اعتراف میکنم که سالهاست میانهای با ادبیات داستانی یا فیکشن ندارم. یعنی از حدود ۱۶، ۱۷ سالگی دیگر کمتر رمان و داستان کوتاه خواندهام. دقیقا نمیدانم چرا. ولی دیگر بجز کتابهای غیر داستانی یا نان فیکشن را نمیتوانم تحمل کنم. دو سه صفحه که از یک رمان میخوانم حوصلهام سر میرود. برایم بیمعنی و بیهدف میشود و همهاش فکرم میرود جاهای دیگر. اصلا جذب داستان نمیشوم. (نکند این یک جور سندرم باشد؟)
ولی تئوری ادبیات را همیشه دوست داشتهام. هر چند که بیشتر آن را در فیلم دیدهام تا در خود ادبیات. ولی از بازیهایی که میتوان با زمان و روایت و زاویهی دید و ریتم و ژانرها در فیلم و ادبیات کرد خیلی خوشم میآید و در درسهای مطالعات سینماییای که دو سه سال پیش در دانشگاه تورنتو برداشته بودم راجع بهشان خوانده بودم. بگذریم.
چند شب پیش بعد از مدتها یک فیلم خیلی خوب و پیچیده دیدم: The Prestige
فیلم را کریستوفر نولان انگلیسی ساخته که فیلم ممنتو (Memento)اش را همه به یاد دارید که عجب شاهکاری بود در روایت سینمایی. البته قبلش یک فیلم دیگر هم ساخته بود که من بعدا روی دی.وی.دی پیدا کردم و دیدم که آن هم خیلی خوب بود و معلوم بود که ساختار ممنتو از آن میآید. ولی ممنتو خیلی پختهتر و سنجیدهتر و مینیمالتر بود.
اما پرستیژ فیلم پختهتری حتی نسبت به ممنتو بود. میدانم که پخته از آن صفتهای بیمعنی است که آدمهای بیسواد و کلیگو هم در وصف یک اثر هنری زیاد استفادهاش میکنند. ولی جوری که من تعریفش میکنم، کلمهی «پخته» ترکیبی است از دو مفهوم تسلط تکنیکی و تجربه.
بگذارید یک مثال بزنم: بعضی بازیکنها هستند که مثلا خوب دریبل میزنند، ولی این کارشان هیچ دلیل خاصی ندارد. در چهارچوب کلی بازی هیچ کمکی به جریان حمله یا برد تیم نمیکند. فقط یک جور پز دادن است. ولی بازیکنهایی هم هستند -- مثل زیدان -- که به جز تسلط تکنیکی یک جور تجربهای هم دارند که بهشان اجازه میدهد مهارتهایشان را همیشه در یک چهارچوب بزرگتر استفاده کنند. دریبلهایشان همیشه بیشتر به نفع جریان بازی و حرکت تیمی است. همیشه به نفع سختاری است که در آن هستند، نه تنها به نفع خودشان.
من روی این کیفیت اسم پختگی میگذارم و پرستيژ از این نظر پخته است.
فیلم از چند زاویهی دید که در شکم هم هستند روایت میشود. با واقعیت زمانی و مکانی در چند سطح مختلف بازی میکند و چون اصولا داستان فیلم دربارهی شعبدهبازی است و شعبدهبازی هم در ذات خودش یک بازی با مفاهیم واقعیت زمانی و مکانی (به تعریف آندره بازن) است، فیلم به شدت پیچیده است.
ولی این پیچیدگی مثل ممنتو به قصد خودنمایی نیست. بلکه در خدمت داستانی به شدت چند بعدی است که در آن تمهای عشق، انتقام، قربانیدادن و هویت در هم آمیختهاند. (حیف که به اندازهی کافی راجع به تئوریهای دراما و کمدی و تراژدی و اینها نخواندهام و نمیدانم.)
بهجز فیلمنامهی روان ولی پیچیدهای که خود کارگردان به همراه برادرش، جاناتان، نوشته است (و از این نظر فیلم را جالبتر هم میکند)، بازیهای هنرپیشهها هم عالی است. البته چون سوادم برای قضاوت یا حتی وصف بازی هنرپیشهها کافی نیست مجبورم خیلی هردمبیلی بنویسم. ولی از اینکریستین بیل که اولین فیلمی هم بود که از او میدیدم خیلی خوشم آمد. مرد خیلی جذابی است و آن Passionی (اینجا نمیدانم چه باید این کلمه را ترجمه کرد. ولی منظورم شهوت نیست) که در چشمهایش و زبان بدناش (منظورم Body Language است. تا وقتی همه میخواهند دکتر و مهندس شوند امیدی به توانا شدن زبان فارسی در علوم انسانی نیست) هست انرژی عجیبی به همهی صحنهها میدهد.
از این مرتیکهی استرالیایی هیو جکمن هیچ خوشم نمیآمد، ولی برای بازی در نقش آن کاراکتر در فیلم، سردی و حالت مکانیکیاش خیلی به درد خورده بود. اسکارلت جوهانسن هم که مثل همیشه لوند و تودلبرو بود -- با آن لبهای شیرین و حافظ کش -- و نقشش هم همین را میخواست. مایکل کین هم تا حدی مثل فیلمهای دیگرش بود: پیرمرد کاردان و خردمند و خوشقلب.
ولی سورپریز فیلم، دیوید بویی خودمان است که نقش کوتاه یک دانشمند آمریکایی را بازی میکند.
نمیتوانم زیاد راجع به فیلم نویسم تا داستانش برای کسانی که ندیدهاند لو نرود. ولی از آن فیلمهایی است که آدم بعد از پایانش باید برگردد و همه چیز را دوباره از اول مرور کند و نشانههای بصریای را که به روایت فیلم معنی جدیدی میدهد مرور کند. آخرین باری که من این کار را کردم در فیلم بینظیر اسپایدر از کروننبرگ کانادایی بود که هنوز نتوانستهام روی دی.وی.دی ببینمش. ولی پرستیژ از آن فیلمهایی است که باید دوبار دید. حالا که من دارم کانادا را ترک میکنم، ولی امیدوارم بتوانم در اروپا دوباره ببینمش.
راستی، فیلم با آهنگ Analyse از آلبوم تازهی تام یورک تمام میشود که به نظر من بهترین آلبوم موسیقی سال ۲۰۰۶ بوده است و چقدر هم به فیلم میآید.