یک نفر در بالاترین کامنت گذاشته و گفته که من از موقعی منتقد شدید آمریکا شدهام که برنامههایم برای زندگی در نیویورک در سپتامبر ۲۰۰۵ با مشکل روبرو شد؛ وقتی که ماموران آمریکایی در مرز پیس بریج نزدیک شهر بوفالو (میدانم تلفظ درستش این نیست. اینجوری مینویسم که مردم دیگر هم متوجه شوند.) بخاطر یک کلمه در وبلاگم (که گفته بودم در حال حاضر ساکن نیویورکام) به آمریکا راهم ندادند. بدون اینکه هیچ قانونی را نقض کرده باشم، پس از تنها یک ماه ماندن در نیویورک، مامور بداخلاق نتیجه گرفت که من قصد اقامت غیرقانونی در آمریکا دارم و همین نیت من کافی است که من را راه ندهد.
حالا درستی و غلطی این ماجرا کنار. ولی این دوست ما مینویسد:
هودر وقتی که تصمیم گرفت در نیویورک اقامت کنه مرتب در مورد اینکه آمریکا خوبه و کانادا ملال آوره مطلب می نوشت. مشکلش با آمریکا وقتی شروع شد که موقع برگشت به آمریکا اجازه ورود بهش داده نشد. هر چند که عدم اجازه ورود کاملا قانونی و مطابق قوانین مهاجرتی آمریکا بود، اما کاناداییهای زیادی هستند که در آمریکا اقامت میکنند و درخشان جزء بدشانسها بود. اولش دنبال وکیل و این جور چیزها میگشت، وقتی که کاملا نا امید شد یادش اومد که آمریکا زورگو استعمارگر و جنگ طلب هست! من با همه سیاستهای آمریکا موافق نیستم و به این هم معتقدم که هر آدمی حق داره نظرش و طرز فکرش رو تغییر بده، ولی دیدگاهی که صداقت پشتش نباشه خیلی به دل نمیشینه. کاسبکاری و موج سواری رو نمیشه به اسم تحلیل سیاسی و رسانه ای به خورد مردم داد.
ولی من نمیفهمم که چطور خیلیها نوشتههای شدیدا منتقدانهی مرا نسبت به آمریکا و حکومتش قبل از این اتفاق فراموش کردهاند. بخصوص مطالبی را که نزدیک انتخابات آمریکا و جنگ عراق نوشته بودم، یعنی یکی دو سال قبل از اینکه اصلا بخواهم به نیویورک بروم.
مثلا در سپتامبر ۲۰۰۳ قبل از حملهی آمریکا به عراق نوشتم:
اما خدا کند که آمريکا حالش گرفته شود و نتواند صدام را از عراق بردارد. من با اينکه صدام گورش را گم کند مخالف نيستم، با اين مخالفم که يک کشور ديگر چون زورش میرسد، به هر دليلی (نفت يا دموکراسی) بخواهد حکومت يک کشور ديگر را که ضرری به او نزده با نيروی نظامی عوض کند... اگر اين جنگ شکست بخورد، بوش و هر جانور جنگطلب ديگری که در دنيا هست تا مدتها جرات اسم بردن را از جنگ را نخواهد داشت و بسیار احتمال دارد که همه در دورههای بعد انتخابات در کشورشان کنار بروند.
یا در مارس ۲۰۰۳ هنگامی که مایکل مور جایزهاش را میگرفت نوشتم:
البته مايکل مور دقيقا در روز قبل از اسکار، در مراسم جوايز مستقلها که به لج اسکار برگزار میشود حسابی به بوش حمله کرده بود، ولی کسی اصلا انتظار نداشت به همان شدت در اسکار هم همانکار را بکند. هرچند شک ندارم که سطح شعور مردم متوسط آمريکا به اين چيزها نمیرسد و خيلیهايشان دقیقا بوش را مردی خدايی میبينند که میخواهد صلح و آرامش در جهان بگسترد و هرکس با او مخالف است، کمونيستی کثيف و احمقی بيش نيست.
در ۱۴ اکتبر ۲۰۰۴ در زمان مبارزات انتخاباتی جورج بوش و جان کری نوشتم:
خیلی مسخره است که در آمریکا هم کار به جایی رسیده که رییس جمهور باید حتما مذهبی بودن خودش را نشان دهد تا مردم به او رای بدهند. این مسیحیهای دست راستی واقعا در این سی سال گند زدهاند به اصول سکولار آمریکا واقعا. بقول یکی از تاریخدانهای مفسر مناظره که در PBS حرف میزد، چهل سال پیش جان کندی از خودش دفاع میکرد که که کاتولیک بودنش تاثیری در سیاستهایش نمیگذارد و حالا کری مجبور است برای رای آوردن برعکس آن را بگوید. متاسفم.
صبح انتخابات ریاست جمهوری آمریکا، در دوم نوامبر ۲۰۰۴ نوشتم:
حتی اگر بوش اصول محافظهکاران آمریکایی، یعنی دولت حداقل و بودجهی متعادل، را هم زیر پا نمیگذاشت، من باز هم از او حمایت نمیکردم. چون اصولا با محافظهکاران مشکل بنیانی عقیدتی دارم. به نظر من وظیفهی دولت است که با استفاده از سیستم عادلانهی مالیات برای شهروندانش حدقلهای زندگی از نظر سلامت، امنیت، آموزش، خورد و خوراک و شبیه به آنها را فراهم کند و در عین حال آنها را در انتخاب مذهب، نگهداشتن یا نداشتن جنین، گرایش جنسی، سبک زندگی و اصولا مسایل فردی کاملا آزاد بگذارد. اینها عقایدی است که اگر کسی به آنها باور داشته باشد در آمریکا به او میگویند لیبرال و متاسفانه این صفت پس از چند دهه تلاش سنگین محافظهکاران، درست شبیه به ایران، یک دشنام تلقی میشود...
وقتی دیدم با وجود کمک آشکاری که میانهروهای ایران برای شکست طالبان به آمریکا کردند، بوش آن را در کنار عراق و کره شمالی قرار داد بدنم لرزید. نه اینکه عاشق چشم و ابروی حکومت ایران باشم، ولی انصافا ایران هیچ شباهتی به حکومتهای توتالیتر عراق و کره شمالی نداشت.
ایران درگیر یک جریان خودجوش و روییده از درون برای رسیدن به دموکراسی و پیشرفت بود و چورج بوش با ندیده گرفتن این جریان و حمایتهای زبانی سادهانگارانه و پوپولیستیاش از «مردم ایران» تنها موجب ضعیف شدن گروههای سیاسی میانهرو و قدرتگرفتن تندروهای شبه نظامی و نظامی در سپاه پاسداران شد. او و دوستان نومحافظهکار نادانش به آسانی گول بینفوذترین جریانهای سیاسی خارج از ایران را -- به نمایندگی سلطنتطلبان دور و بر رضا پهلوی و گروههای نزدیک به مجاهدین خلق -- خوردند و خیال کردند که با حمایت مالی و سیاسی از آنها و چند تلویزیونِ بیرون از باغِ کالیفرنیایی (حیف پیشینهی لیبرال آمریکاییهای کالیفرنیا که در ذهن ما ایرانیها بخاطر وجود چند هزار سلطنتطلب محافظهکار در این ایالت خراب شده است) میتوانند رژیم ثروتمند، باهوش، و در عین حال بیرحم و به شدت مسلح جمهوری اسلامی را تغییر دهند.
چند ساعت بعدتر در هنگام شمارش نهایی آرا که بطور زنده میلاگیدم، نوشتم:
یک چیزی که وقتی اینجا آمدم فهمیدم این است که این آمریکاییهای لعنتی تقریبا به اندازهی مردم ایران خودمان مذهبی هستند، حتی شاید بیشتر! مثلا گفته میشود که نصف مردم آمریکا حداقل هفتهای یکبار کلیسا میروند. فاجعه است. در ایران هم فکر نمیکنم نصف مردم هر هفته مسجد بروند. بابا اینها کی هستند دیگر. آدمهای حسابی و باسوادشان در کالیفرنیا و نیواینگلند قدرت و دانش و پول تولید میکنند، آن وقت این احمقهای مذهبی باید برای تمام این قدرت و پول تصمیم بگیرند. لعنت بر هر چی... دهن آدم را باز میکنندها!
ریچارد پرل -- خود خود شیطان -- در بی.بی.سی میگوید برد بوش تاییدی بر سیاستهای داخلی و خارجی او خواهد بود. این یعنی نیرو گرفتن دوبارهی نومحافظهکاران در دولت او. البته خیلیها میگویند که به بیکلگی چهار سال اولشان رفتار نمیکنند. ولی این یک فاجعهی بزرگ در تاریخ معاصر بشری است.
آقا مذهب و کلیسا گند زده است به آمریکا. در وبلاگ انگلیسیام پیشنهاد کردهام بهشان که انقلاب ایران را به آنجا صادر کنند تا مردمش کمی آدم شوند. یکبار گفتم، نصفشان هفتهای یکبارمیروند کلیسا. فاجعه است.
آن وسط یک چند دقیقه زدیم کانال ایرانی دیجیتالی که تازه در تورنتو راه افتاده و تلویزیونی به نام پارس را نشان میداد. جالب بود که به بوش خیلی احترام میگذاشتند و میگفتند «رفتند»، «گفتند»، «خوردند»، «کردند» و خلاصه بوش را بیشتر از یک نفر حساب میکردند. البته حق هم دارند. اگر کری میآمد کلی از بودجهی مخفیانهی این آشغالهای لوسآنجلسی قطع میشد. ولی حالا میتوانند امیدوار باشند که آقای مایکل لدین و دوستانش باز هم مستمری آقایان را ادامه دهند. در ضمن، بالای سرشان هم عکس شاه و فرح بود.
چند روز پس از انتخابات در دهم نوامبر ۲۰۰۴ نوشتم:
درست است که مردم روستایی آمریکا نشان دادند که سادهترین، زودباورترین و نادانترین مردم دنیا هستند، ولی از یک طرف هم بقول مایکل مور این انتخابات نشان داد که نصف مردم آمریکا به جان کری که ماهها به عنوان لیبرالترین عضو سنا توسط بوش تبلیغ شده بود، رای دادهاند. این کم چیزی نیست و مایهی امیدواری است.
از طرف دیگر نتیجهی قطعی این انتخابات تکان اساسی به حزب دموکرات آمریکا است که به نظر خیلیها مجبور است به سمت چپ طیفش حرکت کند و درست شبیه به راستیها، با افتخار به اصول فکریاش بازگردد و از آن بدون واهمه دفاع کند و دستگاه تبلیغاتی و آموزشیاش را برای تبلیغ ارزشهای لیبرال بازسازی و سازماندهی کند. اگر نصف آمریکا به جان کری لیبرال ولی ضعیف رای دادند، پس میشود دفعهی بعد دو سوم آمریکا به یک کاندیدای لیبرال و قوی رای دهند.
در ۲۲ مارس ۲۰۰۵ یعنی شش ماه قبل از آن اتفاق در مرز آمریکا نوشتم:
من حمایت نصفه و نیمهای را که از طرح رفراندم آقای سازگارا کرده بودم همین امروز رسما پس میگیرم. با این مطلبی که نیویورک سان از سازگارا چاپ کرده و حرفهایی که سازگارا در آن زده، متاسفانه معلوم میشود که او قبول کرده که مورد استفادهی جمهوریخواهان تندرو و دستراستی آمریکا که میخواهند بلای عراق را سر ایران بیاورند، قرار بگیرد. در ازایش هم لابد کلی پول و امکانات میگیرد و مثل احمد چلبی یک سری واقعیتهای اغراقشده و دروغ تحویل آقایان میدهد تا آنها را در توجیه کردن نقشههای خطرناکشان برای ایران کمک کند.
حالا معلوم میشود که همهی آن نامههای تند و تیز به خامنهای و زندان و اعتصاب غذا برای چنین روزی بوده تا خودش را بهقول نیویورکسان به عنوان «یک مخالف کلیدی حکومت ایران» جا بزند. کافی است رفتار عزت سحابی را با محسن سازگارا مقایسه کنید تا متوجه شوید که سازگارا بیشتر دنبال پول و قدرت است تا بهتر کردن شرایط ایران.
کلی شاهد و سند دیگر هم هست که من حوصله ندارم بروم و آرشیو پنجسالهی وبلاگم را بجورم و پیدا کنم. ولی اگر بخواهید میتوانید دنبال کلمهی آمریکا در وبلاگ بگردید و خودتان شواهد بیشتری پیدا کنید.
امیدوارم قانع شده باشید که ضدیت من با حکومت و فرهنگ آمریکایی به عنوان یک امپراطوری ربطی به اینکه بتوانم یا نتوانم به آن کشور سفر کنم ندارد. هرچند که فکر میکنم دیگر بعد از دو سال مشکلم برطرف شده باشد و بتوانم دوباره به آمریکا وارد شوم. ببینم چه میشود.