ادامهی گزارشم را از کنفرانس دوسالانهی ایرانشناسی در لندن میخوانید. قسمت اولش را چند وقت پیش نوشته بودم:
دیدن دوبارهی شهرام خلدی تورنتویی و دنی پستل شیکاگویی در کنفرانس دوسالانهی مطالعات ایران در لندن بعد از ماهها کمی تنش داشت. با شهرام مختصر و با دنی مفصلتر. حرف اساسیشان این بود که مدتی است من آدم مشکوکی شدهام و برای همین خیلیها دیگر به من اعتماد ندارند.
جوابم به شهرام که برعکس دنی نوشتهها و استدلالهایم را میتواند به فارسی بخواند این بود: به درک که خوششان نمیآیند. من رهبر سیاسی نیستم که بخواهم روی موج حماقت و نادانی مردم حرکت کنم. شهرام حرف من را لااقل میفهمد. ولی دنی که دبیر نیمهوقت بخش ایران در مجلهی اینترنتی اوپندموکراسی است هیچی فارسی نمیداند و طبیعتا باید بدیهیات را برایش توضیح داد.
دربارهی گنجی پرسید، گفتم او با نادانی و بیسوادیاش دارد بیشتر به نیوکانها و براندازها سود میرساند تا به مردم ایران، با وجود تمام ژستهای ضد بوشش. گفتم که او دانسته یا ندانسته دارد ابزار دست گروههای سیاسی برانداز میشود. خودش عضو هیچکدام نیست، ولی هر از گاهی به یکی از آنها حال اساسی میدهد. مثلا کل ماجرای شکستخوردهی اعتصاب غذایش (که در شهرهای گوناگون ده بیست نفر هم به زور در آن شرکت کرده بودند) را اعضای کمیتههای جنبش رفراندم در شهرهای مختلف دنیا سازمانداده بودند. همان برنامهی مسخرهای که حجاریان به درستی بخاطرش سازگارا را با هخا مقایسه کرده بود.
میدانید هم که بعدا معلوم شد ته این ماجرا خود «شاهزاده» رضا پهلوی است و کمکم هم تمام امضا کنندگانش دارند به کمک آقا رضا و دوستان آمریکاییاش در دفتر رامسفلد و چینی به آمریکا میآیند و فعالیتشان را به بهانهی حقوق بشر در قالب براندازی حکومت جمهوری اسلامی ادامه میدهند.
بهترین شاهدم هم فردی به نام پوتکین آزرمهر است، از اعضای فعال جنبش رفراندم در لندن و از سازماندهندگان اصلی برنامهی اعتصاب غذای سه روزه. دوست قلمی مایل لدین، پوتکینخان، هم به رضا پهلوی خیلی نزدیک است و هم به فخرآور. همان اوست که فاش میکند رضا پهلوی هم از حامیان جدی اعتصابعذای سهروزه بوده و حتی به آنها در لندن زنگ زده و با تکتکشان صحبت کرده و ازشان تشکر.
آزرمهر را اتفاقا یکبار هم پارسال در باشگاه روزنامهنگاران به همراه نازنین انصاری و امیر طاهری بعد از یک کنفرانس خبری تقریبا بیمخاطب که من در آن شاهد بودم، نه سخنران، با هم ناهار خوردیم و سر ناهار نزدیک بود یکی دیگر از اعضای کنفرانس خبری را که در کار بیزنس بود و پاپیون داشت و اسمش یادم نیست کتک بزند.
از حسن اتفاق، همین آقای آزرمهر، همانطور که خودش در وبلاگش نوشته، دستیار تهیهی مستند دروغین و خندهدار جین کوکین برای چنل فور به نام «ایران ممنوع» هم بود که در آن خانم خبرنگار موفق میشود با قهرمان فیلم، پهلوان عباس فخرآور، از «قعر سیاهچالهی زندان جمهوری ننگین اسلامی» تلفنی صحبت کند.
جالبتر اینکه، تهیهکنندهی فیلم تازهای که دربارهی دختر شانزدهسالهای که پارسال در نکاء در اثر اشتباه فاحش یک قاضی محلی ولی بانفوذ اعدام شده بود، یعنی آرش سهامی، از دوستان نزدیک پوتکین خان است و پوتکین به او بهخاطر کارش تبریک گفته است. (قبلا در کامنتهای این مطلب از سهامی هم کامنتی بود که در آن از پوتکین با لحن دوستانهای تشکر کرده بود. ولی الان آن کامنت به کلل پاکش شده است.) از روی تصادف، آرش سهامی، هم از شرکتکنندگان اعتضاب غذای گنجی بود که این را از نوشتهی یکی دیگر از شرکتکنندگان بعد از گوگل کردن اسم او پیدا کردم.
بگذریم. حرف حساب دنی این بود که آیا من طرفدار جمهوری اسلامی هستی یا مخالفش؟ نمیداستم جواب چنین سوال سادهانگارانه و ابهانهای را چه بدهم. کاشکی از خود او میپرسیدم که آیا خودش میتواند بگوید با ایالات متحدهی آمریکای فعلی موافق است یا مخالف. در دلم افسوس خوردم که چرابعضیها، حتی هر چقدر پیشرو و دست چپی، دنیا را تا این حد سیاه و سفید و ساده میبینند.