این نوشته، بهلطف منتفدان و کامنتگذاران، به مرور درحال دقیقتر شدن است.
یکی از دوستان در جایی نوشته:
مشکل حسين ، بينش خير و شري اوست که دنيا را به دو نيم تقسيم کرده: امپرياليسم و ضد آن. طبق اين ايدئولوژي، هر انتقاد، هر صداي مخالف، هر دادخواهي، عليه نظام تئوکراتيک ، چه داخل چه خارج از ايران، همه يک جا و يک کاسه، در حوزهء «انقلاب مخملي» قرار مي گيرند. روشنفکران معترض، وبلاگ نويسان ناراضي، حقوق بشري ها، يا سرشان به جائي بند است و به طور رسمي مواجب مي گيرند يا، از نظر حسين، چنان ساده لوح و ابله اند که صاف مي افتند توي دام امپراتوري. ديگر فرق نمي کند که خبرنگار فمينيست داخل ايران باشد، فعال اتحاديه اي باشد، اکبر گنجي باشد، فعال حقوق بشر باشد، يا فخرآور، ميلاني، و غزل اميد. نتيجهء عملي و «عيني» همه شان يکي است.»
این انتقادی است که خیلی وقت است از من میشود و من با تنبلی هرگز درست و حسابی به آن جواب ندادهام. البته هنوز ابزار تئوریک کافی هم برای درست آن ندارم و دارم کمکم با تئوری خواندن آن را به دست میآورم. به علاوه، اینجا هم نمیخواهم مقالهی دانشگاهی بنویسم. ولی فرصت خوبی است که خیلی مختصر حداقل سرنخی به آدمهایی که هاج و واج ماندهاند که چطور باید مرا و مواضع تازهام را توضیح بدهند، ارایه کنم. پیشاپیش بهخاطر زبان عطاقورتدادهای که متاسفانه برای نوشتن دربارهی تئوری در فارسی فعلا گریزی از آن نیست، عذر میخواهم.
درست است. از زمانی که به ورسیون ۰ر۴ رسیدهام، از دیدم آدمها (و به تبع آن حکومتها) در دو پاردایم زندگی میکنند: کلنیال و پستکلنیال*.
کلنیال (Colonial) پارادایمی است که در آن روایت (Narrative) و دید (Point of view) را قدرت کلنیال (Colonializer) قبضه کرده است. آدمها و کشورها خودشان را در سایهی این روایت تعریف میکنند و جهان پیرامون را هم از آن دیدگاه میبینند.
پستکلنیال (Post-colonial)، در مقابل، پارادیمی است که در آن روایت و دید آدمها و کشورها از سلطهی قدرت کلنیال بیرون است.
برای من انقلاب ایران یک انقلاب پستکلنیال است و جمهوری اسلامی از معدود کشورهایی در کل دنیا است که در پارادایم پست کلنیالیزم طراحی شده است، البته بدون اینکه طراحانش الزاما به آن آگاه باشند. (معنیای که نویسندهی متن از آن در ذهن دارد اهمیت کمتری دارد از معنیای که خوانندهی آن متن از آن برداشت میکند.)
پستکلنیالیزم زاییدهی پستاستراکچرالیزم است و از این رو به خودش اجازه میدهد که ارزشهای «جهانشمول» (Universal values) را که بر اساس روایت مسلط (Meta-narrative) ساخته میشوند، به چالش بگیرد و تعریف و برداشت خودش را از دنیای بیرون ارایه بدهد.
درست در همین جا تناقض مفاهیمی مثل جمهوری و اسلامی از بین میروند و مفهومی به اسم «جمهوری اسلامی» مشروعیت پیدا میکند. چون با برداشتی پستاستراکچرالیستی، معنی هر کدام از این کلمات با معنیای که زیر سلطهی قدرت کلنیال میٔدهند فرق میکند.
«جمهوری» الزاما چیزی نیست که مثلا انقلاب فرانسه تعریف میکند و «اسلام» هم آن نیست که اورینتالیستهای اروپایی تعریف میکنند.
یک ایرانی میتواند در قرن بیستم با برداشت خودش (که طبعتا تحت تاثیر هزار چیز در اطرافش است) جوری «اسلام» و «جمهوری» را بخواند (یا تفسیر و تعیبر کند) که نه تنها در ذهن که حتی در عین (دنیای بیرونی) هم امکانپذیر باشد.
روح اله خمینی نخستین مسلمانی است که جرات این خوانش پست کلنیال و پست استراکچرالیست را نه تنها در تئوری دارد، بلکه در عمل هم امکانپذیر بودن آن را نشان میدهد و با ويژنی استثنایی حکومتی را معماری میکند که هم جمهوری است و هم اسلامی، و حداقل توانسته برای ۲۸ سال دوام بیاورد، و آرام آرام نه تنها مشروعیت و کارایی داخلیاش را بالا ببرد، بلکه بیش از همیشه سلطهی قدرت کلنیال را در منطقهی دور و برش به چالش بگیرد.
خمینی برای من از این زاویه قهرمان است. و دنیا هنوز زود است که این را بفهمد. بخصوص که قدرت کلنیال، تصویر او را به عنوان رهبر بیمانندترین حرکت سیاسی پستکلنیال در جهان، بخاطر ماجرای گروگانگیری و فتوای سلمان رشدی به گند کشیده است. ولی ۲۰، ۳۰ سال دیگر وقتی دنیا از تسلط پروپاگاندای هرروزهی آمریکا بیرون بیاید، خمینی را به عنوان یک قهرمان بیرقیب پست کلنیالیزم خواهد پذیرفت.
این حرف امروز من نیست. اگر گفتگوی پارسالم را با اوری گلدبرگ اسراییلی گوش کنید در آن دقیقا همین حرفها را میزنم و شاید باورتان نشود که او هم تا حد زیادی همین عقیده را دربارهی خمینی و جمهوری اسلامی دارد. گوشش بدهید تا خودتان بشنویدش.
من تا حدود یک سال و نیم پیش این طوری فکر نمیکردم. آرشیو وبلاگم را که بخوانید کاملا در پارادیم کلنیال و با روش استراکچرالیستی میاندیشیدم. ولی آرام آرام با خواندن و سفر کردن وارد پارادیم تازه شدم و از آن به بعد همه چیز فرق کرده است.
البته هنوز هم دارم میخوانم و باید بسیار بیشتر از این تئوری بخوانم تا بتوانم بهتر منظورم را توضیح دهم. ولی همین دریافتهای تازه به اندازهای موثر بودهاند که من با جهشی بزرگ به درک جدیدی از خودم و دنیای بیرونم برسم.
ولی الان باید مسیری را که جهیدهام عقبگرد کنم و با خواندن و فکر کردن این مسیر را پیاده برگردم تا بتوانم مرحله به مرحله توضیح دهم که چطور به اینجا رسیدهام.
برای همین در این یکی، دو سال قضاوتم هم دربارهی درستی و نادرستی حرفها و کارهای آدمها بر اساس این پاردایم جدید تغییر کرده است. من قبلا خودم را هم به عنوان یک ایرانی از دید فرنگیها میدیدم و روایت یا داستان خودم را هم که یعنی از کجا آمدهام، کجا هستم و کجا قرار است بروم بر اساس روایت مسلط (Meta-narrative) فرنگی میساختم.
در بین نیروهای سیاسی داخل و خارج ایران، تنها گروهی که توانسته بیشتر از همه در عین مقاومت دربرابر سلطهی استراکچرالیستهای داخلی (یعنی محافظهکاران سنتی) خودش را در پارادیک پستکلنیال تعریف کند جبههی مشارکت امروزی است، بخصوص حالا که استراکچرالیستهایی مثل عبدی و گنجی و تحکیم وحدتیها از آن دور شدهاند.
در بین سیاستمداران هم خاتمی از هم بیشتر این را میفهمد و به نظر من میشود گفت که او ورسیون ۲۰۰۷ خمینی است و اگر هم دقت کنید برای همین او به تنهایی جمهوری اسلامی را که پس از مرگ خمینی، بخاطر برداشت استراکچرالیستی رفسنجانی و خامنهای داشت نابود میشد، دوباره زنده و سرپا کرد. برای همین خاتمی بهترین نامزد برای جانشینی خامنهای است.
ملاک من برای موافقت یا مخالفت با فعالان سیاسی ایران هم همین است که آنها خود و فعالیتشان را در کدام پاردایم تعریف میکنند، کلنیال یا پستکلنیال.
برای همین من بطور سمبولیک شیرین عبادی پس از نوبل را محکوم میکنم، چرا که کارهایش را در پارادیم کلنیال تعریف میکند. مهرانگیز کار و آذر نفیسی و اکبر گنجی و رامین جهانبگو و احمد باطبی و علی افشاری و حسین باستانی و خیلیهای دیگر هم همینطور. نمیگویم که آنها خايناند، چون سودی که به قدرت کلنیال میرسانند هنوز غیرمستقیم و شاید هم ناآگاهانه است. ولی آدمهایی مثل رضا پهلوی، محسن سازگارا و مهدی خلجی و عباس فخرآور بطور مستقیم و آگاهانه به مرکز قدرت کلنیال سرویس میدهند محکوماند و جمهوری اسلامی حق دارد روزی آنها را محاکمه و مجازات کند. همان اندازهای که آمریکا میتواند برای خدمتی که میکنند به آنها پاداش بدهد.
ولی بسیاری از منتقدان جمهوری اسلامی و فعالان سیاسی دیگر هستند که حتی زیر فشار بسیاری که بخش استراکچرالیست حکومت رویشان میآورد، آگاهانه یا ناآگاهانه، خودشان را در پارداریم پستکلنیال تعریف کردهاند. تعدادشان البته در خارج از ایران خیلی کم است، ولی در ایران به عنوان بهترین نمونههای آنها را میتوان از شادی صدر و عماد باقی نام برد.
دربارهی شادی صدر و اهمیت وجودیاش بعدا باید بیشتر بنویسم. ولی او هم در زمینهی حقوق زنان هر روز دارد به اندازهی زنانی که جنبش خودشان را سکولار میدانند زحمت میکشد و فشارهای فراوان تحمل میکند، ولی بر خلاف جنبشی که خودش را «سکولار» مینامد، فعالیتش در پاردایم پست کلنیال است و برای همین سودش برای مردم کوچه و بازار ایران بیشتر از کسی مثل مهرانگیز کار است که از وقتی ایران را ترک کرد دیگر نفعی که به آمریکاییها (برای تولید بهانه برای فشار به ایران) میرساند بیشتر از نفعی است که به مردم خودش، زنانی که به دفتر وکلاتش در تهران میآمدند، میرساند.
این چند وقت دوست و آشنا تئوریهای توطئهی خندهداری راجع به اینکه چه شده من این همه تغییر کردهام ساختهاند. متاسفانه بیشترشان هم از روی تنبلی ذهنی در دم دستترین سناریو متوقف میشوند که همانا جاسوس بودن یا عامل بودن من برای ایران یا اسراییل یا هر جای دیگر است. بعضیهای دیگر میگویند که من چون میخواهم به ایران برگردم اینها را میگویم. بعضیهای دیگر هم مخالفت من را با آمریکا به مشکلی که در مرز برایم پیش آوردند تقلیل میدهند.
ولی امیدوارم بعد از این توضیح نسبتا مفصل باور کنید که اینها واقعا عقاید تازهی من است و کلی فکر پشتش است. از روی شکمم یا خوردن سرم به دیوار یا ارعاب و تطمیع اینها را ننوشتهام و اگر تک تک نوشتههای یکی دو سال اخیرم را کنار هم بگذارید، این چسب تئوریکی که در بالا دادم همه را به هم میچسباند و میبینید که چطور آرام آرام این تحول اتفاق افتاده است.
ولی این تازه شروع راه در پاردایم جدید است و این سختار تئوریکی که ساختهام خیلی هنوز خام و پر از اشکال است. بهرحال تازهواردم و کلی باید بخوانم. ولی خب، مهم این است که بالاخره در ۳۲ سالگی فهمیدم دنیا دست کیست.
&bull؛ در این نوشته بجای کلنیالیزم یا پست کلنیالیزم میتوان از ایمپریالیزم یا پست امپریالیزم هم استفاده کرد که در واقع به شکلی وسیعتر و بیمرکزتر از کلنیالیزم اطلاق میشود که در قرن بیستم معنی پیدا میکند. ممنون از دانا بخاطر تذکرش.