی
شبح
کاملیا انتخابی فرد
خودمونی
حرف غریب
راهرو
شادی شاعرانه
و اما بعد
امير حسابدار
پاسداران
ایمان
پاگنده
بارانی آبی
اندیشه امروز
معصومه اتبکار
دفترچه‌ی ممنوع
حسن عابدینی
دیدی گفتم
مه‌زود
میان خطوط
جنگ و صلح
صبحانه
کوچه مدرسه حجتیه
آسمانِ سرپناه
حسام فروزان
حقیقت ایرانی
رازیگر
نیستان
یک وبلاگ ساده
غربتستان
تلخوش
قائم‌پناه
ژرف
یولداش
روزگاری که سپری می‌شود
رنگارنگ
مرمرو
کاپیتان هادوک
خاطرات مشبک
کوچ
افکار خصوصی
سیاحت‌نامه میرزا
روی جاده نمناک
کنج
دلتنگستان
کتابدار
نکته
يوتی‌اف-هشت
بازيگر آماتور
نفیسه مطلق
با شما نيستم
سکتور صفر
پارکينگ
پياله
ايستادن در مقابل باد
مهندس سعيد
يه وجب خاک اينترنت
احسان پريم
مهاجر
افعانستان امروز
از امروز
آذر و آيينه‌اش
بهنود کوچک
وبلاگ گوبا
روزگار من
يادداشت‌های سينمايی
اسپ‌سوار
دنيا دست کيه
نمای تزديک
عصيان
ایگناسیو
کتابچه
علاف تمام فلزی
تن‌تن‌سک
آسمان
یک جعبه شکلات
حرفهایم...
از کانادا
ندای امروز
دنيای يک ايرانی
عمو حميد
احسان و هزاره سوم
روزنگار
وب‌نوشت ابطحی
بزرگمهر حسین‌پور
دندانپزشک
پريشان بلاگ
سياست از نگاه دوم
برما چه گذشت
خاکستری
حرف‌های يک الپر
کاوه شجاعی
کاکتوس تيلا
کاپوچينو
خط سوم
ترزا
آبکش
خبرنگار
نيمه‌شب
صادق الوندی
الپر
صورتک
ساده‌تر از آب
مرتضی و ما
پرنیان
علی قدیمی
الفبا
کلانتر
زوزه
ریویو
فانتازیا
محسن طالب
یلدا معیری
شهروند نصف‌جهانی
اسکورپیو
نعمت احمدی
لباس شخصی
علی خلیق
این مرد
یادداشت‌های فرهنگ
روزهای زندگی‌ام
یک بلاگر
دانشگاه غیرانتفاعی کیش
بچه‌های قلم
یاک
وحید پوراستاد
وب‌نامه
علی‌اکبر قزوینی
پناه
نوشی و جوجه‌هایش
اینجا و اکنون
مهاجرانی
جمیله کدیور
فانوس
صنوبر
پرنوشت
نادر فتوره‌چی
جنبشی استشهادی
بهزاد بلور
اشکان خواجه‌نوری
مصطفی تاجزاده
عباس عبدی
آرش صالحی
مسرت امیرابراهیمی
سبقت
عطا خلیقی
لیلی پوررند
آخوندها از مریخ نیامده‌اند
زرنوشت
گل‌دختر
علیرضا حقیقی
گل‌آرا حمزه
نگاه ایرانی
پاپتی
گوز آن‌لاین
وب‌گشت
لوبیسمم
فاطمه رجبی
نگاه یک ایرانی
هزاران نقطه
ریچارد سمبروک
نامحرمانه
غربت‌نوشته‌ها
رشید اسماعیلی
مجید تفرشی
احمدی‌نژاد
شهیر شهید ثالث
احمد شیرزاد
موشک انداز
مژده غضنفری
ابراهیم فیاضی
دنبالک
- برای فرستادن دنبالک [?] از اين نشانی استفاده کنيد:
http://h0der.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/1588

نظرات ديگران

آیا شما در مورد اینکه در اکثریت هستید اطمینان دارید؟ آیا از اینکه خودتان برحق وسایرین در اشتباه هستند اطمینان دارید؟ اگر جای شما را با همان معاون پژوهشی دانشگاه امام صادق عوض کنند چه اتفاقی خواهد افتاد؟ اگر به دمکراسی و آزادی افکار مخالفین ایمان دارید چرا اینقدر از "باید" استفاده می کنید؟ آیا شما از افکار مردم ایران خبر دارید؟ آیا خود را در مقام یک روشنفکر میبینید؟ و بسیاری سوالهای دیگر... هم نوع عزیز خواهشمند است سعی کنید کمتر جوگیر شوید!؟

حيف از امريكا اروپا واسراييل كه پاي ادم كثيفي مثل تو وامثال تو اونجا باز شده .لياقت تو حداكثر زندگي در قم است.

شما فقط بلدین پرستیژ صلح طلبی بگیرین و با آمریکا دشمنی کنین. شما ادعای روشنفکری دارین ولی یک آدم متحجر بی مغز هستین که با بد و بیراه گفتن به همه و دفاع از جمهوری اسلامی عقده هاتون رو خالی می کنین. براتون متاسفم و برای همه ایرانیان متاسفم که چقدر...

"... درباره‌ی آن دو جوان بیست و چند ساله‌ای که به جرم تجاوز و قتل مسلحانه‌ی چند نوجوان اعدام شده بودند، ولی این بی‌وجدان‌ها همه‌جا جار زدند که اینها دو نوجوان همجنس‌گرا بوده‌اند...)!! متاسفام که دقیقا دروغهای قاتلین و ناقضین حقوق بشر رو تکرار میکنی و دم از روشنفکری و آزادیخواهی میزنی. اگر قوانین اسلامی رو کمی بخوانی خواهی دید که حکم همجنسگرایی اعدام است. بله آقای هودر! به خاطر همجنسگرا بودن در ایران به انسانها در زندانهای منحوس رژیم تجاوز گروهی میشود. بعد از آن صد ضربه شلاق نوش جان میکنند و اگر دوست و یا پارتنرشان اعتراف کند هر دوشان را دار میزنند. همان گونه که آن دو جوان همجنسگرای مشهدی را دار زدند.

من واقعا برای شما و افکار شما متاسفم.

!I didn't knoe you have separated

حسین تو چه قدر خود فروش و پست و نامردی. توی جمهوری اسلامی یدونه گی بگیرن چوب تو کونش میکنن این آخوندای لاشی. حالا تو هی بمال. اول مال خامنه ای رو بعد مال حسین شریعتمداری رو (راستی هم اسمتم هستا!) آخر سرم مال شاهرودی رو که اگه رفتی ایران بگه این چس درسته اسرائیل رفته ولی سگه درگاهه.

اگه مردی (که میدونم نیستی این کامنت رو مثل قبلیا سانسور نکن!)

درود به شما دوست عزیز من آرشام پارسی هستم از سازمان همجنسگرایان ایرانی. (www.pglo.net) مطلب شما را در ارتباط با وضعیت همجنسگرایان دیدم و بسیار متعجب شدم که چطور می توانید اینقدر با اطمینان زندگی همجنسگرایان را راحت تعبیر کنید. آیا شما همجنسگرا هستید؟ و کاملا به این امر واقف هستید؟ اگر نه آیا می توان این طور قضاوت کرد؟ آیا تا به حال به خاطر چت کردن با یک پسر صد ضربه شلاق خوردید؟ آیا تا به حال به خاطر قدم زدن با یک پسر در پارک دانشجو مورد ضرب وشتم قرار گرفته اید که عصب نیمی از صورت شما مشکل پیدا کند و مجبور باشید برای جلوگیری از بدتر شدن وضعیتتان حداقل دو سال هر روز به فیزیوترای مراجعه کنید؟ آیا تا به حال مجبور شده اید به خاطر شرکت در میهمانی که دختر در آن جمع نیست دو هفته در بازداشتگاه بمانید؟ و هزار هزار موردی که خیلی از ایرانیان اصلا خبردار نیستند. نوشتن و به قول معروف بالای گود نشستن خیلی راحت هست. آیا می توان گفت که بروند و فیلم بسازند که چقدر ایران آزاد هست و هیچ مشکلی وجود ندارد فقط به خاطر جلوگیری از حمله امریکا به ایران؟ ما هم با جنگ مخالفیم و میتوانید بیانیه های ما را در سایتمان بخوانید اما برای مجککوم کرد جنگ حقوق انسانها را زیر پا نمی گذاریم و به اصطلاح از آن طرف بام نمی افتیم. سخن زیاد است و مجال گفتن نیست. اگر موردی بود خوشحال می شویم که با ما تماس بگیرید

آرشام پارسی arsham@pglo.net