خلاصه بگویم که خانمها دارند اشتباه دانشجویان را پس از ماجرای کوه دانشگاه تکرار میکنند. آنها دارند روشی را برای رسیدن به خواستهی بهحق خود بکار میگیرند که دقیقا بخش عقبافتادهی جمهوری اسلامی میخواهد.
کسانی که اصولا با تلاش برای حقوق برابر زن و مرد مخالفند دارند زنان را هل میدهند به سمت تلهای که برایشان چیدهاند. تا وقتی که زنان از روشهای غیر خیابانی برای رسیدن به اهدافشان استفاده میکنند، هیچکس نمیتواند جلوی آنها را بگیرد. حتی مثلا یکی از بازجویان وزارت اطلاعات به فرناز سیفی میگوید که شخص او با مطالبات زنان هیچ مسالهای ندارد و آنها بخاطر رابطهشان با شهرزادنیوز بازجویی میشوند که از دید جمهوری اسلامی ایران تهدیدی امنیتی است.
ولی الان پس از آن اعتراض خیابانی نالازم، کسانی که مثل آن بازجوی وزارت اطلاعات فکر نمیکنند (بالاخره در همهجا همه جور آدم هست) بهانه بهدست آوردهاند که جنبش زنان را تهدیدی امنیتی نشان بدهند و این برای هیچکس خوب نیست. بخصوص کسانی که در همین وزارت اطلاعات یا در هستههای مرکزی قدرت هستند و از حقوق زنان دفاع میکنند. آنها با این کارها در منگنه قرار میگیرند و مجبور میشوند به استدلال «تهدید امنیتی» تندروها تن بدهند. ابتکار عمل در دست تندروهای وزارت اطلاعات و دولت میافتد و میانهروها به حاشیه میروند.
الان دقیقا تمام سناریوی ۱۸ تیر قرار است تکرار بشود. مهرانگیز کار که -- خوشتان بیاید یا نه -- زندگیاش را الان دشمنان من و شما در آمریکا تامین میکنند، پیامهای احساساتی میدهد. شیرین عبادی از پوست وکالتش بیرون میآید و نقش رهبر اپوزیسیون را به عهده میگیرد، سازمانهای «دیدهبان» شروع به پخش اعلامیه و اعتراض میکنند، ماهوارهها مردم را تشویق به آمدن به خیابان میکنند، نیروهای انتظامی با آنها برخورد میکنند، رسانههای دنیا پر از خبرهای مرتبط با «آشوب» در تهران میشود، رضا پهلوی و فرح دیبا و بوش پیامهای «مقاومت کنید، ما با شماییم» میدهند و دختران و زنان جوان را به خیابان میفرستند، و...
یکسال بعد خانم شیرین عبادی مینشیند فکر میکند که خب، الان پس از این ماجراها، چند درصد از خانوادهها جرات دارند دخترشان برای حقوق زنان فعالیت کند بدون اینکه به دردسر بیفتد و آیا اصلا این کارها میارزد یا نه. روزنامهها به دلایل امنیتی از هرگونه بحث دربارهی حقوق زنان منع میشوند و دیگر کمکم هیچ دختر جوانی به تلاش برای برابری حقوق زنان فکر نمیکند. مثل الان که دیگر هیچ دانشجویی به سیاست فکر نمیکند. همین را میخواهید؟
خانم مهرانگیز کار و خانم شیرین عبادی. جنبش زنان ایران بعد از انقلاب یک نقطهی اوج داشت که شما و تمام نوچههای «سکولار»تان با روشهایشان هرگز نخواهند توانست تکرارش کنند. موضعی که چند زن باحجاب اصلاحطلب توانستند قانون پیوستن ایران به کنوانسیون منع تبعیض برضد حقوق زنان را در مجلس به تصویب برسانند. (این قانون در نهایت توسط شورای نگهبان رد شد، ولی این از ارزش تصویب آن در مجلس نمیکاهد.)
شما اگر خیلی ادعا دارید بروید و کاری کنید که به مجلس بروید، آن قانون را تصویب کنید، با زنان میانهروی جناح راست وارد تعامل و رایزنی شوید و شورای نگهبان و رهبر را برای پذیرش این قانون آماده کنید.
خانمهای عزیز، هر یک نمایندهای به مجلس بفرستید، از صد میلیون امضا برای رسیدن به هدف نهاییتان موثرتر است. این راهی که پیش گرفتهاید تنها به ضرر هدف نهاییتان است. ولی هنوز وقت هست. خواهش میکنم تا کامل سرکوبتان نکردهاند تجدیدنظر کنید.
پسانوشت:
۱) متاسفم که بیشتر مخالفان من از اینکه استدلالم را رد کنند عاجزند و تنها راهی که برای مخالفت کردن میدانند آن است که من را به وزارت اطلاعات منتسب کنند یا حرفهایم را به حرفهای کیهان و امثال آن تشبیه کنند یا سواد سیاسی و اجتماعی من را زیر سوال ببرند. ولی راستش با هیچکدام از اینها استدلال من را رد نمیکنند. بلکه اتفاقا به خواننده ثابت میکنند که استدلال من به اندازهای قوی بوده است که اینها نتوانستهاند آن را رد کنند و به اتهامهای شخصی به من عصبانیتشان را از شنیدن یک نظر مخالف نشان دادهاند. به دوستان عصبانی عاجز از استدلال پیشنهاد میکنم کمی دربارهی مقدمات روش استدلال منطقی مطالعه کنند.
۲) بعضیها گفتهاند که قانون پیوستن ایران به کنوانسیون منع تبعیض علیه زنان هرگز تصویب نشد. چرا اتفاقا توسط مجلس اصلاحطلب ششم پس از کلی بحث تصویب شد، ولی آخرسر توسط شورای نگهبان مغایر شرع اسلام و قانون اساسی تلقی و رد شد. ولی این از ارزش کار مجلس ششم و نمایندگان زنش کم نمیکند. صد میلیون امضا جمع کنید ولی باز هم آخر سر برای تغییر قوانین باید اول در مجلس آنها را تصویب کنید، بعد شورای نگهبان را قانع کنید که این قانون خلاف شرع و قانون اساسی نیست تا آن را تصویب و برای اجرا به دولت و قوهی قضاییه ابلاغ کند. جز این راهی نیست. اگر هست توضیح دهید.
۳) تعدادی میگویند که مگر در وزارت اطلاعات و هستههای مرکزی قدرت کسی هست که موافق برابری حقوق زنان باشد. جواب این است که بله. در بالاترین سطوح حکومت در ایران، حتی بین گروههای همفکر سیاسی هزاران مورد اختلافنظر جدی هست و برای این مساله شاهد زیاد است که در اینجا نمیگنجد. در وزارت اطلاعات ایران هم مثل تمام سیستمهای اطلاعاتی دنیا گروههای مختلف سیاسی وجود دارند و هرگز یکدست نبوده است. اصلا اگر چیزی جز این بود برای امنیت نه تنها ایران بلکه هر کشوری خطرناک میبود. شک نکنید که وقتی بازجوی فرناز سیفی به او میگوید که با مطالبات زنان مشکلی ندارد راست میگوید. ولی معنیاش این نیست که همکاران دیگر او هم مثل او فکرمیکنند. شک نداشته باشید که اگر تمام وزارت اطلاعات با مسالهی حقوق زنان مخالف بود، همه چیز طور دیگر بود. تا حالا فکر کردهاید چرا تا حالا یک کلمه هم دربارهی حقوق بهاییان در هیچ روزنامهای نخواندهاید؟ (طبیعتا من اینجا از نقض بیرحمانهی حقوق بهاییان در جمهوری اسلامی دفاع نمیکنم. میخواهم با این مثال منظورم را بهتر برسانم.)
۴) من با خانم کار یا خانم عبادی هیچ مشکل شخصی ندارم و هرگز هم تلاشهای آنها را برای بهتر کردن زندگی زنان و کودکان ایرانی زیر سوال نمیبرم. ولی با همین نگاه منصفانه باید بگویم که این خانمها در دوسال اخیر بیشتر به منافع دشمنان من و شما خدمت کردهاند تا منافع ایران. خانم عبادی از نفوذ فراوانش برای تحریم انتخابات استفاده کرد و از این راه غیر مستقیم در به قدرت رسیدن احمدینژاد نقش داشت. خانم کار هم الان دو، سه سال است که فقط برای آمریکاییها تحقیق میکند وعیب و اشکالها و موارد نقض حقوق بشر را در ایران به آنها نشان میدهد و خواسته یا ناخواسته برای پروژهی شیطانی نشان دادن ایران خوراک تولید میکند، بدون اینکه ذرهای از این تحقیقات به زنان ایرانی داخل کمکی بکند.
۵) تشبیه حکومت نژادپرست آفریقای جنوبی با جمهوری اسلامی کاملا بیمورد است. تبعیض در جمهوری اسلامی وجود دارد، ولی هرگز به گستردگی و سیستماتیکی آفریقای جنوبی نبوده است و تازه اکثر همین تبعیضهای موجود هم بخاطر برداشت محافظهکارانهی شورای نگهبان است، و نه متن صریح قانون اساسی جمهوری اسلامی. بنابراین میزان مشروعیت داخلی و خارجی حکومت ایران به هیچ وجه با مشروعیت حکومت سابق آفریقای جنوبی قابل مقایسه نیست. از طرف دیگر پارامترهای سیاسی-اجتماعی موجود در جامعهی آفریقای جنوبی آنقدر با ایران تفاوت دارد که به هیچ وجه نمیتوان برای یک مسالهی مشابه، راه حلی مشابه تجویز کرد.
۶) برای کسانی که نخواندهاند، گزارش فرناز سیفی را از گفتگوهایش با مامور وزارت اطلاعات در هنگام بازجویی میآورم تا ببینید جمهوری اسلامی زمان لاجوردی با الان چه تفاوتی کرده است:
- سلام
- سلام خانم سیفی
- من هنوز تفهیم اتهام نشده ام. در حکم جلب هیچ اتهامی ننوشته اید. من باید بدانم به چه اتهامی من را اینجا اورده اید.
- خودتان چه فکری می کنید؟
- این سوال من از شما هست.
- در رابطه با سفرتان است.
- خوب؟
- شما عضو مرکز فرهنگی زنان هستید؟
- بله!
- از فعالین کمپین یک میلیون امضا چطور؟
- بله!
- خانم سیفی! در این سالها آنچه نوشته اید را من خوانده ام. به بخش وبلاگ شما کاری ندارم، آنجا حوزه شخصی شما است که من می توانم با بخش از آن موافق باشم و با بخشی دیگر مخالف.
و بعد سوال ها را کتبی روی فرم های رسمی بازجویی با آرم وزارت اطلاعات با آن شعار « النجاه فی الصدق» می نوشت و به من می داد تا پاسخ سوالات را بنویسم. شرح کامل سفرهای خارجی که رفته ام، به دعوت چه کسانی و به قصد چه کاری، چه آموخته ام، میزبان چه کسانی بوده اند و...
محور بیشتر سوال ها سفر دوبی که به دعوت شهرزاد نیوز در فروردین ماه رفته بودم و این سفر دهلی نو بود. می گوید دولت هلند بعد امریکا دومین کشوری بود که به خود این جسارت را داده است که به اسم ترویج دموکراسی در ایران بودجه تصویب کند؛ می گوید حتا انگلستان هم به خود جرات انجام چنین کاری را نداده است.می گوید در قالب کلاس روزنامه نگاری قصد دارند از شما سواستفاده کنند؛ از شما کسب اطلاعات کنند. من چه اطلاعاتی دارم اخر که به کار آنها بیاید؟ مگر شاغل در انرژی اتمی هستم یا وزارت خانه دولتی؟
می گوید قبول کنید اطلاعات ما از شما بیشتر است و مدارکی داریم که نشان می دهد اینها برانداز و ضد انقلاب هستند؛ می گویم قبول دارم و باید هم اطلاعات شما بیشتر از من باشد. این شغل شما است و اصلا هم وظیفه من نیست چنین اطلاعاتی کسب کنم ...من می روم این دوره ها تا دانش خود را ارتقا دهم و بس. هیچ وقت هم چیزی جز آموزش روزنامه نگاری در این دوره ها ندیدم. هیچ هدف پلیدانه ای هم ندیدم.
می نویسد به نظر شما چرا این دوره ها را در ایران برگزار نمی کنند؟ می نویسم بسکه در این سالها فضای بی اعتمادی بین نهادهای مدنی حاکمیت ایجاد کردید. به ان جی اوها سالن نمی دهید، اجازه برگزاری سمینار و وورک شاپ نمی دهید، با سوظن آنها را نظاره می کنید و دنبال اتهام بستن به آنها هستید. می نویسم نهادهای مدنی بازوی کمکی دولت ها هستند، دشمن نیستند و سعی دارند زندگی اجتماعی را ارتقا دهند. می نویسم من نمی دانم آیا شهرزاد نیوز درخواست برگزاری این دوره در ایران را کرده است یا خیر، اما می دانم در اثر این همه جواب نه که به نهادهای مدنی داده اید و این همه محدودیت بسیاری ترجیح می دهند اصلا دیگر امتحان هم نکنند.
می گوید اینطورها هم نیست...می گویم بارها به خود ما سالن ندادید یا مجوز برنامه هایمان را لغو کردید. می گوید همین حالا برای کمپین یک میلیون امضا هر هفته کارگاه دارید. می گویم در خانه های مسکونی خودمان کارگاه داریم. کی برای کمپین به ما سالن دارید؟ باز می گوید این طورها هم نیست. اما نمی گوید پس کدام طورها است!
سوال هایی ازسابقه همه فعالیت هایم در جنبش زنان، از مرکز فرهنگی زنان، از میزان درآمد ماهیانه من، از تجمع بیست و دو خرداد ماه، باز سفرهای خارجی و دوره های آموزشی که دیده ام، همسفران، باز سفر. تعجب آنها از اینکه « مرکز فرهنگی زنان» پولی از هیچ نهاد و سازمان داخلی و خارجی نمی گیرد، که مستقل است و رها از جریان های مالی و همت تک تک اعضایش و افراد علاقه مند حوزه زنان سرپا و زنده و محکم نگاه داشته است خانه کوچک ما را.
شگفتی از اینکه این درآمدهای شما کفاف زندگی را می دهد؟ بخش اعظم زندگی و وقت خود را صرف دغدغه های خود کرده ایم و بخش اعظم درآمد خود را نیز. زبان مشترکی هست که توضیح دهم این آرمان ها را؟ نمی دانم...
دو سه بار یادداشت هایی را کارآموز جوانش از بیرون می آورد و تحویل می داد.... من نتوانستم سرک بکشم و ببینم یادداشت ها چیست...منصوره اما موفق شده بود و نوشته است که در یادداشت ها گفته شده بود از کمپین یک میلیون امضا سوال کتبی نشود! و برخورد مودبانه باشد! و سوال کتبی هم نشد...و برخورد هم مودبانه بود.
و قیم مابی...و نصیحت که ما نگران شما هستیم که از شما سو استفاده نشود! و از سر دلسوزی است که اینجاییم!!....نمی فهمم آن دستگیری در فرودگاه، آن تفتیش همه گوشه و کنار اتاقم، سلول انفرادی و چشم بند و بازجویی در نیمه شب چه سنخیتی دارد با دلسوزی پدرانه و برادرانه! واژه ها رنگ باخته اند یا گستره معنایی شان این اندازه متناقض شده است؟!
چند ساعت گذشته است؟ فکر کنم چهار صبح شده است. می گوید ما بررسی می کنیم و انشالله فردا صبح مساله بازداشت حل شده است و اگر تناقضی میان گفته های شما نباشد موضوع به زودی حل می شود. حالا باید زیر تک تک جواب هایم را امضا کنم و تاریخ بزنم...می پرسم هشت بهمن شده است دیگر؟...مکث می کند و می گوید بنویسید هفت بهمن...اما هشت بهمن شده است دیگر.
حدود ساعت چهار صبح من را به سلولم بر می گردانند.
[...]
حدود ساعت دوازده و نیم ظهرباز زنگ کذایی و باز زن زندانیان دیگری که می گوید آماده شوم تا نزد بازجویم بروم. باز چادر و چشم بند، این بار جلوی اتاقی دیگر می ایستد و من داخل می شوم.
- سلام
- سلام خانم سیفی. شب گذشته راحت خوابیدید؟
- بله.
- امروز با پدرتان تلفنی صحبت کردم.
- حالشان خوب بود؟
- خیلی نگران بودند. بهشون قول دادم که امروز آزاد می شوید، اول مکالمه هم توپشان حسابی پر بود. فکر می کردند برای نوشته هایتان اینجا هستید. هی می گفتند مگر نوشته های دختر من چه چیز خلاق چارچوب دارد که او را گرفته اید؟ گفتم به دلیل این سفر هند است و ربطی به نوشته های ایشان ندارد.
- امروز تولد پدرم است. می خواهم باهاشون تلفنی حرف بزنم.
- امروز آزاد می شوید. ما تا اینجا تناقضی میان گفته های شما ندیدیم، امیدواریم بعد این هم نبینیم. این پرونده تا لااقل دوماه باز است و بررسی ها ادامه دارد. احتمالا باز هم لازم خواهد بود شما را ببینیم، مطالبات شما هیچ غیر منطقی نیست و انشالله تا چند سال دیگر هم درست می شود، فقط مراقب باشید از شما در قالب کلاس و دوره روزنامه نگاری سو استفاده نشود.
باز رسیدیم سر خط انگار!....ما دسته بی شعورها و احمق ها هستیم؟ یا کودکان ده ساله که قدرت تمییز و تشخیص نداریم؟ این توهم توطئه .....این توهم سو استفاده...این چرخه انگار پایانی ندارد.
- امیدوارم بار آخری باشد شما را می بینم خانم سیفی و از این به بعد تنها نوشته های شما را اینجا و انجا بخوانم و بس.
- تکلیف وسایلی که از خانه ها ما بردند چی؟
- همکاران ما تا صبح بیدار بودند و بررسی می کردند، چون اصرار داشتیم امروز آزاد شوید ( بعد از آزادی می فهمم به دلیل سروصدا و انعکاس خبری بالای بازداشت بوده است) بخشی از آنها را امروز پس می دهیم و برای بقیه هفته آینده احتمالا تماس می گیریم