برای اشتراک ایمیل‌تان را وارد کنید: یا به این نشانی یک ایمیل بفرستید: EditorMyself-subscribe@googlegroups.com
  لينک‌دونی هفته
Excerpt: My responses to readers' comments on my yesterday's post.

خب، خوشبخانه همه‌ی خانم‌ها را به‌جز ترتیب‌دهنگان اجتماع جلوی مجلس آزاد کرد‌ه‌اند که آنها هم لابد امروز و فردا آزاد خواهند شد. جلوی مجلس هم انگار چیز خاصی نبوده و آشوب خاصی برپا نشده است. هرچند که بسیار غم انگیز است که حکومتی نتواند جمع شدن چند صد نفر آدم را در برابر پارلمانش تحمل کند. ولی خب، شرایط ایران زیر تهدید تحریم و جنگ و براندازی با مثلا دانمارک فرق می‌کند و نمی‌شود از این دو انتظار تحملی یکسان داشت.

ولی دیدم که فرناز سیفی هم امروز تقریبا همان نگرانی من را که دیروز نوشتم داشته است. او در وبلاگش نوشته:

من از اینکه فضای حرکت های دموکراتیک و مسالمت جویانه زنان که همه این سالها با هوشیاری تلاش شد تا هرگز سمت و سوی مسالمت جویانه و دموکراتیک خود خارج نشود، عجین با خشونت شود می ترسم...من نمی دانم تصمیم گروه هماهنگی بر برگزاری تجمع بعد از بازداشت های گسترده درست بود یا نه...اما این را می دانم که مجلس خانه ملت است و خشونت با ملتی که خواسته های انسانی و دموکراتیک دارند، تنها فضا را آغشته به نفرت، افراطی گری وبدبینی می کند.

همان‌قدر که خوشحالم کسانی مثل او دارند سرعقل می‌آیند، از اینکه کسانی مثل شادی صدر جوگرفته شده‌اند و برخلاف رویه‌‌ی همیشگی‌شان وارد فعالیت خیابانی شده‌اند، ناراحتم. بیشتر از همه بخاطر اینکه شادی با این کارش شانس رد شدن صلاحیتش را برای انتخابات مجلس آینده (که به نظرم او و بسیاری فعالان زنان دیگر باید برایش ثبت نام کنند) بالا می‌برد. ولی حالا، ببینیم چه می‌شود.

نوشته‌ی دیروزم واکنش‌هایی از خوانندگان برانگیخت که به عنوان پسانوشت در پایین می‌آورم:

۱) متاسفم که بیشتر مخالفان من از اینکه استدلالم را رد کنند عاجزند و تنها راهی که برای مخالفت کردن می‌دانند آن است که من را به وزارت اطلاعات منتسب کنند یا حرف‌هایم را به حرف‌های کیهان و امثال آن تشبیه کنند یا سواد سیاسی و اجتماعی من را زیر سوال ببرند. ولی راستش با هیچ‌کدام از اینها استدلال من را رد نمی‌کنند. بلکه اتفاقا به خواننده ثابت می‌کنند که استدلال من به اندازه‌ای قوی بوده است که اینها نتوانسته‌اند آن را رد کنند و با اتهام‌های شخصی به من عصبانیت‌شان را از شنیدن نظر مخالف نشان داده‌اند. به دوستان عصبانی عاجز از استدلال پیشنهاد می‌کنم کمی درباره‌ی مقدمات روش استدلال منطقی مطالعه کنند.

۲) بعضی‌ها گفته‌اند که قانون پیوستن ایران به کنوانسیون منع تبعیض علیه زنان هرگز تصویب نشد. چرا اتفاقا توسط مجلس اصلاح‌طلب ششم پس از کلی بحث تصویب شد، ولی آخرسر توسط شورای نگهبان مغایر شرع اسلام و قانون اساسی تلقی و رد شد. ولی این از ارزش کار مجلس ششم و نمایندگان زنش کم نمی‌کند. صد میلیون امضا جمع کنید ولی باز هم آخر سر برای تغییر قوانین باید اول در مجلس آنها را تصویب کنید، بعد شورای نگهبان را قانع کنید که این قانون خلاف شرع و قانون اساسی نیست تا آن را تصویب و برای اجرا به دولت و قوه‌ی قضاییه ابلاغ کند. جز این راهی نیست. اگر هست توضیح دهید.

۳) تعدادی می‌گویند که مگر در وزارت اطلاعات و هسته‌های مرکزی قدرت کسی هست که موافق برابری حقوق زنان باشد. جواب این است که بله. در بالاترین سطوح حکومت در ایران، حتی بین گروه‌های همفکر سیاسی هزاران مورد اختلاف‌نظر جدی هست و برای این مساله شاهد زیاد است که در این‌جا نمی‌گنجد. در وزارت اطلاعات ایران هم مثل تمام سیستم‌های اطلاعاتی دنیا گروه‌های مختلف سیاسی وجود دارند و هرگز یک‌دست نبوده است. اصلا اگر چیزی جز این بود برای امنیت نه تنها ایران بلکه هر کشوری خطرناک می‌بود. شک نکنید که وقتی بازجوی فرناز سیفی به او می‌گوید که با مطالبات زنان مشکلی ندارد راست می‌گوید. ولی معنی‌اش این نیست که همکاران دیگر او هم مثل او فکرمی‌کنند. شک نداشته باشید که اگر تمام وزارت اطلاعات با مساله‌ی حقوق زنان مخالف بود، همه چیز طور دیگر بود. تا حالا فکر کرده‌اید چرا تا حالا یک کلمه هم درباره‌ی حقوق بهاییان در هیچ روزنامه‌ای نخوانده‌اید؟ (طبیعتا من اینجا از نقض بی‌رحمانه‌ی حقوق بهاییان در جمهوری اسلامی دفاع نمی‌کنم. می‌خواهم با این مثال منظورم را بهتر برسانم.)

۴) من با خانم کار یا خانم عبادی هیچ مشکل شخصی ندارم و هرگز هم تلاش‌های آنها را برای بهتر کردن زندگی زنان و کودکان ایرانی زیر سوال نمی‌برم. ولی با همین نگاه منصفانه باید بگویم که این خانم‌ها در دوسال اخیر بیشتر به منافع دشمنان من و شما خدمت کرده‌اند تا منافع ایران. خانم عبادی از نفوذ فراوانش برای تحریم انتخابات استفاده کرد و از این راه غیر مستقیم در به قدرت رسیدن احمدی‌نژاد نقش داشت. خانم کار هم الان دو، سه سال است که فقط برای آمریکایی‌ها تحقیق می‌کند وعیب و اشکال‌ها و موارد نقض حقوق بشر را در ایران به آنها نشان می‌دهد و خواسته یا ناخواسته برای پروژه‌ی شیطانی نشان دادن ایران خوراک تولید می‌کند، بدون اینکه ذره‌ای از این تحقیقات به زنان ایرانی داخل کمکی بکند.

۵) تشبیه حکومت نژادپرست آفریقای جنوبی با جمهوری اسلامی کاملا بی‌مورد است. تبعیض در جمهوری اسلامی وجود دارد، ولی هرگز به گستردگی و سیستماتیکی آفریقای جنوبی نبوده است و تازه اکثر همین تبعیض‌های موجود هم بخاطر برداشت محافظه‌کارانه‌ی شورای نگهبان است، و نه متن صریح قانون اساسی جمهوری اسلامی. بنابراین میزان مشروعیت داخلی و خارجی حکومت ایران به هیچ وجه با مشروعیت حکومت سابق آفریقای جنوبی قابل مقایسه نیست. از طرف دیگر پارامترهای سیاسی-اجتماعی موجود در جامعه‌ی آفریقای جنوبی آن‌قدر با ایران تفاوت دارد که به هیچ وجه نمی‌توان برای یک مساله‌ی مشابه، راه حلی مشابه تجویز کرد.

۶) برای کسانی که نخوانده‌اند، گزارش فرناز سیفی را از گفتگوهایش با مامور وزارت اطلاعات در هنگام بازجویی می‌آورم تا ببینید جمهوری اسلامی زمان لاجوردی با الان چه تفاوتی کرده است:

- سلام
- سلام خانم سیفی
- من هنوز تفهیم اتهام نشده ام. در حکم جلب هیچ اتهامی ننوشته اید. من باید بدانم به چه اتهامی من را اینجا اورده اید.
- خودتان چه فکری می کنید؟
- این سوال من از شما هست.
- در رابطه با سفرتان است.
- خوب؟
- شما عضو مرکز فرهنگی زنان هستید؟
- بله!
- از فعالین کمپین یک میلیون امضا چطور؟
- بله!

- خانم سیفی! در این سالها آنچه نوشته اید را من خوانده ام. به بخش وبلاگ شما کاری ندارم، آنجا حوزه شخصی شما است که من می توانم با بخش از آن موافق باشم و با بخشی دیگر مخالف.

و بعد سوال ها را کتبی روی فرم های رسمی بازجویی با آرم وزارت اطلاعات با آن شعار « النجاه فی الصدق» می نوشت و به من می داد تا پاسخ سوالات را بنویسم. شرح کامل سفرهای خارجی که رفته ام، به دعوت چه کسانی و به قصد چه کاری، چه آموخته ام، میزبان چه کسانی بوده اند و...

محور بیشتر سوال ها سفر دوبی که به دعوت شهرزاد نیوز در فروردین ماه رفته بودم و این سفر دهلی نو بود. می گوید دولت هلند بعد امریکا دومین کشوری بود که به خود این جسارت را داده است که به اسم ترویج دموکراسی در ایران بودجه تصویب کند؛ می گوید حتا انگلستان هم به خود جرات انجام چنین کاری را نداده است.می گوید در قالب کلاس روزنامه نگاری قصد دارند از شما سواستفاده کنند؛ از شما کسب اطلاعات کنند. من چه اطلاعاتی دارم اخر که به کار آنها بیاید؟ مگر شاغل در انرژی اتمی هستم یا وزارت خانه دولتی؟

می گوید قبول کنید اطلاعات ما از شما بیشتر است و مدارکی داریم که نشان می دهد اینها برانداز و ضد انقلاب هستند؛ می گویم قبول دارم و باید هم اطلاعات شما بیشتر از من باشد. این شغل شما است و اصلا هم وظیفه من نیست چنین اطلاعاتی کسب کنم ...من می روم این دوره ها تا دانش خود را ارتقا دهم و بس. هیچ وقت هم چیزی جز آموزش روزنامه نگاری در این دوره ها ندیدم. هیچ هدف پلیدانه ای هم ندیدم.

می نویسد به نظر شما چرا این دوره ها را در ایران برگزار نمی کنند؟ می نویسم بسکه در این سالها فضای بی اعتمادی بین نهادهای مدنی حاکمیت ایجاد کردید. به ان جی اوها سالن نمی دهید، اجازه برگزاری سمینار و وورک شاپ نمی دهید، با سوظن آنها را نظاره می کنید و دنبال اتهام بستن به آنها هستید. می نویسم نهادهای مدنی بازوی کمکی دولت ها هستند، دشمن نیستند و سعی دارند زندگی اجتماعی را ارتقا دهند. می نویسم من نمی دانم آیا شهرزاد نیوز درخواست برگزاری این دوره در ایران را کرده است یا خیر، اما می دانم در اثر این همه جواب نه که به نهادهای مدنی داده اید و این همه محدودیت بسیاری ترجیح می دهند اصلا دیگر امتحان هم نکنند.

می گوید اینطورها هم نیست...می گویم بارها به خود ما سالن ندادید یا مجوز برنامه هایمان را لغو کردید. می گوید همین حالا برای کمپین یک میلیون امضا هر هفته کارگاه دارید. می گویم در خانه های مسکونی خودمان کارگاه داریم. کی برای کمپین به ما سالن دارید؟ باز می گوید این طورها هم نیست. اما نمی گوید پس کدام طورها است!

سوال هایی ازسابقه همه فعالیت هایم در جنبش زنان، از مرکز فرهنگی زنان، از میزان درآمد ماهیانه من، از تجمع بیست و دو خرداد ماه، باز سفرهای خارجی و دوره های آموزشی که دیده ام، همسفران، باز سفر. تعجب آنها از اینکه « مرکز فرهنگی زنان» پولی از هیچ نهاد و سازمان داخلی و خارجی نمی گیرد، که مستقل است و رها از جریان های مالی و همت تک تک اعضایش و افراد علاقه مند حوزه زنان سرپا و زنده و محکم نگاه داشته است خانه کوچک ما را.

شگفتی از اینکه این درآمدهای شما کفاف زندگی را می دهد؟ بخش اعظم زندگی و وقت خود را صرف دغدغه های خود کرده ایم و بخش اعظم درآمد خود را نیز. زبان مشترکی هست که توضیح دهم این آرمان ها را؟ نمی دانم...

دو سه بار یادداشت هایی را کارآموز جوانش از بیرون می آورد و تحویل می داد.... من نتوانستم سرک بکشم و ببینم یادداشت ها چیست...منصوره اما موفق شده بود و نوشته است که در یادداشت ها گفته شده بود از کمپین یک میلیون امضا سوال کتبی نشود! و برخورد مودبانه باشد! و سوال کتبی هم نشد...و برخورد هم مودبانه بود.

و قیم مابی...و نصیحت که ما نگران شما هستیم که از شما سو استفاده نشود! و از سر دلسوزی است که اینجاییم!!....نمی فهمم آن دستگیری در فرودگاه، آن تفتیش همه گوشه و کنار اتاقم، سلول انفرادی و چشم بند و بازجویی در نیمه شب چه سنخیتی دارد با دلسوزی پدرانه و برادرانه! واژه ها رنگ باخته اند یا گستره معنایی شان این اندازه متناقض شده است؟!

چند ساعت گذشته است؟ فکر کنم چهار صبح شده است. می گوید ما بررسی می کنیم و انشالله فردا صبح مساله بازداشت حل شده است و اگر تناقضی میان گفته های شما نباشد موضوع به زودی حل می شود. حالا باید زیر تک تک جواب هایم را امضا کنم و تاریخ بزنم...می پرسم هشت بهمن شده است دیگر؟...مکث می کند و می گوید بنویسید هفت بهمن...اما هشت بهمن شده است دیگر.

حدود ساعت چهار صبح من را به سلولم بر می گردانند.

[...]

حدود ساعت دوازده و نیم ظهرباز زنگ کذایی و باز زن زندانیان دیگری که می گوید آماده شوم تا نزد بازجویم بروم. باز چادر و چشم بند، این بار جلوی اتاقی دیگر می ایستد و من داخل می شوم.

- سلام
- سلام خانم سیفی. شب گذشته راحت خوابیدید؟
- بله.
- امروز با پدرتان تلفنی صحبت کردم.
- حالشان خوب بود؟
- خیلی نگران بودند. بهشون قول دادم که امروز آزاد می شوید، اول مکالمه هم توپشان حسابی پر بود. فکر می کردند برای نوشته هایتان اینجا هستید. هی می گفتند مگر نوشته های دختر من چه چیز خلاق چارچوب دارد که او را گرفته اید؟ گفتم به دلیل این سفر هند است و ربطی به نوشته های ایشان ندارد.
- امروز تولد پدرم است. می خواهم باهاشون تلفنی حرف بزنم.
- امروز آزاد می شوید. ما تا اینجا تناقضی میان گفته های شما ندیدیم، امیدواریم بعد این هم نبینیم. این پرونده تا لااقل دوماه باز است و بررسی ها ادامه دارد. احتمالا باز هم لازم خواهد بود شما را ببینیم، مطالبات شما هیچ غیر منطقی نیست و انشالله تا چند سال دیگر هم درست می شود، فقط مراقب باشید از شما در قالب کلاس و دوره روزنامه نگاری سو استفاده نشود.

باز رسیدیم سر خط انگار!....ما دسته بی شعورها و احمق ها هستیم؟ یا کودکان ده ساله که قدرت تمییز و تشخیص نداریم؟ این توهم توطئه .....این توهم سو استفاده...این چرخه انگار پایانی ندارد.

- امیدوارم بار آخری باشد شما را می بینم خانم سیفی و از این به بعد تنها نوشته های شما را اینجا و انجا بخوانم و بس.

- تکلیف وسایلی که از خانه ها ما بردند چی؟
- همکاران ما تا صبح بیدار بودند و بررسی می کردند، چون اصرار داشتیم امروز آزاد شوید ( بعد از آزادی می فهمم به دلیل سروصدا و انعکاس خبری بالای بازداشت بوده است) بخشی از آنها را امروز پس می دهیم و برای بقیه هفته آینده احتمالا تماس می گیریم


سردبیر: خودم و لینکدونی‌اش را هر روز با ایمیل دریافت کنید.
تازه درهمين باره:



دوستان و آشنايان

تبعیدی عصبانی
یک پزشک
خوابگرد
دوشیزه شین
سولوژن
عرب عصبانی
فلیسوف مآب رمانتیک
آهستان
حاجی واشنگتن
کوروش علیانی
دوم دام
بچه‌ی قلهک
زهرا
یادداشت‌هایی از کابل
بلوط
۳۵ درجه
آرش «کمانگیر» آبادپور
حسین پاکدل
۴ دیواری
یک وحید
مونتاژ انتقادی
پویان طباطبایی
نگارک‌ها
شب پیشگویی
آدم و حوا
کتابلاگ
دادابیس
از پشت یک سوم
حسین نوش‌آذر
عبدالقادر بلوچ
سینا دیلی
نانا
خورشید خانوم
پویان و سیما
گناهکار
ناهید رکسان
سیبستان
بامدادی
رویای آريایی
نگاه نو
نگاه نو
امنزیاک
فوکو بلاگ
مریم مومنی
خیاط باشی
فروغ
نیما دارابی
نازخاتون
مارسی نیومن
مرتضی نگاهی
هوشنگ دودانی
دستنوشته‌ها
روزنامه‌نگار ممسلمان
کریم ارغنده‌پور
شرح
کمال
راه من
مسعود بهنود
مریم ابریشم‌کار
فانتازیا
مسعود ده‌نمکی
روزنه
توکا نیستانی
مازوخیسم محاسباتی
زیتون پرورده
زيتون
جمهور
من راه نشین
آق بهمن
هپلی
امور ایران
حمید مافی
محمود فرجامی
پاسداران
حقوق‌دان پاریسی
طاها بذری
پاگرد
گردباد
خانوم حنا
میرزا پیکوفسکی
موج
صفا در ال.ای
فریادناممه
ملکوت
غلاف تمام فلزی
آن سوی دیوار
ارزیابی‌های شتابزده
لات‌لند
یک فتحی
شکرخواه
ایرانی طعنه‌آمیز
مهستی شاهرخی
جمال
پیاده رو
سمیرا سامانی
ایران‌شهر
آزادنويس
ایمیان
نوه‌ی غلامرضا تختی
لیلی نیکونظر
سبیل طلا
خط قرمز
لگوماهی
مسیح علی‌نژاد
تادانه
بابک داد
وب‌نگاشت
حسام‌الدین آشنا
محمد نوری‌زاد
افسون فسرده
هادی خرسندی
دردنوشته‌ها
دانشجوی مسلمان
منبر دات نت
مرصاد
بی‌بی‌گل
نسل خمینی
جواد کاشی
امیرحسین ثابتی
ف.م.سخن
آچار فرانسه
بی اجازه کوچیکترا نه
رزانیات
سوگلی ریچارد پرل
راهرو
کلنگ کمونیست کارگری
اکبر منتجبی
آی‌تی.ايران
خاکریزیسم
علیرضا شیرازی
احمد جلالی
خسرو نقیبی
حامد قدوسی
کیبرد آزاد
سلمان
ddmmyyyy
مهدی یوسفی
آزاده عصاران
نوک‌تیز
مریم اينا
میرزا
دلبستگی
روزها
انتخاب زنان
آشپزباشی
ابراهیم اسکافی
مشکات
خبرنگار مسلمان
مهدی محمدی
حسین رنجبران
سجاد صفارهرندی
فانونایت
شهرزاد
کامپیتور و ارتباطات
مهدی اسماعیلی
هنوز
زمستان است
شب‌نامه‌ها
گل‌آرا حمزه
چرک‌نویس
غربتستان
تبرمرد
محبوبه حسین‌زاده
احسان
بسیج جهانی
نگفتنی‌ها
هادی نیلی
انتخاب انسانی
خرچنگ زاده
یک استکاان چای داغ
نقیز
شنا در شنزار
مرد تنها
مرصاد امروز
شاخ به شاخ
مجید تفرشی
بازیگر آماتور
آرش صالحی
شبنم طلوعی
آرش غفوری
نیکی اخوان
عباس معروفی
سهند شمس
بیروت ریپورت
کافه ناصری
مطالعات فرهنگی رادیکال
لوبيا
سایه
جواد روح
ضدمورچه
پسر فهمیده
کشکول جوانی
حمید کریمیان
جوانفکر
حنیف مزروعی
پژمان نوزاد
نسرین افضلی
سهیل کریمی
امید معماریان
اسماعیل نیوز
فرنگوپولیس
کافه اندیشه
علیرضا خدابخش
زن نوشت
کلاشینکف دیجیتال
کلفه گینزبورگ
امیرعلی قاسمی
سفره ماهی
سفره‌ماهی
پاک‌نویس
لیلا خدابخشی
تکینسون
علی معظمی
عنکبوت
سرزمین آفتاب
چخوف منو نديدی؟
امشاسپندان
علی مزروعی
خارج از جعبه
مريم نبوی نژاد
ققنوس
بچه‌های سوم تیر
منقل، مخده و پلوراليسم ديني
فالشیست
شهاب اسفندیاری
فانوس خيال
آینه ایرانی
محمد تاج‌دولتی
معصومه ناصری
نیما نامداری
مژده
چلـــغوز
پرگلک
پیام یزدانجو
پیام یزدانجو
من و مانی
شبح
کاملیا انتخابی فرد
خودمونی
حرف غریب
شادی شاعرانه
و اما بعد
امير حسابدار
پاسداران
ایمان
پاگنده
بارانی آبی
اندیشه امروز
معصومه اتبکار
دفترچه‌ی ممنوع
حسن عابدینی
دیدی گفتم
مه‌زود
میان خطوط
جنگ و صلح
صبحانه
کوچه مدرسه حجتیه
آسمانِ سرپناه
حسام فروزان
حقیقت ایرانی
رازیگر
نیستان
یک وبلاگ ساده
تلخوش
قائم‌پناه
ژرف
یولداش
روزگاری که سپری می‌شود
رنگارنگ
مرمرو
کاپیتان هادوک
خاطرات مشبک
کوچ
افکار خصوصی
سیاحت‌نامه میرزا
روی جاده نمناک
کنج
دلتنگستان
کتابدار
نکته
يوتی‌اف-هشت
بازيگر آماتور
نفیسه مطلق
با شما نيستم
سکتور صفر
پارکينگ
پياله
ايستادن در مقابل باد
مهندس سعيد
يه وجب خاک اينترنت
احسان پريم
مهاجر
افعانستان امروز
از امروز
آذر و آيينه‌اش
بهنود کوچک
وبلاگ گوبا
روزگار من
يادداشت‌های سينمايی
اسپ‌سوار
دنيا دست کيه
نمای تزديک
عصيان
ایگناسیو
کتابچه
علاف تمام فلزی
تن‌تن‌سک
آسمان
یک جعبه شکلات
حرفهایم...
از کانادا
ندای امروز
دنيای يک ايرانی
عمو حميد
احسان و هزاره سوم
روزنگار
وب‌نوشت ابطحی
بزرگمهر حسین‌پور
دندانپزشک
پريشان بلاگ
سياست از نگاه دوم
برما چه گذشت
خاکستری
حرف‌های يک الپر
کاوه شجاعی
کاکتوس تيلا
کاپوچينو
خط سوم
ترزا
آبکش
خبرنگار
نيمه‌شب
صادق الوندی
الپر
صورتک
ساده‌تر از آب
مرتضی و ما
پرنیان
علی قدیمی
الفبا
کلانتر
زوزه
ریویو
محسن طالب
یلدا معیری
شهروند نصف‌جهانی
اسکورپیو
نعمت احمدی
لباس شخصی
علی خلیق
این مرد
یادداشت‌های فرهنگ
روزهای زندگی‌ام
یک بلاگر
دانشگاه غیرانتفاعی کیش
بچه‌های قلم
یاک
وحید پوراستاد
وب‌نامه
علی‌اکبر قزوینی
پناه
نوشی و جوجه‌هایش
اینجا و اکنون
مهاجرانی
جمیله کدیور
فانوس
صنوبر
پرنوشت
نادر فتوره‌چی
جنبشی استشهادی
بهزاد بلور
اشکان خواجه‌نوری
مصطفی تاجزاده
عباس عبدی
مسرت امیرابراهیمی
سبقت
عطا خلیقی
لیلی پوررند
آخوندها از مریخ نیامده‌اند
زرنوشت
گل‌دختر
علیرضا حقیقی
نگاه ایرانی
پاپتی
گوز آن‌لاین
وب‌گشت
لوبیسمم
فاطمه رجبی
نگاه یک ایرانی
هزاران نقطه
ریچارد سمبروک
نامحرمانه
غربت‌نوشته‌ها
رشید اسماعیلی
احمدی‌نژاد
شهیر شهید ثالث
احمد شیرزاد
موشک انداز
مژده غضنفری
ابراهیم فیاضی
فواد صادقی
دنبالک
- برای فرستادن دنبالک [?] از اين نشانی استفاده کنيد:
http://hoder.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/1695

نظرات ديگران

At best you are an ignorant mouthpiece and apologist for the islamic republic. At worst you are on their payroll. Either way, you are a 'go with the flow' type. If you lived during the Shah's reign, you would justify the atrocities of SAVAK. If Mosadegh was overthrown yesterday, you would congradulate the 'national will' to return the rightful king. If it was Mohammad Ali Ghajar's time, you would sympathize with bombing of majles.

توضیحات رو خوندم.... به نظر من بحث منطقی با آدم بی منطقی مثل تو که ی رو از واو تشخیص نمیده اشتباه محض و آب در هاون کوبیدنه!! چرا که تو عین یه آخوند حرف میزنی و یه تحصیلکرده مثل من و وبلاگنویسهای های دیگه نمیتونند با تو که مغز خر خوردی و شعور آخوندی کسب کردی بحث کنه! پسر خوب... تو داری اصول اولیه سیاست و مبارزه رو که الان یه سیگارفروش چهارراه هم تو ایران میدونه زیر سوال میبری، بعد میخوای ملت بشینن باهات بحث کنن؟ ..نه عمو! ملت ترجیح میدن بیشتر بهت برینن تا باهات بحث کنن... رو همین حساب هم میشی کیسه فحش ملت و انصافا هم حق دارن هرچی بهت بگن. البته حدس من اینه که تو بیشتر به خاطر اینکه هیت سایتت بره بالا و بازدیدکننده جذب کنی و از اون طریق بتونی شکم گرسنه ات رو سیر کنی این جفنگیات رو ردیف میکنی تا ملت بیان ببینن هودر چه زر جدیدی زده و... در اینصورت به معنای واقعی کلمه رذل هستی که به خاطر شکمت داری اینجور دوستان مبارزت رو میفروشی!!! گرفتی چی میگم آدم فروش؟؟ حالا میخوام یه خورده مهربون بهت بگم که عزیز من، اگر تحت فشار وزارت اطلاعات هستی، اگه شکمت گرسنه است، اگر مجبور شدی که برای حفظ نظام بکوشی و .... سعی کن چیزی ننویسی! اگه در وبلاگت رو ببندی خیلی بهتر از اینه که به یه چهره منفور تبدیل بشی! به همون خدایی که اعتقاد داری قسم که داری چرند میگی! از رو حماقت هم این چرندیات رو تو وبلاگت نمینویسی و قطعا پشتش هدفی داری... ولی نکن اینکار رو! اگه من ناشناس رو قبول نداری حداقل به حرف 4تا بزرگتر مثل داور نبوی فکر کن... برو چندبار دیگه نوشته اش رو بخون، اون عینک دودی رو هم از چشمت در بیار و روشنتر فکر کن. فکر کن به اینکه آدمی مثل گنجی یا حجاریان کم پیش میاد که حرف مفت بزنن، پس حتما مثل من و خیلی های دیگه به این نتیجه رسیدن که اصلاحات دیگه جواب نمیده! اصلاح واسه خونه ای خوبه که فونداسیونش درست باشه اگه نه که باید از اول ساخته بشه... سعی کن بفهمی!! سعی کن بفهمی که شادی صدر با وجود شورای نگهبان، عمری پاش به نمایندگی شورای شهر نمیرسه چه برسه نمایندگی مجلس! سعی کن بفهمی که فرناز که تو اطلاعات پرونده مفتوحه داره نمیتونه تو وبلاگش چیزی جز اونچه که اونها میخوان رو بنویسه!! فرناز مثل کیانوش سنجری کله اش بوی قورمه سبزی نمیده که آخرش هم اونجوری وبلاگ نویسی رو تموم کنه!! سعی کن بفهمی که مهرانگیز و شیرین رو اگه تو قدرت سیاسی راهشون میدادن خیلی بهتر از اون خاتمی بی خایه عمل میکردن... به جای اینکه از رو حسادت به اونها گیر بدی، سعی کن یاد بگیری که وقتی تو قدرت سهمی ندارن، نمیتونن کاری قانونی در زمینه احقاق حقوق زنان انجام بدهند!! هر وقت اینهارو فهمیدی اونوقت حق داری بیای اینجا و از خودت دکترین بدی بیرون!! زت زیاد.

Any proper intelligence service works according their regulation NOT their poletical view you stupid cow!

خیلی خوبه که این خزعبلات را می گی تا یه عده بشینن به حرفات فکر کنن و ببینن که چقدر بی پایه است. بعدش هم که فکر می کنی استدلال هات اینقدر قوی هست که کسی جوابی برایشان ندارد. حرفات در کل یه چیزی یه در مایه های وزارت تنویر افکار عمومی زمان نازی ها. ولی تقریبن اکثر اهل تفکر (نه قصاب بیسواد میدان اعدام) می دانند که این حکومت (از همان سال 59 به بعد) بیشترین ضرر را به ایران زده است. می دانند که اگر می شد بدون ضربه زدن به مردم و کشور، آمریکا یا هر حرامزاده دیگری میامد و کشور را از دست این حکومت درمیاورد، خیلی هم خوب میشد. می دانند که سران این رژیم، خیانت کار تر و وطن فروش تر از هر رژیم دیگری هستند. و می دانند که در انتخاب اینکه بوش یا رفسنجانی و سران دیگر، کدام دشمن ایران و ایرانی هستند، بدون ذره ای تردید، پاسخ درست خواهند داد. باورت نمیشه، یه نظرسنجی بذار که ملت نظر بدن که بوش بیشتر دشمن ایرانه یا رهبر و سران این رژیم؟

عزيز جان يا نمي دوني يا خودت رو به اون راه مي زني كه فرض دوم قويتر است. وقتي كنوانسيون رو شوراي نگهبان رد مي كنه يعني تصويب نشده حالا اگر مجلس 100 درصد هم راي بدن بازهم قانوني كه شوراي نگهبان نخواد تصويب نمي شه. تو تا حالا فكر مي كردي كه شادي صدر يا شيرزناني مثل اونا رو تاييد صلاحيت مي كنن؟ ظاهراً بعد از چند سال اقامت در خارج از اوضاع و احوال دوري! زنان بايد مبارزه كنن تا اونجايي كه مي تونن شما در لندن آب پرتقالتون رو بخوريد قربان!

آقا رامين ایشونم اينا رو می دونه. فقط فکر کرده گرگ رو اگه گوسفند نشون بده چيزی بهش می ماسه.. لعنتی.

از صميم قلب آرزو می کنم توانايی خوندن و نوشتن رو از دست بدی که انقدر دروغ ننويسی. اگه زير فشار تحريم و جنگ نبود اجتماع رو اينطور به هم نمی زدن و کسی رو دستگير نمی کردن؟ تف به روی دو روت.

Hey, I do agree with the first comment here "Saied" and I think there is a kind of logical fallacy in your argument. now you asked for the reason why we think you're wrong, here you go: if you are riding a bike and reach to a high wall at the end of a dead-end street and there is no way to go back what would you do? there is no way to pass through the wall with or without bike no matter how fast or slow you go. to my idea one should get off the bike and try to climb the wall. Does anyone have a better solution?! Is this so hard to grasp?

واقعاً فکر می کنی شادی صدر قبل از این برنامه شانس تایید صلاحیت شدن داشت؟ تازه فرضاً هم که داشت، فکر می کنی اگر باز توی مجلس 100 درصد اصلاح طلب هشتم پیوستن به کنوانسیون رو تصویب می کردن شورای نگهبان این بار اوکی می داد؟ اگر نمی داد چی؟ اون موقع باز یک مسیر طی شده و آزمایش شده رو نمی رفتن؟ من خودم کسی هستم که به معین رای دادم و باز هم تا ابد به اصلاح طلب ها یا میانه رو ها یا نه سگ خور، دار و دسته قالیباف رای میدم، ولی به جون خودت ناراحت می شم وقتی می بینم به خاطر دشمنیت با آمریکا داری از آزادی، حقوق بشر، حقوق زنان و حتی حقوق کسی که اصلاً می گه جمهوری اسلامی رو نمی خوام (و به صورت مسالمت آمیز می خواد اون رو عوض کنه) می گذری. این چیزها اصلاً آمریکایی نیست و تا 100 سال دیگه هم بوش مثل قرآن سر نیزش کنه آمریکایی نمی شه. اصلاً مهم نیست که عربستان حقوق بشر رو رعایت نمی کنه و آمریکا باهاش اوکیه، منه ایرانی می خوام تو مملکتم رعایت شه و اونجای فلان آمریکا که هر چی بگه، من می خوام حقوقم رعایت بشه. جمله معروفی است از بنجامین فراکلین که به نظرم لپ مطلب رو می رسونه، توی قرن هیجدهم می گه که: He who would trade liberty for some temporary security, deserves neither .liberty nor security به هیچ قیمتی نباید آزادی شهروندان رو ازشون گرفت، پس فرق ما با برادر بزرگتر 1984 جرج اورول چیه؟

1) اگر کسی که مثلا دیپلم ادبی قدیم داره بیاد توی خیابان و بگه مردم من ثابت کردم قانون جاذبه وجود نداره یک عده فیزیکدان را نمی فرستن که باهاش بحث علمی بکنن. می فرستنش پیش روانپزشک! استدلال های هودری هم معمولا این قدر اوته که کسی حال نداره بیاد و براش مبانی را توضیح بده. در نتیجه ملت به شیوه هایی مثل فرستادن پیش روانپزشک اکتفا می کنند که معادلش در مورد تو می شه همین بد و بیراه هایی که بهت می گند. این اصلا معنی اش این نیست که استدلال هودر این قدر قوی بوده که کسی بلد نبوده ردش بکنه.

2) نمونه اش این که هودر این قدر از مرحله پرته که فکر می کنه شادی صدر می تونه کاندید مجلس بشه و اولا رد صلاحیت نشه و ثانیا رای بیاره. عمو جان! در این مملکت فاطمه راکعی را رد صلاحیت می کنند شادی صدر قراره تایید صلاحیت بشه؟ داداش من مردم ایران به این همه چهره شناخته شده رای نمی دن می خوای شادی صدری که تریبون تبلیغاتی نداره و فقط برای عده ای از فعالین مسایل زنان شناخته شده است بتونه رای بیاره؟

3) هودر این قدر غیرپیچیده است که خیال می کنه حرف های بازجوی وزارت اطلاعات صادقانه است و اگر چیزی به فرناز سیفی گفته و اون هم مجاز بوده توی وبلاگش بنویسه حتما اصل واقعیته و می شه بهش استناد کرد.

4) کاری به هسته اصلی نوشته هات ندارم ولی بنده خدا از بس رفتی این ور و اون ور حرف های صد تا یه غاز راجع به ایران زدی و بقیه هم چون چیزی نمی دونستن سکوت کردند عادت کردی که توی وبلاگت هم همین طوری استدلال کنی. غافل از این که این دفعه با ایرانی هایی طرفی که مسایل ایران براشون پراهمیته و خیلی بیش تر از تو کتاب می خونن و با دقت بیش تری مسایل ایران را دنبال می کنند. اقلا یاد بگیر وقتی برای حرفت استدلال می آری کمی پخته و سنجیده باشد.

"شرایط ایران زیر تهدید تحریم و جنگ و براندازی با مثلا دانمارک فرق می‌کند و نمی‌شود از این دو انتظار تحملی یکسان داشت." خوب معلومه! هر سیستم حکومتی (مثل هر جانوری) برای وجود و "سوروایول" خودش تلاش می کنه. اگر مثلاً دولت انگلیس واقعاً در خطر "رژیم چنج" بود احتمالاً از دولت ایران بدتر عمل می کرد. ولی دولت انگلیس از نظر اطلاعاتی و اقتصادی و غیره خیلی قوی هستش و به این راحتی ها فروپاش نمی شه. یکی از ضعفای بزرگ ما ایرانیها همین جوی شدنمون هستش. متأسفانه با اینکه برو بچه های همسن من که اشتباهات بعد از انقلاب پدر مادرمون را دیدیم و نتایج اون رو هم داریم می بینم بازم مثل اونا جوی می شیم و بعد هم اعتمالاً پشیمون. من که دارم سعی می کنم کلم رو خنک نگه دارم!

آهای مردم راست میگه دیگه این بیچاره حسین درخشان. چرا بیخود کاری میخواهید بکنید که بگیرن پدرتون رو در بیارن؟ قشنگ بشینید برنامه ریزی کنید آدم بفرستید تو مجلس، دختر و پسرهای باحال رپ و هوی متال برنامه ریزی کنید که نماینده مجلس بشید. برید اونجا قانون تصویب کنید شورای نگهبان رد کنه. باز تصویب کنید خامنه ای بزنه تو سرتون. باز تصویب کنید و پررو بازی در بیارید بعد اونجا کتک بخورید و پدرتون رو در بیارن. تو مجلس حال آدم گرفته بشه دق کنه و احساس خیانت کنه به همه ملت خیلی باکلاس تر از کتک خوردن تو خیابونه. این هم به نفع شماست، هم به نفع جمهوری اسلامی که نشون داده از مجلس و دولت نترسیده و نمیترسه ولی از جمع شدن دخترها و معلم ها و راننده ها میترسه و هم انگار خیلی به نفع حسین درخشان. پس یه کاری که به نفع همه س رو انجام بدید لطفا تا متهم به بی منطقی هم نشید.

من یه پیشنهاد به تو دارم و در واقع یک سوال. اگر جوابش رو دادی این استدلالهات رو قبول میکنم. سوال و پیشنهاد من اینه. چرا به جای اینکه زمان جنگ پاشی بری ایران و بجنگی؛ الان نمیری ایران و اونجا همین حرفها رو در روزنامه ها نمینویسی و همین مسافرتها رو تو شهرهای مختلف ایران نمیری و تحقیقات و مطالعاتت رو در ایران برای مردم داخل ایران توضیح نمیدی؟ دلیل کس و شعر نگو. راستشو بگو. چرا داخل ایران نیستی؟ چرا خودتو کشتی که پاس کانادایی بگیری؟ اینا رو توضیح بده لطفا. بگو چرا این مدینه فاضله ای که تو ازش حرف میزنی و خودت ازش فرار کردی رو هیچکس جز حزب اللهی جماعت نمیتونه ببینه؟