خب، من برگشتم. کنفرانس جالبی بود. البته بر خلاف تصور من یک کنفرانس عمومی و آزاد برای همه نبود و متاسفانه قاعدهی چتم هاوس هم بر آن حکمفرما بود که اجازهی نقل قول مستقیم از شرکتکنندگان را به حاضران نمیدهد، مگر اینکه هیچ اشارهای به نام یا مشخصات آنها نشود. برای همین من نمیتوانم بگویم که دیگران دقیقا چه گفتند. ولی میتوانم دربارهی حرفهای خودم و بازتابهای کلی آن توضیح بدهم.
با توجه به گرایشهای دستراستی موسسهی اسپن که رییس سابق نومحافظهکارش، جفری گدمین، به تازگی رییس رادیو فردا شده است، طبیعتا آدمهایی مثل من در اقلیت بودند. برگزارکنندگان کنفرانس میگفتند موقعی که قرار بوده آن را برگزار کنند و از طریق یکی از مرتبطانشان نام من پیشنهاد شده بود، عدهای از مشاورانشان گفته بودند که درخشان را دعوت نکنید، او آدمی Controversial (بهترین معادلش میشود چی؟ جنجالی؟) است. و برگزارکننندگان هم میگفتند که چه بهتر. این دقیقا چیزی است که آنها میخواهند، وگرنه با نشستن چند نفر که همه با هم موافقاند که دیالوگ و بحث شکل نمیگیرد.
ولی حرفهای من در اولین پنل روز دوم کنفرانس که درباره جامعه مدنی در ایران بود خیلیها را عصبانی کرد. گفتم که جمهوری اسلامی پس از بحرانهای آخر زمان رفسنجانی فهمید که باید نقش بزرگتری به مردم بدهد و برای همین دولت خاتمی با تایید تلویحی خامنهای شروع کرد به گسترش دادن آگاهی دربارهی جامعهی مدنی و در هشت سال دورهی خاتمی هزاران موسسهی غیر دولتی در زمینههای گوناگون و با حمایت وزارت کشور دولت اصلاحطلب شروع به کار کردند.
ولی از موقعی که آمریکاییها فهمیدهاند که میتوانند از پتانسیلهای موجود در جامعهی مدنی ایران استفاده کنند، بسیاری از این موسسات زیر فشار سیستم اطلاعاتی ایران قرار گرفتهاند. گفتم که این فشار از موقعی که وزارت خارجهی هلند یکی از پروژههای بودجهی ۱۵ میلیون یورویی خود را برای تکثر رسانهای به موسسهی نومحافظهکار و بدنام آمریکایی فریدام هاوس داد زیادتر شده است. همین طور از وقتی که معلوم شد بخشهایی از دولت آمریکا رسما از نافرمانی مدنی در ایران برای تغییر رژیم آن حمایت میکنند و برای همین از راه موسسات آمریکایی در جاهای مختلف دنیا از جمله در دوبی کارگاههای آموزش براندازی راه میاندازند. تندروها و بدبینهای داخل سیستم اطلاعاتی ایران با دیدن این شواهد آشکار که توسط خود روزنامهنگاران آمریکایی و اروپایی آشکار شده است، بهانه پیدا کردهاند تا فشارشان را روی کل جامعهی مدنی افزایش دهند.
مثلا گفتم که موسسهی کنشگران که مدیرش، سهراب رزاقی، در وزارت کشور مسوولیت بالا داشته است و از آدمهای مورد اعتماد وزارت اطلاعات و حکومت است پس از چند سال فعالیت ماه پیش تعطیل شد. حتی با وجود اینکه خود رزاقی گفته است که وزارت خارجه و اطلاعات ایران در جریان کامل قراردادهای مابین کنشگران و موسسات اروپایی و کمکهای مالی آنها بوده است و آنها را تایید کرده است. یا مثلا شادی صدر که باز هم با اطلاع کامل حکومت در موسسهی راهی مشاورهی خانوادگی رایگان به زنان میداد و با تماس نزدیک به دفتر رییس قوهی قضاییه جلوی احکام مرگ و سنگسار تعداد زیادی از زنان ایران را گرفته بود، اخیرا دستگیرو موسسهی راهی هم تعطیل شد.
در واقع گفتم که سوءاستفادهی آمریکا از جامعهی مدنی ایران برای تغییر رژیم کل آن را در خطر جدی انداخته است.
ولی راستش را بخواهید تمام بحثها به این ختم میشد که بیشتر حاضران بجز دو سه نفر اساس استدلالها و تحلیلهایشان را با این پیشفرض ناگغته شروع میکردند که جمهوری اسلامی حکومتی بدون مشروعیت است. من این را آنجا به چالش گرفتم. گفتم که آخر با چه استدلال حقوقی یا حتی اخلاقی به این نتیجه میرسید که جمهوری اسلامی مشروعیت ندارد و بر اساس این مقدمه، موخرههای خودتان را میسازید؟
گفتم که اگر میگویید که جمهوی اسلامی بخاطر اینکه حقوق بشری شهروندانش را نقض میکند از مشروعیت ساقط میشود، با همین استدلال خیلی از کشورهای دیگر دنیا هم که شما کاملا مشروعشان میدانید و با آنها حتی روابط حسنه هم دارید از مشروعیت میافتند. پاکستان، عربستان سعودی،مصر، ترکیه، عربستان، اردن، امارات متحده عربی از ایران بسیار بیشتر حقوق شهروندانشان را نقض میکنند. حتی آمریکا هم با این استدلال از مشروعیت میافتد، بخاطر قانون پاتریوت اکت و کارهایی که بعد از یازده سپتامبر کرده است و کل پدیدههای زندان گوانتاموبی و ابوغریب و غیره.
اگر هم استدلالتان دموکراسی است و اینکه چون انتخابات در ایران کاملا آزاد نیست، پس این حکومت مشروعیت ندارد، پس چطور کشورهای بسیار دیگری را که اصلا انتخابات ندارند مشروع میشناسید؟
اگر هم استدلالتان حقوقی است باید گفت که جمهوری اسلامی با رای اکثریت مردم مشروعیت گرفته است، قانون اساسیاش را دو بار به رای گذاشته و هنوز هم در تمام انتخابات گوناگونش اکثریت مردم رای میدهند.
آخر سر یکی از حاضران غیر ایرانی که از شدت عصبانیت سرخ شده بود و لبها و صورت و دستش میلرزید خطاب به من گفت که اصلا تو کی هستی و از کجا میآیی که این حرفها را میزنی؟ تو باید ثابت کنی که عامل رژیم نیستی!
خیلی جالب بود. اصلا انتظار نداشتم از آدمی تحصیلکرده و متمدن که از شنیدن نظر مخالفش این قدر عصبانی شود. به او گفتم که داری مرا بازجویی میکنی؟ بعد شوخی کردم که بله، اتفاقا درست حدس زدی. میخواهی چک یک میلیون یورویی را که خود خامنهای برایم امضا کرده و فرستاده از نشانت دهم. بعد توضیح دادم که بخاطر کمتحملی جمهوری اسلامی در شنیدن نظر منتقدان وبلاگ خود من سه سال است که در ایران فیلتر شده است و من بخاطر این نوشتهها آخرین باری که ایران بودم بازجویی و مجبور به امضای توبهنامه شدهام. در عین حال بخاطر شکستن علنی یکی از بزرگترین تابوهای جمهوری اسلامی یعنی سفر به اسراییل دیگر نمیتوانم به ایران برگردم. فکر میکنی اگر من کوچکترین نقطهی مشکوکی در زندگیام بود سیستم اطلاعاتی اسراییل من را دو بار به کشورش راه داده بود؟
گفتم که من خودم قربانی کمتحملی این حکومتم، ولی این چیزها نمیتواند کل مشروعیت جمهوری اسلامی ایران را از بین ببرد، همانطور که گوانتامو و ابوغریب و فاجعهی عراق نمیتواند مشروعیت کل سیستم حکومتی آمریکا را از بین ببرد.
بعد از کنفرانس فهمیدم که هر چه بحث کنیم، آخر سر به همین جا میرسیم و عصبانیت اینها هم از این بود که کمتر کسی پیشفرض اولیهی تمام بحثها و تحلیلهای دیگر آنها را، یعنی همین مشروعیت جمهوری اسلامی یا عدم آن را، به چالش گرفته است. این یک نقظهی ضعف بزرگ در استدلال تمام مخالفین جمهوری اسلامی است که اگر رویش انگشت بگذارید، چون جوابی ندارند، فقط عصبانی میشوند.
خلاصه در کل خوب بود و برگزارکنندگان هم از اینکه بر خلاف بسیاری از کنفرانسهای مشابه همهی شرکتکنددگان آن با هم موافق نبودند راضی بودند.