گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم
گفتا که شبرو است او از راه دیگر آید
این بیتی از حافظ بود که میخواستم دیشب برای خودشیرینی میان هموطنان شعردوست عزیزم در برنامهی میزگردی با شمای آقای بهارلو بخوانم و استکبار جهانی نگذاشت.همانطور که میبینید حافظ آن را دربارهی فیلترینگ و راههای رد شدن از آن سروده بود که تازه ما الان ان را درک میکنیم.
ولی در مجموع خوب بود. هر چند که خیلی سخت بود بدون مانیتوری که در آن بتوانم قیافهی آقای بهارلو را ببینم یا اینکه بفهمم روی صفحه چه چیز نشان میدهند. تنها رابطهی من با برنامه از طریق یک گوشی بود و این واقعا حس بدی داشت.
»» ویدیوی مصاحبه را ببینید (کیفیت بالا - کیفیت پایین)
ولی نمیدانید قبلش چی شد. صبحش که داشتم صورتم را شش تیغه میکردم که ملت عزیز نگویند که «این مرتیکهی حزباللهی کیه که آوردن» یک دفعه در اثر این تیغ جدید عجیبی که خریدهام (و اصلا هم توصیهاش نمیکنم) سمت راست، پایین لبم برید. خیلی ضایع بود. خونش را بند آوردم و گفتم که لابد آنجا کسی هست و راست و ریسش میکند.
پیراهن سفیدم را پوشیدم و با تنها کتی که دارم (مخملکبریتی قهوهای-زیتونی) -- و البته شلوار و کفش -- رفتم به ساختمان رویترز در وسط پاریس که از آنجا برنامه را بطور زنده میفرستند به واشنگتن.
بالا که رسیدم به متصدی دوربین که تنها آدم ماجرا و دست تنها بود گفتم که باید فکری به حال این زخم ضایع من بکند که حسابی پیداست. ولی یک دفعه گفت که هیچ چیز در بساط ندارد. رفتیم دنبال خانمهایی که در دفتر هنوز مانده بودند و کار میکردند. از تکتکشان پرسیدیم که آیا کرم پودر همراهشان هست. ولی باور نمیکنید. حتی یک نفرشان هم کرم پودر نداشت در کیفش. (البته من خیلی حال میکنم که زنهای اروپا اینقدر کم آرایش میکنند و همین که کردم پودر ندارند واقعا قابل تحسین است. چون واقعا این آرایشی که زنهای خاورمیانهای میکنند زیادی است. حالا اگر پوست آدم بد باشد، اشکالی پیش آمده باشد عیبی ندارد. و گرنه کرم پودر اصولا چیز ضایعی است. امام خمینی)
بدبخت شدیم. نمیدانستم که باید چکار کنم. این آقاهه به عقلش رسید که میتوانیم برویم و یک چیزی بخریم. یک جا را آن نزدیک پیدا کردیم و پرسیدیم که با چه کلکی میتوان این زخم ضایع را پوشاند. یک مایع آرایشی عجیب پیشنهاد کرد که تقریبا رنگ پوست بود، ولی کمی روشنتر و یک مدلهایی عجیب. متصدی دوربین نسبتا گدا بود. آن را نخرید. همانجا کمی را مالیدم به صورتم تا برگردیم و در آیینه و سر فرصت درستش کنم.
دویدیم. وقت کم بود. عرق کرده و پریشان بنده رفتم داخل توالت، جلوی آیینه. حیف که یادم رفت دوربینم را ببرم.و گرنه نشانتان میدادم که چقدر خندهدار بودم قبل از اینکه آن کرم عجیب را پخش کنم روی صورتم. پخشش کردم. دیدم وای، خانومی برای خودم شدهام! وقت نبود. با دستمال کمی پاکش کردم و بیشتر مالیدمش. (الان که فکر میکنم میبینم که احتمالا مایع برای از بین بردن کبودی چشم بود) حالا زیادی پاک شده بود و کمی از زخم پیدا بود. ای بابا. حالا چه خاکی به سرم بریزم؟ یک دفعه دیدم یک ذره از آن مایع هنوز به انگشتانم دارم. نیشم باز شد. خوشبخت شدم. موهایم را درست کردم. رفتم توی استودیو.
شما چزی ندیدید؟