تنهایی فرق دارد با انزوا و من اعتراف میکنم که منزوی شدهام. درکی که از خودم و هویتم و جایگاهم به عنوان یک ایرانی مسلمانزادهی بیخدای مدافع برجستهترین حرکت پستکلنیال دنیا (جمهوری اسلامی) و ضد امپراطوری کاپیتالیستی آمریکا در دنیا پیدا کردهام، مرا منزوی کرده است. دوستی از میان ایرانیان برایم نمانده است. کسی حرفم را نمیفهمد. دوستان و اطرافیانم چیزی را که میبینم، به دلایل گوناگون نمیبینند. همین باعث شده که همه سعی کنند با تنبلی من را در دمدستترین جعبهای که دارند بگذارند. جعبههایی با نامهای «کاسبکار»، «عامل جمهوری اسلامی»، «جاسوس اسراییل»، «بیسواد»، «خودشیفته»، «بیمار روانی»، «ضد جنبش زنان»، «جنگطلب» و...
شاید بهترین جملههایی که میتواند این وضعیت را توضیح بدهد خاتمی در پیام نوروزی امسالش گفته است. خاتمی را هم مردم مدتها در همین جعبهها میگذاشتند و هنوز هم میگذارند. او هم مدتها در همین انزوای عجیب زندگی کرده است و من از کلماتش این را میفهمم. منتها او یک ویژگی دلبرانه و نرم دارد که من هنوز شاید از روی جوانی ندارم. شاید هم خاتمی تنها در برابر احمدینژاد و بیرون از قدرت معنی دوباره پیدا میکند.
بگذریم. کلمات محمد خاتمی را برایتان دوباره میآورم و دورانی نو برای همهتان آرزو میکنم:
«با تغييراتي که در زندگي همه ما پديد آمده است و با وجود آشفتگي در حال که ناشي از کنده شدن از عالم گذشته و واماندگي از ورود به عالم جديد و ناتواني از آفرينش عالمي ديگر است و به رغم سرگشتگي و بريدگي از ديار و يار، اما از بختياري هنوز نوروز در ميان ما زنده است و احساس «خود بودن» را در ما زنده نگاه ميدارد و اميد آنکه اين احساس بيش از پيش مايه تفکر شود تا بتوانيم امروز و فردايمان را با تکيه بر گذشته (و نه رفتن و ماندن در آن) بسازيم تا هم «خود» باشيم سرافراز و پيشرو، و هم انسان زمان خود.»