میخواهم با صدای بلند فکر کنم و بنویسم.
اکبر گنجی مدتی است از سازگار بودن اسلام و حقوق بشر صبحت میکند. او با استفاده از ابزارهایی که پستاستراکچرالیزم فراهم میکند، میگوید که خوانشها، برداشتها یا قرائتهای مختلفی از متن اسلام (قرآن و سنت مکتوب) وجود دارد و چیزی بهنام اسلام خالص یا مطلق وجود ندارد.
هرچند که تقسیمبندیاش از انواع برداشت (بنیادگرایانه، مدرن، و سنتی) سادهانگارانه و غلط است، ولی اصل حرفش بسیار درست است و در این زمانه بهدرد همهمان میخورد.
اصولا دوگانهی سنت در برابر مدرنیته خودش نتیجهی یک جور دید مطلقگرایانه و استراکچرالیست است و استفاده از آن اعتبار کل یک تحلیل پستاستراکچرالیست را زیر سوال میبرد. (مرز فرضی بین سنت و مدرنیته دقیقا کجاست؟ اگر مرزی حتی حدودی هم نمیتوان برای آن تعیین کرد، پس تمایز این دو مفهوم چیست؟)
من ترجیح میدهم از تقسیمبندی حقوقمحور، خردمحور، و انسانمحور برای توصیح انواع گوناگون برداشت از اسلام استفاده کنم. (برگرفته از کتاب «حقیقت و روایت» از حمید دباشی)
ولی مهم اینجا آن است که گنجی روش پستاستراکچرالیزم را برای بررسی حداقل یک مفهوم (اسلام و نسبتش با حقوق بشر) پذیرفته است و از آن بطور موثری استفاده میکند.
ولی تناقض کلیدی افکار او و همفکرانش آن است که موقع بررسی حکومت و قدرت یا دموکراسی کاملا ابزارهای پیشرفتهی پستاستراکچرالیستی را فراموش میکند. در گنجهی مادربزرگش را باز میکند و آچار و پیچگوشتیهای دانششناسانهی زنگ زدهی قدیمی (استراکچرالیزم) را بیرون میآورد و میافتد به جان مفهومهایی مثل جمهوری اسلامی.
چطور است که میتوان برداشتی تازه از متن اسلام کرد که با اصول حقوق بشر جور دربیاید، ولی نمیشود برداشتی تازه از حکومت دموکراتیک کرد که با متن اسلام جور دربیاید؟ چرا گنجی فقط سوال را از یک طرفش میپرسد و طرف دیگر سوال را نادیده میگیرد؟
اصلا سوال اساسیتر: چرا برداشتی از اسلام که نفی کنندهی اصول حقوق بشر نباشد ممکن است، ولی برداشتی از همان اسلام که با دموکارسی سازگار باشد محال است و در نتیجه جمهوری اسلامی تا موقعی که به قول خودش به یک جمهوری تمام عیار تبدیل نشود، وجودش بیمعنی است؟