چند روز پیش کنفرانس دوسالانهی پژوهشهای ایرانی بود که در دانشگاه سواز لندن برگزار شد.
اولین بار بود که به این کنفرانس میرفتم. چون همیشه در آمریکا برگزار میشد و من هم تا پارسال نمیتوانستم آمریکا بروم. (البته الان هم دیگر نمیتوانم بخاطر آن ماجرایی که سر مرز با آن مامور آمریکایی لعنتی مهاجرت پیش آمد و صدبار نوشتم)
اینبار بخاطر اینکه تقریبا هیچکس نمیتواند از آمریکا ویزا بگیرد -- یا اگر هم بگیرد حرامزادههای وزارت امنیت داخلی برش میگردانند -- کنفرانس در لندن برگزار شد. برای همین کلیها توانسته بودند از ایران بیایند؛ بر خلاف کنفرانس انجمن رسانهها که در قاهره برگزار شد و مصریها به هیچ ایرانیای ویزا نداده بودند. در نتیجه تلاش من برای دیدن بهزاد دوران که یادم است یک مقالهی عالی دربارهی وبلاگها نوشته بود بیثمر ماند.
روز اول کنفرانس را از دست دادم و برای همین خیلیها را که میخواستم ببینم ندیدم. از جمله خانم اورلی رحیمیان () که از دانشگاه بن گوریون اسراییل آمده بود، آقای مازیار بهروز از دانشکدهی سانفرانسیسکو که یکبار در بی.بی.سی در برنامهی صدای شما در مقابل من بود، و ویلیام سمیعی تحلیلگر سیاسی رادیو اروپای آزاد. (بیوگرافی همهی این افراد را در وبسایت کنفرانس ببینید.)
متاسفانه بجز سمیعی که ارایهاش را دیدم ولی نشد بروم و از نزدیک با او چاق سلامتی کنم، دو نفر دیگر را از دست دادم. اما در عوض کلی از دوستان جدید و قدیمی را دیدم:
مهدی آهویی که هفت، هشت سال پیش سر مجلهی اینترنتی بهارستان به واسطهی احمد شکرچی با او آشنا شده بودم، با موهایی در حال خداحافظی، در ژنو دارد روابط بینالملل میخواند. کمی گپ زدیم و با چند تا از دوستانش آشنا شدم، از جمله حسین دهباشی که مستندساز است و باجناق یکی از همکلاسیهای نیکانم هم از آب درآمد. خداداد رضاخانی، هموبلاگی قدیمی، را هم آخرین بار در اولین سفرم به تهران در سال فکر کنم ۲۰۰۲ دیده بودم. گپی زدیم و دیداری تازه کردیم.
دومینیک پرویز بردشا را که پارسال در آکسفورد دیدم و با هم حسابی رفیق شدیم را خیلی کوتاه دیدم، ولی قرار شد اگر مونترآل رفتم سری بهش بزنم. میترا، فامیل دور ولی دوست نزدیک خانوادگیمان را که مادرش سوییسی است ولی خودش چند سال است که به ایران علاقهمند شده و فارسی یاد گرفته بعد از یک سال دیدم. همینطور امیر مصدق کاتوزیان همیشه خوشاخلاق و دوستداشتنی که بعد از پراگ دیگر ندیده بودمش.
حسامالدین آشنا، روحانی اینترنتباز و وبلاگفهم را هم راستی دیدم. معاون پژوهشی دانشگاه امام صادق است و بسیار خوشبرخورد و مثبت بود. البته طبیعتا بدون لباس آخوندی، ولی از موهای بیمدل و ریش انبوه و اصلاحنکرده و شکمش میشد فهمید که یک روحانی حرفهای، ولی باحال است. آخر جلسهی اینترنت آمد و آن ته نشست و یکی دو تا کامنت هم به انگلیسی داد. کاش لباس آخوندی تنش بود و ملت سادهذهن میدیدند که آخوندها هزار مدل دارند و با این یک کلمهی بیچاره نمیتواند معادلات پیچیدهی سیاسی ایران را تحلیل کرد. خیلی لطف داشت و مهربان بود و میگفت که هنوز هم با وجود فیلترینگ وبلاگ را میخواند. البته انتقاد هم داشت راجع به زبان و برخوردهای من که کاش میشد مفصلتر راجع به آن حرف بزنیم. میخواستم پادکست هم با او ضبط کنم که بخاطر تنبلی نشد.
در همان جلسهی اینترنت (در برنامهی کنفرانس پیدایش کنید) یک جوان آلمانی هم بود به نام مارکوس که قشنگ هم فارسی بلد بود. هم حرف زدن و هم خواندن و نوشتن. لب مقالهاش این بود که اینترنت تاثیر محدودی بر سیاست در ایران دارد، ولی این تاثیر بیشتر از طریق راحت کردن رابطه با خارج از ایران است. برایش چند مثال هم آورده بود که دیدم خیلی خوب مسایل این چند سال را از نزدیک دنبال کرده است. از جمله تلاش برای آزاد کردن سینا مطلبی، ماجرای فشار آوردن به خاتمی در ژنو سر ماجرای فیلترینگ اینترنت، حمایت از وبسایت خبری «امروز» با تغییر دادن نام وبلاگها (که دیگر هر کسی از خانهی ننهاش قهر میکند این روشها را بدون اینکه درکشان کرده باشد کپی میکند که نه نتها هیچ تاثیری ندارد، بلکه بیشتر موجب خنده است) بسیار بچهی باحالی بود، بخصوص بخاطر اینکه دو سال در ایران زندگی کرده. کاش وضع خوب شود و هزاران خارجی بتوانند بیاییند ایران و زندگی کنند و بروند. من هم آنجا بتوانم تهران را به دوستانم غیر ایرانیام نشان بدهم.
امسال یکی دیگر از برادران پروشانی را هم که همهشان نیکان درس خواندهاند و سالی یکیشان را به کنفرانسهای ایرانی میفرستند هم دیدم. دو یا سه سال از من بزرگتر بود و یادم نیست دقیقا چجور آدمی بود در دبیرستان، ولی بهرحال الان آدم غیرنیکانی باحالی بهنظر میآمد، به همراه زن یا نامزدش (امیدوارم دعوای خانوادگی راه نیفتاد حالا این وسط!) که خواهر یکی از بچههای نیویورک است.
اتفاقا کوروس اسماعیلی هم که از نیویورک میشناختم آمده بود. به او که فیلمی دربارهی تغییر جنیست در ایران ساخته است پیشنهاد کردم که برود و برای مالیدن پوزهی این نیوکانهای دیوث به خاک فیلمی دربارهی زندگی نسبتا آزادانهی همجنسگرایان در تهران بسازد. در جواب به آن دروغ بیشرمانهی بزرگ این حرامزادههای بیسیرت (بله، عصبانیام فحش میدهم) دربارهی آن دو جوان بیست و چند سالهای که به جرم تجاوز و قتل مسلحانهی چند نوجوان اعدام شده بودند، ولی این بیوجدانها همهجا جار زدند که اینها دو نوجوان همجنسگرا بودهاند و برای همین اعدام شدهاند. من اصولا با مجازات اعدام مخالفم، ولی با بیوجدانی این براندازهای آمریکایی و دنبالهروان ابلهشان مخافترم. کاش این شاهرودی کمی دنیادیده بود و میفهمید که چقدر دستگاه روابط عمومیاش با بیعرضگی اجازه میدهد دنیا از ایران یک عربستان سعودی بسازد.
حمید دباشی را به همراه زنش گلبرگ باشی هم دیدم. (اگر ته فامیلی تان باشی نیست به خانهشان راهتان نمي دهند) از کوروس خواستم تا مرا به آنها معرفی کند که اگر نشناختنم ضایع نشوم. البته در چند دقیقهی اول کمی ضایع هم شدم.دباشی به شوخی گفت حرف حسابت چیست؟ من هم گفتم هیچ حرفی ندارم. کلاه بیسبال بر سر گفت پس خوب است. اگر حرفی نداری خوب است. بعد من دیدم دارد خیلی ضایع میشود. گفتم فکر کنم شما در جلسهی من در دانشگاه کلمبیا آمده بودید که در آن دربارهی وبلاگها و اصلاحطلبان و انتخابات حرف زدم. بعد یکدفعه گفت: بابا تو هودری! ای بابا. میشناسمت. خیالم راحت شد. بعدش هم با گلبرگ که سر ماجرای گنجی جزو حامیان مخفی من بود کمی چاق سلامتی کردم. دباشی، حلقهی درخشان ازدواج در دست، ادامه داد: هودر، بابا تو خیلی کارت درسته. نیشم باز شد. اگر آمریکایی بودم حتما آن بالای وبلاگ به عنوان تستیمونیال مینوشتم که: «کارت خیلی درست است» -- حمید دباشی
ولی گفت که هنوز نمیداند وبلاگ را از نظر تئوریک کجا باید جا دهد و چطور آن را تحلیل کند. گفت که میخواهد دربارهاش حرف بزند یا بنویسد. گفتم که پس بیایید یک پادکست ضبط کنیم با هم. ولی گفت که در لندن نمیماند. حالا امیدوارم تا وقتی هنوز در اروپا است گیرش بیاورم و این پادکست حیاتی را ضبط کنیم. بعد از این همه فحش خوردن در این چند هفته از اقلیت پرسروصدای مخالف، به چنین حمایت روحی احتیاج داشتم. البته میدانم که الان «دشمن» دوباره راه میفد و شروع میکند به نامه دادن به دباشی که این درخشان عامل رژیم است، طرفدار اصلاحطلبان «حکومتی» و خامنهای با هم است، اسراییل رفته، زنش را طلاق داده و به گنجی و عبادی هم میگوید ابله. باکی نیست.
بقیه را فردا بخوانید.