برای اشتراک ایمیل‌تان را وارد کنید: یا به این نشانی یک ایمیل بفرستید: EditorMyself-subscribe@googlegroups.com
۱۹ اردیبهشت ۱۳۸۶ | 09 May 2007

 در دانشگاه نظامی خفن

  لينک‌دونی هفته
Excerpt: What happened in my panel at the CDF college in Toronto.

دیروز در یکی از دانشگاه‌های کانادایی (CDF) یک پانل کوچک داشتم به همراه روزنامه‌نگار کانادایی، دبورا کمپیل و یکی از مدرسان دانشگاه به نام پیر پهلوی. راستش قبل از قبول کردن دعوتشان توسط یکی از استادان آنجا به نام خانم باربارا فالک که مسوول بخش آکادمیک آنجا است، تردید داشتم که بروم یا نروم. چون به هر حال جایی نظامی است و مشکوک می‌زد.

از دبورا پرسیدم که به‌هر حال گرایش‌های شدید ضدجنگ و چو و ضد مداخله‌ی خارجی دارد و ایران را هم خوب می‌شناسد و تقریبا یک سال تمام آنجا زندگی کرده
و نوشته‌ها و گزارش‌هایش را خوانده بودم که همه خیلی متعادل بود و اینها. گفت که به نظرش خوب است که بروم
و خودش هم قبلا یکی دوبار دیگر که دعوت شده بود رفته و برایشان حرف زده. گفت که این نظامی‌ها بهتر است حرفهای ما را بشنوند تا حرفهای یکسری جنگ‌طلب آمریکایی را.

خلاصه تصمیم گرفتم بروم و حرف‌هایم را حتی با تاکیدی بیشتر از همیشه بر اینکه کسی نباید در ایران مداخله کند و ایران حکومتی مشروع و دموکراتیک است و اینها بزنم. ولی با خودم قرار گذاشتم که دستمزدی را که می‌‌خواهند بدهند قبول نکنم.

خلاصه رفتم و قرار هم بود در همان میهمانخانه‌ی نظامی خودشان بمانم. جایتان خالی خیلی ترسناک و در عین حال بامزه بود.اولا اینکه وسط حیاطش یک هلی کوپتر جنگی قدیمی بزرگ گذاشته بودند که فکر کنم نقش تزیینات باغ را بازی می‌کرد و واقعا عجیب بود. جرات نداشتم آن وسط ازش عکس بگیرم. ولی خیلی غم‌انگیز بود که اینها چطور به اسباب و ادوات آدم‌کشی به چشم تزیینات باغ نگاه می‌کنند.

دوم اینکه وقتی رسیدم یک مرد درجه‌دار و حدود پنجاه و چند ساله که مسوول سازمان‌دهی کردن اجرایی پانل بود و آمد در اتاقم
و با یک بداخلاقی عجیبی گفت که برای جلسه‌ی فردا باید با کت و شلوار و کراوات و خلاصه لباس فرم برده‌های یقه‌سفید به پانل بیایم. بعد که من گفتم ندارم و همین یک شلوار جین را فقط دارم و همین کت اسپرت و پیراهن بدون کراوات را عصبانی شد و اصرار کرد. یاد دبیرستان افتادم و من هم عصبانی شدم و گفتم که هیچ کس قبلا به من تذکر نداده بود که درس کد (Dress Code) اینجا چیست و من هم با هیچ لباسی جز همین که دارم به پانل نمی‌آیم. خونش بجوش آمده بود و رفت. بعد از چند دقیقه زنگ زد به اتاقم و گفت که بروم پایین تا و او مرا با ماشین ببرد و برایم یک شلوار غیر جین بخرد. من دیگر داغ کردم و گفتم که مگر اینجا مدرسه است که شما این طوری با میهمانان‌تان رفتار می‌کنید. گفتم من با همین لباس خواهم آمد و اگر مشکلی دارید اصلا همین امشب از اینجا می‌روم. کوتاه آمد و به تلخی گفت که اشکالی ندارد و اینها.

خلاصه آن روز آمد و اول دبورا حرف زد راجع به اینکه جوان‌ها در ایران یک انقلاب آرام دارند می‌کنند و چه و چه که من اصلا استدلالش را قبول نداشتم و یک سری از فکت‌هایش هم غلط بود. ولی خب، به هر حال همین که ضد جنگ و تحریم بود، قابل احترام بود. بعد هم من رفتم و همان سخنرانی همیشگی وبلاگ‌ها به مثابه پنجره و پل و کافه را کردم و تاکید کردم که بر خلاف تصور شما وآنچه در رسانه‌ها صبح تا شب می‌گویند وبلاگستان ایرانی در انحصار هیچکس نیست و اتفاقا بجز درصد کوچکی از وبلاگ‌ها بقیه اصلا درباره‌ی سیاست نمی‌نویسند و سانسور اینترنت در حد کشورهایی مثل ترکیه و امارات است و معمولا هم وب‌سایت‌های فارسی را شامل می‌شود و رسانه‌های انگلیسی‌زبان همه باز هستند، حتی مثلا روزنامه‌های اسراییلی. چند بار هم تاکید کردم که هر جور دخالت خارجی از طریق ان.جی.اوها و اینها وضع را خراب‌ةر می‌کند، کما اینکه از موقعی که آمریکایی‌ها به زنان و دانشجویان و کارگرها علاقه پیدا کردند دیگر حکومت هیچ حرکتی حتی واقعی و خودجوش و به‌حق را هم تحمل نمی‌کند. در قسمت پرسش و پاسخ هم طبق معمول درباره‌ی اینکه پیش‌فرض مشروعیت نداشتن جمهوری اسلامی هیچ منطق درستی ندارد و معلوم نیست چرا این را همه پیش فرض بگیرند بدون اینکه از نظر منطقی بتوانند ثابتش کنند. یک جایی هم با پیر یکی از دیگر از پانلیست‌ها راجع به وضع حقوق بشر و اینها حرفم شد چون بدون سند و مدرک می‌گفت که نمی‌دانم این قدر آدم را بدون هیچ اتهامی اعدام کردند و شکنجه کرده‌اند و اینها که گفتم محال است. اگر کوچکترین چیزی بود الان مثل زهرا کاظمی بینوا چماق شده بود سر ایران و روزی هزاربار آن را توی بوق می‌کردند.

حرفهایم در پانل به کنار، یک چیز دیگر هم بود که آن آقای افسر هماهنگ‌کننده‌ی بداخلاق را خیلی عصبانی کرد و آن هم این بود که گفتم من دستمزد چندصد دلاری شما را قبول نمی‌کنم و من را برد که این را بنویسم و امضا کنم که من هم با افتخار کردم. فردایش پیر را در جلسه‌ای که در دانشگاه تورنتو به همراه دکتر توکلی و یک آقایی از کبک و همان دبورا دیدم، گفت که خوشش آمده بود که من آن پول را قبول نکردم. چون حسابی عرق ملی دارد و در تمام عمرش هم فقط دو، سه سال اولش را در ایران بوده و خیلی دلش می‌خواهد برگردد و اینها.

خلاصه با این حرف‌هایی که من در این کنفرانس‌های اخیری که می‌روم، می‌زنم فکر نمی‌کنم کسی دیگر دعوتم کند. مگر اینکه بخواهند دقیقا همین حرف‌ها را بشنوند.


سردبیر: خودم و لینکدونی‌اش را هر روز با ایمیل دریافت کنید.
تازه درهمين باره:



دوستان و آشنايان

ERROR: http://rpc.blogrolling.com/display_raw.php?r=5ce6aa818a9ce75a63de480197bfa538 is currently inaccessible
نظرات ديگران