این مطلب دروغ سیزده امسال من بود. تمام نوشتههای این وبلاگ را از روز اول تا حالا خود من نوشتهام. همینطور هیچ برنامهی خاصی برای تغییر شغل و وارد شدن به عرصهی موسیقی ندارم. هرچند که بسیاری از اطلاعات دیگر این نوشته واقعیت دارند و اگر این وبلاگ را در این چند سال دنبال کردهباشید، آنها را تشخیص میدهید.
موقعی که شروع کردم به نوشتن ستون اینترت در روزنامهی عصرآزادگان، بعضیها میگفتند تو را چه به نوشتن دربارهی تکنولوژی. تو همان طراحی وبت را بکن، این کارها به تو نیامده است. موقعی که وبلاگم را شروع کردم و آرام آرام جرات کردم دربارهی مسایل دور و اطرافم نظر بدهم، بعضیها میگفتند و هنوز میگویند تو همان دربارهی تکنولوژی بنویس، سیاست به تو نیامده است.
ولی واقعیتی که میخواهم امروز آشکار کنم این است که من مدتی است وارد کار جدیدتری شدهام و مطالب سیاسی اینجا را دیگر خودم نمینویسم.
واقعیت این است که ابراهیم نبوی چند وقت پیش مخفیانه به من پیغام داد که حاضر است در ازای دریافت عکسهای اختصاصی نیمهلخت من، برایم دربارهی مسایل سیاسی و اجتماعی ایران و دنیا -- به سبک خودم و جوری که کسی متوجه نشود -- مطلب بنویسد تا من به اسم خودم در وبلاگم بگذارم. اینجوری هم آبرویم بخاطر نوشتههای ضعیفم نمیرود، هم به کارهای تازهام میرسم و هم وبلاگم خوانندگانش را از دست نمیدهد. هر چه باشد نبوی که دکترای روابط بینالملل و تاریخ از دانشکدهی سنت آنتونی از دانشگاه آکسفورد دارد و هنوز هم هر سال مخفیانه در هر تابستان یک ترم دو ماهه را در آن دانشگاه درس میدهد.
او با تواضع عجیبی دهها کتاب به به زبانهای انگلیسی، آلمانی و فرانسوی نوشته است و نام آدمهای مشهور دیگر را مانند علی انصاری، همایون کاتوزیان، هوشنگ شهابی، حمید دباشی و آذر نفیسی و رامین جهانبگلو را روی آنها گذاشته است. مشهور است که چند تا مقالهی مشهور هم برای گونترگراس آلمانی، برنار آنری-لوی فرانسوی، و اومبرتو اکوی ایتالیایی نوشته است که قرار شده تنها پس از مرگشان این حقیقت اعلام شود. (حتی از یک دوست نزدیکش شنیدهام که کل کتاب خواندن لولیتا در تهران را که منسوب به آذر نفیسی است در اصل نبوی نوشته است و مقالهی جنجالیای را هم که حمید دباشی دربارهی این کتاب و اصولا امثال آذر نفیسی در الاهرام مصر منتشر کرده بود، کار نبوی بوده برای اینکه فروش کتاب خودش را بالا ببرد.)
ولی اجازه بدهید که یک راز بزرگ دیگر را هم امروز آشکار کنم. نبوی یک دو سال است که به طرز عجیب و غریبی شیفتهی من شده است تمام نوشتههای، عکسها و فیلمهای من را با علاقهی تمام کشف و دنبال میکند و دربارهشان این طرف و آن طرف مطالب چند قسمتی مینویسد. (او با مهربانی و شیفتگی خاصی از من به عنوان «زیتون» نام میبرد و یکی از این مطالب دنبالهدار را با نام «سفرهای زیتون» منتشر کرده است.) البته او در این عشق بیرقیب نیست.
نیک آهنگ کوثر مدتها با او سر این عشق خانمانبرکن رقابت میکرد. جوری که زن و دختر خردسالش را به امید رسیدن به من ول کرد و آمد کانادا پناهندهی سیاسی شد. اوایلش که متوجه شده بود من و مرجان زیاد آبمان توی یک جوب نمیرود و ممکن است روزی از هم جدا شویم، با من خیلی مهربان بود و مرتب کاریکاتورم را میکشید و این ور و آن ور قربان صدقهام میرفت. ولی بعد که دید پس از اینکه من و مرجان از هم جدا شدیم، برخلاف انتظارش من تمایلی به خواستههای همجنسگرایانهی او نشان ندادم، شروع کرد به حسادت کردن به خانمهای دیگری که از این طرف و آن طرف متوجه میشد با من سر و سری داشتهاند. سعی میکرد با ارعاب و تهدید و افشاگری آنها را از من براند تا شاید من روی خوشی به او نشان دهم.
او بارها و بارها در وبلاگش برایم سیگنال فرستاده بود که از زنها متنفر است و به اینکه در عمرش با هیچ زنی نخوابیده است افتخار میکرد. از نوشتههایش میشد فهمید که من بزرگترین مسالهی زندگی او هستم و این آنقدر برای او مهم بود که سر این رقابت، حتی با دوست قدیمیاش، سید ابراهیم نبوی، قهر کرد و هنوز هم با هم صحبت نمیکنند.
ولی از وقتی از معاملهی تازهی من و نبوی آگاه شد، فهمید که شکست خورده است و پس از ماهها مشاوره با یک روانپزشک برجستهی کانادایی توانست به افسردگی شدید ناشی از عشق شکستخوردهاش غلبه کند. هرچند که هنوز آثار آن (بیخوابی و سردردهای مزمن) در نوشتههایش به چشم میخورند، ولی همانطور که میبیند دیگر حرفی از من نمیزند و به توصیهی روانکاوش دارد سعی میکند مرا از زندگیاش بطور کل حذف کند.
سرتان را درد نیاورم. خلاصه اینکه نوشتههای این وبلاگ را مدتی است که دیگر ابراهیم نبوی مینویسد و برای رونق دادن به آن به ابتکارهای جالبی هم دست زده است، از جمله اتخاذ مواضعی مانند کیهان در این وبلاگ و بعد تشبیه من و حسین شریعتمداری و انتقاد شدید از آنها. یا مثلا هماهنگی با وبسایتهای بازتاب و انتخاب و حتی روزنامهی کیهان برای نقل قول از نوشتههای خودش به نام من و بعد کوباندن آنها با نام واقعی
خودش.
ولی کار تازهای که حسین درخشان واقعی، یعنی خود این بندهی حقیر، شروع کردهام موسیقی است. چند ماه است که دارم روی یک آلبوم موسیقی تلفیقی ایرانی-غربی کار میکنم که تا حالا نظیر آن را کسی نشنیده است. کار به جاهای خیلی خوبی رسیده است و قرار است تا شش ماه دیگر ناشرم که یه شرکت صفحهپرکنی و پخش فرانسوی به اسم Buda musique است، آن را بیرون بدهد.
ولی چون خیلی به شما علاقه دارم امروز میخواهم گوشهای از این کار تازه را که در واقع یکی از تستهای مربوط به آن است به شما نشان دهم. این تکهی کوتاه صدا را یا میتوانید از همینجا دریافت کنید یا اینکه با زدن روی دگمهی پخش، همین پایین و بطور زنده گوش کنید. لطفا نظرتان را دربارهی کار تازهام بنویسید.