برای اشتراک ایمیل‌تان را وارد کنید: یا به این نشانی یک ایمیل بفرستید: EditorMyself-subscribe@googlegroups.com
  لينک‌دونی هفته
Excerpt: There is a pathetic accusation that my radical opposition towards the American Empire comes from my own personal experience at the U.S border in September 2005, when I was denied entry for two words in my English blog. Here are some of my posts with somewhat harsh criticism towards the U.S. and especially Bush administration, prior to my border problem which has effectively forced me out of the U.S ever since.

یک نفر در بالاترین کامنت گذاشته و گفته که من از موقعی منتقد شدید آمریکا شده‌ام که برنامه‌هایم برای زندگی در نیویورک در سپتامبر ۲۰۰۵ با مشکل روبرو شد؛ وقتی که ماموران آمریکایی در مرز پیس بریج نزدیک شهر بوفالو (می‌دانم تلفظ درستش این نیست. اینجوری می‌نویسم که مردم دیگر هم متوجه شوند.) بخاطر یک کلمه در وبلاگم (که گفته بودم در حال حاضر ساکن نیویورک‌ام) به آمریکا راهم ندادند. بدون اینکه هیچ قانونی را نقض کرده باشم، پس از تنها یک ماه ماندن در نیویورک، مامور بداخلاق نتیجه گرفت که من قصد اقامت غیرقانونی در آمریکا دارم و همین نیت من کافی است که من را راه ندهد.

حالا درستی و غلطی این ماجرا کنار. ولی این دوست ما می‌نویسد:

هودر وقتی که تصمیم گرفت در نیویورک اقامت کنه مرتب در مورد اینکه آمریکا خوبه و کانادا ملال آوره مطلب می نوشت. مشکلش با آمریکا وقتی شروع شد که موقع برگشت به آمریکا اجازه ورود بهش داده نشد. هر چند که عدم اجازه ورود کاملا قانونی و مطابق قوانین مهاجرتی آمریکا بود، اما کاناداییهای زیادی هستند که در آمریکا اقامت میکنند و درخشان جزء بدشانسها بود. اولش دنبال وکیل و این جور چیزها میگشت، وقتی که کاملا نا امید شد یادش اومد که آمریکا زورگو استعمارگر و جنگ طلب هست! من با همه سیاستهای آمریکا موافق نیستم و به این هم معتقدم که هر آدمی حق داره نظرش و طرز فکرش رو تغییر بده، ولی دیدگاهی که صداقت پشتش نباشه خیلی به دل نمیشینه. کاسبکاری و موج سواری رو نمیشه به اسم تحلیل سیاسی و رسانه ای به خورد مردم داد.

ولی من نمی‌فهمم که چطور خیلی‌ها نوشته‌های شدیدا منتقدانه‌ی مرا نسبت به آمریکا و حکومتش قبل از این اتفاق فراموش کرده‌اند. بخصوص مطالبی را که نزدیک انتخابات آمریکا و جنگ عراق نوشته بودم، یعنی یکی دو سال قبل از اینکه اصلا بخواهم به نیویورک بروم.

مثلا در سپتامبر ۲۰۰۳ قبل از حمله‌ی آمریکا به عراق نوشتم:

اما خدا کند که آمريکا حالش گرفته شود و نتواند صدام را از عراق بردارد. من با اينکه صدام گورش را گم کند مخالف نيستم، با اين مخالفم که يک کشور ديگر چون زورش می‌رسد، به هر دليلی (نفت يا دموکراسی) بخواهد حکومت يک کشور ديگر را که ضرری به او نزده با نيروی نظامی عوض کند... اگر اين جنگ شکست بخورد، بوش و هر جانور جنگ‌طلب ديگری که در دنيا هست تا مدت‌ها جرات اسم بردن را از جنگ را نخواهد داشت و بسیار احتمال دارد که همه در دوره‌های بعد انتخابات در کشورشان کنار بروند.

یا در مارس ۲۰۰۳ هنگامی که مایکل مور جایزه‌اش را می‌گرفت نوشتم:

البته مايکل مور دقيقا در روز قبل از اسکار، در مراسم جوايز مستقل‌ها که به لج اسکار برگزار می‌شود حسابی به بوش حمله کرده بود، ولی کسی اصلا انتظار نداشت به همان شدت در اسکار هم همان‌کار را بکند. هرچند شک ندارم که سطح شعور مردم متوسط آمريکا به اين چيزها نمی‌رسد و خيلی‌هايشان دقیقا بوش را مردی خدايی می‌بينند که می‌خواهد صلح و آرامش در جهان بگسترد و هرکس با او مخالف است، کمونيستی کثيف و احمقی بيش نيست.

در ۱۴ اکتبر ۲۰۰۴ در زمان مبارزات انتخاباتی جورج بوش و جان کری نوشتم:

خیلی مسخره است که در آمریکا هم کار به جایی رسیده که رییس جمهور باید حتما مذهبی بودن خودش را نشان دهد تا مردم به او رای بدهند. این مسیحی‌های دست راستی واقعا در این سی سال گند زده‌اند به اصول سکولار آمریکا واقعا. بقول یکی از تاریخ‌دان‌های مفسر مناظره که در PBS حرف می‌زد، چهل سال پیش جان کندی از خودش دفاع می‌کرد که که کاتولیک بودنش تاثیری در سیاست‌هایش نمی‌‌گذارد و حالا کری مجبور است برای رای آوردن برعکس آن را بگوید. متاسفم.

صبح انتخابات ریاست جمهوری آمریکا، در دوم نوامبر ۲۰۰۴ نوشتم:

حتی اگر بوش اصول محافظه‌کاران آمریکایی، یعنی دولت حداقل و بودجه‌ی متعادل، را هم زیر پا نمی‌گذاشت، من باز هم از او حمایت نمی‌کردم. چون اصولا با محافظه‌کاران مشکل بنیانی عقیدتی دارم. به نظر من وظیفه‌ی دولت است که با استفاده از سیستم عادلانه‌ی مالیات برای شهروندانش حدقل‌های زندگی از نظر سلامت، امنیت، آموزش، خورد و خوراک و شبیه به آنها را فراهم کند و در عین حال آنها را در انتخاب مذهب، نگه‌داشتن یا نداشتن جنین، گرایش جنسی، سبک زندگی و اصولا مسایل فردی کاملا آزاد بگذارد. این‌ها عقایدی است که اگر کسی به آنها باور داشته باشد در آمریکا به او می‌گویند لیبرال و متاسفانه این صفت پس از چند دهه تلاش سنگین محافظه‌کاران، درست شبیه به ایران، یک دشنام تلقی می‌شود...

وقتی دیدم با وجود کمک آشکاری که میانه‌روهای ایران برای شکست طالبان به آمریکا کردند، بوش آن را در کنار عراق و کره شمالی قرار داد بدنم لرزید. نه اینکه عاشق چشم و ابروی حکومت ایران باشم، ولی انصافا ایران هیچ شباهتی به حکومت‌های توتالیتر عراق و کره شمالی نداشت.

ایران درگیر یک جریان خودجوش و روییده از درون برای رسیدن به دموکراسی و پیشرفت بود و چورج بوش با ندیده گرفتن این جریان و حمایت‌های زبانی ساده‌انگارانه و پوپولیستی‌اش از «مردم ایران» تنها موجب ضعیف شدن گروه‌های سیاسی میانه‌رو و قدرت‌گرفتن تندروهای شبه نظامی و نظامی در سپاه پاسداران شد. او و دوستان نومحافظه‌کار نادانش به آسانی گول بی‌نفوذترین جریان‌های سیاسی خارج از ایران را -- به نمایندگی سلطنت‌طلبان دور و بر رضا پهلوی و گروه‌های نزدیک به مجاهدین خلق -- خوردند و خیال کردند که با حمایت مالی و سیاسی از آنها و چند تلویزیونِ بیرون‌ از باغِ کالیفرنیایی (حیف پیشینه‌ی لیبرال آمریکایی‌های کالیفرنیا که در ذهن ما ایرانی‌ها بخاطر وجود چند هزار سلطنت‌طلب محافظه‌کار در این ایالت خراب شده است) می‌توانند رژیم ثروتمند، باهوش، و در عین حال بی‌رحم و به شدت مسلح جمهوری اسلامی را تغییر دهند.

چند ساعت بعدتر در هنگام شمارش نهایی آرا که بطور زنده می‌لاگیدم، نوشتم:

یک چیزی که وقتی اینجا آمدم فهمیدم این است که این آمریکایی‌های لعنتی تقریبا به اندازه‌ی مردم ایران خودمان مذهبی هستند، حتی شاید بیشتر! مثلا گفته می‌شود که نصف مردم آمریکا حداقل هفته‌ای یک‌بار کلیسا می‌روند. فاجعه است. در ایران هم فکر نمی‌کنم نصف مردم هر هفته مسجد بروند. بابا این‌ها کی هستند دیگر. آدم‌های حسابی و باسوادشان در کالیفرنیا و نیواینگلند قدرت و دانش و پول تولید می‌کنند، آن وقت این احمق‌های مذهبی باید برای تمام این قدرت و پول تصمیم بگیرند. لعنت بر هر چی... دهن آدم را باز می‌کنندها!

ریچارد پرل -- خود خود شیطان -- در بی.بی.سی می‌‌گوید برد بوش تاییدی بر سیاست‌های داخلی و خارجی او خواهد بود. این یعنی نیرو گرفتن دوباره‌ی نومحافظه‌کاران در دولت او. البته خیلی‌ها می‌گویند که به بی‌کلگی چهار سال اولشان رفتار نمی‌کنند. ولی این یک فاجعه‌ی بزرگ در تاریخ معاصر بشری است.

آقا مذهب و کلیسا گند زده است به آمریکا. در وبلاگ انگلیسی‌ام پیشنهاد کرده‌ام بهشان که انقلاب ایران را به آنجا صادر کنند تا مردمش کمی آدم شوند. یک‌بار گفتم، نصف‌شان هفته‌ای یک‌بارمی‌روند کلیسا. فاجعه است.

آن وسط یک چند دقیقه زدیم کانال ایرانی دیجیتالی که تازه در تورنتو راه افتاده و تلویزیونی به نام پارس را نشان می‌داد. جالب بود که به بوش خیلی احترام می‌گذاشتند و می‌گفتند «رفتند»، «گفتند»، «خوردند»، «کردند» و خلاصه بوش را بیشتر از یک نفر حساب می‌کردند. البته حق هم دارند. اگر کری می‌آمد کلی از بودجه‌ی مخفیانه‌ی این آشغال‌های لوس‌آنجلسی قطع می‌شد. ولی حالا می‌توانند امیدوار باشند که آقای مایکل لدین و دوستانش باز هم مستمری آقایان را ادامه دهند. در ضمن، بالای سرشان هم عکس شاه و فرح بود.

چند روز پس از انتخابات در دهم نوامبر ۲۰۰۴ نوشتم:

درست است که مردم روستایی آمریکا نشان دادند که ساده‌ترین، زودباورترین و نادان‌ترین مردم دنیا هستند، ولی از یک طرف هم بقول مایکل مور این انتخابات نشان داد که نصف مردم آمریکا به جان کری که ماه‌ها به عنوان لیبرال‌ترین عضو سنا توسط بوش تبلیغ شده بود، رای داده‌اند. این کم چیزی نیست و مایه‌ی امیدواری است.

از طرف دیگر نتیجه‌ی قطعی این انتخابات تکان اساسی به حزب دموکرات آمریکا است که به نظر خیلی‌ها مجبور است به سمت چپ طیفش حرکت کند و درست شبیه به راستی‌ها، با افتخار به اصول فکری‌اش بازگردد و از آن بدون واهمه دفاع کند و دستگاه تبلیغاتی و آموزشی‌اش را برای تبلیغ ارزش‌های لیبرال بازسازی و سازماندهی کند. اگر نصف آمریکا به جان کری لیبرال ولی ضعیف رای دادند، پس می‌شود دفعه‌ی بعد دو سوم آمریکا به یک کاندیدای لیبرال و قوی رای دهند.

در ۲۲ مارس ۲۰۰۵ یعنی شش ماه قبل از آن اتفاق در مرز آمریکا نوشتم:

من حمایت نصفه و نیمه‌ای را که از طرح رفراندم آقای سازگارا کرده بودم همین امروز رسما پس می‌گیرم. با این مطلبی که نیویورک سان از سازگارا چاپ کرده و حرف‌هایی که سازگارا در آن زده، متاسفانه معلوم می‌شود که او قبول کرده که مورد استفاده‌ی جمهوری‌خواهان تندرو و دست‌راستی‌ آمریکا که می‌خواهند بلای عراق را سر ایران بیاورند، قرار بگیرد. در ازایش هم لابد کلی پول و امکانات می‌گیرد و مثل احمد چلبی یک سری واقعیت‌های اغراق‌شده و دروغ تحویل آقایان می‌دهد تا آنها را در توجیه کردن نقشه‌های خطرناکشان برای ایران کمک کند.

حالا معلوم می‌شود که همه‌ی آن نامه‌های تند و تیز به خامنه‌ای و زندان و اعتصاب غذا برای چنین روزی بوده تا خودش را به‌قول نیویورک‌سان به عنوان «یک مخالف کلیدی حکومت ایران» جا بزند. کافی است رفتار عزت سحابی را با محسن سازگارا مقایسه کنید تا متوجه شوید که سازگارا بیشتر دنبال پول و قدرت است تا بهتر کردن شرایط ایران.

کلی شاهد و سند دیگر هم هست که من حوصله ندارم بروم و آرشیو پنج‌ساله‌ی وبلاگم را بجورم و پیدا کنم. ولی اگر بخواهید می‌توانید دنبال کلمه‌ی آمریکا در وبلاگ بگردید و خودتان شواهد بیشتری پیدا کنید.

امیدوارم قانع شده باشید که ضدیت من با حکومت و فرهنگ آمریکایی به عنوان یک امپراطوری ربطی به اینکه بتوانم یا نتوانم به آن کشور سفر کنم ندارد. هرچند که فکر می‌کنم دیگر بعد از دو سال مشکلم برطرف شده باشد و بتوانم دوباره به آمریکا وارد شوم. ببینم چه می‌شود.


سردبیر: خودم و لینکدونی‌اش را هر روز با ایمیل دریافت کنید.
تازه درهمين باره:



دوستان و آشنايان

«آق بهمن»
«فانونایت»
«مرتضی نگاهی»
«ناهید رکسان»
«گردباد»
«تبعیدی عصبانی»
«آرش «کمانگیر» آبادپور»
«مهستی شاهرخی»
«مرد تنها»
«لوبيا»
«آهستان»
«نانا»
«یک پزشک»
«علی معظمی»
«بامدادی»
«ایرانی طعنه‌آمیز»
«۳۵ درجه»
«امنزیاک»
«مریم مومنی»
«پسر فهمیده»
«تادانه»
«روزها»
«انتخاب زنان»
«عنکبوت»
«ف.م.سخن»
«ایمیان»
«شهرزاد»
«اکبر منتجبی»
«خبرنگار مسلمان»
«خوابگرد»
«دوم دام»
«گناهکار»
«نگاه نو»
«نگاه نو»
«کتابلاگ»
«شبنم طلوعی»
«ملکوت»
«کوروش علیانی»
«آزادنويس»
«ابراهیم اسکافی»
«سینا دیلی»
«موج»
«زهرا»
«میرزا پیکوفسکی»
«یادداشت‌هایی از کابل»
«فریادناممه»
«علیرضا خدابخش»
«بیروت ریپورت»
«سرزمین آفتاب»
سولوژن
پیاده رو
نیما دارابی
خسرو نقیبی
بلوط
خورشید خانوم
حسین نوش‌آذر
طاها بذری
توکا نیستانی
جمهور
هادی خرسندی
خیاط باشی
جواد کاشی
شکرخواه
آدم و حوا
هنوز
کافه ناصری
لیلی نیکونظر
ایران‌شهر
از پشت یک سوم
مازوخیسم محاسباتی
دستنوشته‌ها
زيتون
شب پیشگویی
امور ایران
عبدالقادر بلوچ
آرش غفوری
فروغ
من راه نشین
چخوف منو نديدی؟
بابک داد
کریم ارغنده‌پور
حقوق‌دان پاریسی
احمد جلالی
روزنامه‌نگار ممسلمان
کیبرد آزاد
خاکریزیسم
مسعود ده‌نمکی
بی اجازه کوچیکترا نه
نگارک‌ها
نوه‌ی غلامرضا تختی
مونتاژ انتقادی
مریم ابریشم‌کار
رویای آريایی
مطالعات فرهنگی رادیکال
احسان
محمد نوری‌زاد
دلبستگی
یک استکاان چای داغ
شنا در شنزار
فلیسوف مآب رمانتیک
خط قرمز
علیرضا شیرازی
آن سوی دیوار
نسرین افضلی
زمستان است
مهدی محمدی
پویان و سیما
محمود فرجامی
سایه
حاجی واشنگتن
کمال
بی‌بی‌گل
صفا در ال.ای
نازخاتون
سیبستان
دردنوشته‌ها
دانشجوی مسلمان
محبوبه حسین‌زاده
امید معماریان
عباس معروفی
آشپزباشی
جوانفکر
حسین پاکدل
مسیح علی‌نژاد
ارزیابی‌های شتابزده
زیتون پرورده
فوکو بلاگ
شاخ به شاخ
کلنگ کمونیست کارگری
آی‌تی.ايران
شرح
چرک‌نویس
ضدمورچه
سلمان
سبیل طلا
عرب عصبانی
پویان طباطبایی
هوشنگ دودانی
جمال
یک وحید
سهیل کریمی
حامد قدوسی
زن نوشت
امشاسپندان
کامپیتور و ارتباطات
آچار فرانسه
مسعود بهنود
شب‌نامه‌ها
نگفتنی‌ها
علی مزروعی
حنیف مزروعی
هادی نیلی
کلاشینکف دیجیتال
مریم اينا
خارج از جعبه
مريم نبوی نژاد
مرصاد
وب‌نگاشت
خانوم حنا
تبرمرد
غلاف تمام فلزی
سهند شمس
مرصاد امروز
ققنوس
آزاده عصاران
لگوماهی
حسام‌الدین آشنا
منبر دات نت
لات‌لند
کافه اندیشه
پاسداران
نیکی اخوان
پاک‌نویس
تکینسون
سوگلی ریچارد پرل
بچه‌های سوم تیر
نقیز
منقل، مخده و پلوراليسم ديني
روزنه
میرزا
فالشیست
پاگرد
ddmmyyyy
بازیگر آماتور
شهاب اسفندیاری
فانوس خيال
آینه ایرانی
محمد تاج‌دولتی
هپلی
معصومه ناصری
انتخاب انسانی
نیما نامداری
مژده
چلـــغوز
نسل خمینی
مشکات
افسون فسرده
پرگلک
کلفه گینزبورگ
پیام یزدانجو
پیام یزدانجو
من و مانی
شبح
کاملیا انتخابی فرد
خودمونی
سفره‌ماهی
حرف غریب
راهرو
شادی شاعرانه
و اما بعد
امير حسابدار
پاسداران
ایمان
پاگنده
بارانی آبی
اندیشه امروز
معصومه اتبکار
دفترچه‌ی ممنوع
حسن عابدینی
دیدی گفتم
مه‌زود
میان خطوط
حمید کریمیان
جنگ و صلح
صبحانه
کوچه مدرسه حجتیه
آسمانِ سرپناه
حسام فروزان
حقیقت ایرانی
رازیگر
نیستان
جواد روح
یک وبلاگ ساده
غربتستان
تلخوش
قائم‌پناه
ژرف
یولداش
روزگاری که سپری می‌شود
رنگارنگ
مرمرو
کاپیتان هادوک
خاطرات مشبک
کوچ
افکار خصوصی
سیاحت‌نامه میرزا
روی جاده نمناک
کنج
دلتنگستان
کتابدار
نکته
يوتی‌اف-هشت
بازيگر آماتور
نفیسه مطلق
با شما نيستم
سکتور صفر
پارکينگ
پياله
ايستادن در مقابل باد
مهندس سعيد
يه وجب خاک اينترنت
احسان پريم
مهاجر
افعانستان امروز
از امروز
آذر و آيينه‌اش
بهنود کوچک
وبلاگ گوبا
روزگار من
يادداشت‌های سينمايی
اسپ‌سوار
دنيا دست کيه
نمای تزديک
عصيان
ایگناسیو
کتابچه
علاف تمام فلزی
تن‌تن‌سک
آسمان
یک جعبه شکلات
حرفهایم...
از کانادا
ندای امروز
دنيای يک ايرانی
عمو حميد
احسان و هزاره سوم
روزنگار
وب‌نوشت ابطحی
بزرگمهر حسین‌پور
دندانپزشک
پريشان بلاگ
سياست از نگاه دوم
برما چه گذشت
خاکستری
حرف‌های يک الپر
کاوه شجاعی
کاکتوس تيلا
کاپوچينو
خط سوم
ترزا
آبکش
خبرنگار
نيمه‌شب
صادق الوندی
الپر
صورتک
ساده‌تر از آب
مرتضی و ما
پرنیان
علی قدیمی
الفبا
کلانتر
زوزه
ریویو
فانتازیا
محسن طالب
یلدا معیری
شهروند نصف‌جهانی
اسکورپیو
نعمت احمدی
لباس شخصی
علی خلیق
این مرد
یادداشت‌های فرهنگ
فرنگوپولیس
روزهای زندگی‌ام
یک بلاگر
دانشگاه غیرانتفاعی کیش
بچه‌های قلم
یاک
وحید پوراستاد
وب‌نامه
علی‌اکبر قزوینی
پناه
نوشی و جوجه‌هایش
اینجا و اکنون
مهاجرانی
جمیله کدیور
فانوس
صنوبر
پرنوشت
نادر فتوره‌چی
جنبشی استشهادی
بهزاد بلور
اشکان خواجه‌نوری
مصطفی تاجزاده
عباس عبدی
آرش صالحی
مسرت امیرابراهیمی
سبقت
عطا خلیقی
لیلی پوررند
آخوندها از مریخ نیامده‌اند
امیرعلی قاسمی
زرنوشت
گل‌دختر
علیرضا حقیقی
گل‌آرا حمزه
نگاه ایرانی
پاپتی
گوز آن‌لاین
وب‌گشت
لوبیسمم
فاطمه رجبی
نگاه یک ایرانی
کشکول جوانی
هزاران نقطه
سفره ماهی
ریچارد سمبروک
نامحرمانه
غربت‌نوشته‌ها
رشید اسماعیلی
مجید تفرشی
احمدی‌نژاد
شهیر شهید ثالث
احمد شیرزاد
موشک انداز
مژده غضنفری
لیلا خدابخشی
دنبالک
- برای فرستادن دنبالک [?] از اين نشانی استفاده کنيد:
http://h0der.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/1710

نظرات ديگران

حسين جان مگه احمقی که حسرت رفتن و يا زندگی در آمريکا و نيويورک رو ميخوری؟ شهر ديوونه ها و بدو بدو...من خودم يک سال تورنتو و يکسال هم هيوستن تگزاس زندگی کردم و لی هيچوقت آرامشی رو که الان تو اروپا دارم ، اونجا ها بدست نياوردم...تو اون آب و هوای سرد و جهنمی کانادا يا اون احساس ايزوله و دور از همه دنيا بودن آمريکا. اينجا تو اروپا، با نيم ساعت يا يکساعت پرواز يا تولندنی، يا تو پاريس، يا تو آمستردام يا تو فرانکفورت!...چی از آزادی و رفاه و امنيت و تکنولوژی ميخوای که اينجا بهترينش رو پيدا نکنی؟ اون دنيای شلوغ و دور و بدو بدو و ايزوله اونجا رو بزار برای همون ديوونها و لذت زندگی اينجا رو ببر!! مرده شور خودشون و ويزاشون رو هم بردن!

حسین جان نمی خواد تکلیفتو با امریکا مشخص کنی یه زحمتی بکش و برای یک بار هم که شده تکلیفتو با پرچم شیروخورشید نشان مشخص کن. برای یک بار هم که شده تکلیفتو با سرود ملی مشخص کن. کار سختی نیست فقط کمی تخم میخواد که تو داری.

همه اینها که گفتی نمونه های مقطعی هستند. کسی که وبلاگ شما را دنبال کرده باشه متوجه تغییر لحن شما پس از آن راه ندادن میشود! فحش و بد و بیراه گفتنت از اونجا شروع شد عمدتآ!

حسین خان ...ته دلم بود که خودم انرا بنویسم اما خب دیگری نوشت و الحق میدانستم که خیلی عصبانیت میکنه !که این جواب دور و درازت علامت انه ....اما بخاطر ته مقاله ات که نوشتی شاید بتوانی وارد نیو یورک بشی و .....خب مشتی مگه عقده نیو یورک رفتن داری !؟ تو چه هوایی سیر میکنی !مجسمه ازادی .... انوقت این همه اشتیاق را برای مخالفان امریکا پرست و امریکا زده چه جوری توجیه میکنی !؟ ببین حسین خان ٬از یک توده ایی ساکن درازمدت امریکا پرسیدم مشتی تو خواهان نابودی کشتی هستی که سرنشینش هستی اخه چه جوری !این کشتی هستم ٬ خواهان تعویض کاپیتن کشتی هستم ٬ خواهان سرویس دادن خوب کشتی هستم و ....بهش گفتم چند تا دیگه کشتی دیگه هست چرا انجا نرفتی (حالا نه شوروی و چین بلکه آلمان و انگلیس و فرانسه !!)گفت از قدیم گفتن اگر بناست ان بخوری ان ادم پلو خور را بخور !!!حالا حسین خان بایشان گفتم ناچارا بشما هم میگویم مغز خنگ ادم امریکا دوست را یا اقامت پر کند یا خاک گور !!؟

حسین میدونی مشکل تو چیه ؟ اینه که به هر حرفی توجه میکنی . یک بیکاری تو بالاترین دو خط کامنت میده تو دو صفحه جواب می لاگی بقول خودت . حالا طرف یه حرفی رو پرونده اما این عکس العمل تو باعث میشه امر به خیلیا مشتبه شه که خبریه . یه نگاهی به کامنتها بکن نتیجه اهمیت دادن تو به هر حرفی این میشه که یا بگن بالاترین خیلی بزرگه یا تو خیلی علافی . من از لحاظ دیدگاهی خیلی با تو فاصله دارم اما بذار یه توصیه رو بهت بکنم شاید از این همه فشار که بدجور هم با نامردی بهت وارد میشه راحت بشی . دکتر شریعتی میگفت هر وقت خواستید بفهمید کارهاتون درست پیش میره یا نه ببینید چقدر بهتون حمله میشه . درست مثل قطارهای لب خط تهران . وقتی قطار واستاده هیچ کدوم بچه هایی که کنار ریل به سمت قطارها سنگ میندازن کاری به کارش ندارن اما به محض حرکت قطار سنگ انداختن ها شروع میشه . هر چی هم سرعت قطار بیشتر میشه بچه ها تحریک میشن بهش بیشتر سنگ پرت کنن . قضیه تو هم عین همینه . دیدی بیشتر بهت حمله میکنن ، فحاشی میکنن , تهدید میکنن بدون داری راهتو درست میری . هر وقت هم دیدی این جماعت به به چه چه ازت راه انداختن بدون زدی به بیراهه . فکر هم نکن که این جماعت با استدلال درست میشن . همین لینک خودتو نگاه کن . یه کاربری به اسم فرنازی رکیک ترین فحاشی ها رو به یه کاربر دیگه بنام گوگل میکنه جالب اینه که اکانت گوگل بسته میشه . فرنازی هم هنوز سر جاشه میدونی چرا ؟ چون این آبجی خانم آپارتی دومین نفریه که به تو فحاشی میکنه . جالب اینجاس که دو تا دیگه از یوزرها هم که به نوعی از تو دفاع کردن حسابشون در جا مسدود شد . خلاصه میکنم اگر فکر میکنه حرفت حقه محکم بگو و منتظر تلخیاش هم باش . حق را بگو اگرچه به زیانت باشد ( علی علیه سلام )

Even if it was the case, correlation is not causation. The great news is that American imperialism is being challanged all over the world. America as we knew it is not sustainable anymore. Unilatarism creates overreach which brings about the downfall of an empire. History certainly attest to this - Roman empire, Ottoman empire and our own Persian empire.

I bet you 100 dollars that a person who wrote that comment lives in the US. This kind of mentality is symptom of disease perpetrated by the money making US media.

Salute! Farid