هفتهی پیش سیمین بهبانی را در شب شعری در لندن دیدم که فکر کنم فقط چهار پنج نفر زیر چهل ساله داشت. آنجا شعر بامزهای را خواند دربارهی وقتی که آدم تنش پیر است ولی دلش هنوز عاشق میشود و میلرزد. خیلی شیرین بود. در وبلاگ روز هفتم میةوانید گوشش کنید و بخوانیدش.
ولی وسط حرفهایش خانم بهبهانی یادی از شعر دوباره میسازمت ای وطن کرد و من را برد به صحرای کربلا. به آن ساختمان قدیمی خیابان آبان. ساختمان مرکزی ستاد معین. وسط آن جوانهای پر ذوق و حرارت. در آن سایههای داغ تابستان در تهران. طبقهی بالای ستاد. جایی که بزرگان مشارکت مینشستند و گپ میزدند و برنامهریزی میکردند.
در اتاق فرش شدهی بیصندلی که شکل نمازخانه بود (بله، مشارکتیها هنوز نماز میخوانند) فریدون عمو زادهی خلیلی را دیدم که ملایمترین و خوشروترین مرد تمام آن ساختمان بود. (فیلم گفتگوی پارسالم را با او ببینید)
او پل بین جوانهای باحال مشارکت و کلهگندههای اخمو و جدی آن است و به نظر من اگر او نبود، مشارکت خیلی با چیزی که الان هست فرق داشت. در عین حال، او طراح پوستر موفق معین و شعار او که از شعر سیمین بهبهانی الهم گرفته شده بود هم بود. همان دوباره میسازمت. با توجه به اینکه همه میدانند این شعر را داریوش خوانده و از سیسمین بهبهانی هم هست، مشارکت ریسک بزرگی کرده بود.