این نوشته پاسخی است به اتهاماتی که تازگی دربارهی اتفاقاتی که اخیرا در یک وبسایت ایرانی افتاده است، به من زدهاند. اگر در جریان آن نیستید، با خواندن این متن فقط وقتتان را تلف میکنید، بدون اینکه چیزی دستگیرتان شود.
چند ماه بود که فردی به نام آرش کمانگیر در وبلاگ خودش و در جاهای دیگر به من حملههای شخصی میکرد و اتهامات بیاساس میزد. (چند نمونهاش را ببینید و قضاوت کنید.) من میدانستم که اسم این فرد که بنابر اطلاعات خودش در کانادا هم زندگی میکند به احتمال فراوان مستعار است. ولی نمیفهمیدم که چرا او آن قدر باید بزدل باشد که جرات نکند با هویت واقعی خودش به من حمله کند.
کسی که در این شرایط خودش را پشت یک اسم مستعار مخفی میکند، یا آنقدر ترسو است که مسوولیت عقاید خودش را هم نمیخواهد به عهده بگیرد، یا اینکه با دورویی تمام میخواهد هم از آخور «ناراضی ضد جمهوری اسلامی» بخورد، و هم از توبرهی «امکان رفت و آمد به ایران».
من حق خودم میدانم که اگر کسی میخواهد با من در بیفتد، شجاعانه و با شفافیت وارد شود تا اینکه خودش را بزدلانه پشت یک اسم مستعار مخفی کند و هر از گاهی سنگی بیندازد و دوباره قایم شود.
شرط یک دیالوگ و نقد سالم شفافیت است و برای همین هرگز نمیشود با کسی که حتی جرات ندارد مسوولیت حرفهای خودش را به عهده بگیر وارد دیالوگ شد.
این شد که من به طور مکرر، بخصوص در بخش کامنتهای بالاترین، از کمانگیر خواستم که هویت واقعیاش را آشکار کند، وگرنه انتقادات و حملههایش جوابی نخواهند داشت. این خواستهها طبیعتا اثری نداشت جز اینکه من کاملا یقین پیدا کنم که این اسم مستعار است.
در نتیجه افتادم دنبال اینکه بفهمم اسم واقعی این آدم بزدل چیست تا با آشکار کردن این هویت واقعی طرف جرات کند پای حرفها و عقایدش بایستد.
اولین کاری که کردم جستجو به دنبال کامنتهای کمانگیر در وبلاگ خودم بود. با این کار شمارهی آی.پی او را پیدا کردم و با جستجو دنبال تمام کامنتهایی که با این شمارهی ثابت آی.پی گذاشته شده بودم، به کامنت یک نفر به اسم آرش آبادپور برخوردم که علاوه بر اینکه اسمش به وبلاگی با نشانی kmngr.blogspot.com لینک شده بود، نوشته بود:
من شرمندم این اوریجینالیته یعنی چی؟
برای همین سریع رفتم داخل اورکات و دنبال اسم آرش آبادپور گشتم تا ببینم عکس طرف هم شباهتی به رفیق دلیر عینک دودی برچشم ما دارد یا نه. ای دل غافل، پیدایش کردم و دیدم که طرف خود خودش است؛ منتها بیعینک، ولی با همان سبیل نوجوانانهاش.
همانجا برایش سریع یک Scrap گذاشتم و گفتم که «پیدایت کردم ترسو!»
بعد برای محکمکاری اسم آرش آبادپور را هم به انگلیسی و هم به فارسی جستجو کردم که کشفهای جالبی کردم. اول اینکه اولین و تنها کسی که اسم واقعی نویسندهی وبلاگ انگیسی کمانگیر را را لو دادهاست، اتفاقا خود مهدی یحیینژاد موسس بالاترین و همدانشگاهی آبادپور است. او در ماه می ۲۰۰۶، در پی ماجرای خبر دروغ مجبور شدن یهودیان ایران به بستن بازوبند، در پایین مطلبش به وبلاگهای دیگری که راجع به آن نوشتهاند لینک داده است. از جمله نوشته است «آرش آبادپور در وبلاگ انگلیسیش» و آن را به این نشانی لینک داده است:
http://kmgr.blogspot.com/2006/05/different-color-for-jews.html
با جستجوی انگلیسی هم متوجه شدم که در سال گذشته حداقل در دو وبلاگ اسم آرش آبادپور به عنوان نویسندهی وبلاگ کمانگیر معرفی شده است: وبلاگ لیسا گلدمن و وبلاگ هیستوری نیوز نتورک.
سریع یک مطلب انگلیسی نوشتم و این لینکها را هم به آن وارد کردم و توضیح دادم که چرا این کار را کردهام. منتها برای اینکه نمیخواستم خوانندگان ثابت وبلاگم را درگیر این مسالهی کم اهمیت بکنم، تصمیمی دیگر گرفتم: که مطلب را بنوسم و تاریخ آن را قدیمیتر بزنم تا مطلب بالای صفحه و به عنوان تازهترین صفحهی «سردبیر: خودم» دیده نشود.
بعد رفتم به بالاترین و با تنها اکانتم، یعنی hossein، مطلبی فرستادم با عنوان « آرش کمانگیر یا آرش آبادپور کیست؟ » و لینکی دادم به پروفایل آرش آبادپور در یک موسسهی آکادمیک که عکسش دقیقا با همان عینکی است که کمانگیر هم به چشم میزند.
ولی چشمتان روز بد نبیند. این مطلب در عرض تنها یکی دو ساعت، ۵ امتیاز مفنی از جمله از طرف خود کمانگیر (آبادپور) گرفت (به دلیل «توهین آمیز بودن») و حذف شد. آبادپور به هیچ قیمتی نمیخواست کسی این واقعیت ساده و قابل دسترس متوجه شود.
این نشانهی بدی بود از اینکه چطور سیستم دموکراتیک بالاترین، میتواند با کمی رفیقبازی و باندبازی تبدیل به یک دیکتاتوری اکثریت، به معنی جان استیوات میلیزی و توکویلیاش تبدیل شود. (راجع به این بعدا باید بیشتر بنویسم.)
چند ساعت بعد، دیدم که اصلا اکانتم در بالاترین بسته شده است، بدون هیچ دلیل یا اعلام رسمیای. درست همزمان با آن، لینکی از طرف کمانگیر (که البته به نظرم چماقگیر اسم برازندهتری برای او و گروه فشارش است) به بالاترین فرستاده شد که در آن تلویحا پذیرفته بود که اسم واقعیاش همان است که من نوشتهام و سعی کرده بود مسالهی تاریخ قدیمی مطلب انگلیسی من را که به عنوان نشانهی یک توطئهی پیچیده نشان دهد و اینکه من اسم واقعی او را با استفاده از روابط مخصوصم با مثلا نهادهای امنیتی بهدست آوردهام.
طبق معمول لینک کمانگیر به وبلاگ فارسیاش با استقبال نوچههایش روبرو شد و با اینکه عنوان آن، «پدرخوانده سوتی میدهد» مصداق کامل قضاوت شخصی و حتی توهین و اتهام است، با ۵۰ رای مثبت در مقام دومین لینک پرطرفدار روز انتخاب شد. جالب اینجا که اکانت من بسته شده بود و اگر قبلا هر چیزی که در بلاترین مینوشتم توسط چماقگیر و نوچههایش با گرفتن امتیاز منفی به جایی نمیرسد، این دفعه رسما با بستن اکانت، من را خفه کردند.
در نتیجه من لینکی را که در لینکدونی وبلاگم به صفحهی مربوط به لینک حذف شدهی اولیه داده بودم عوض کردم به وبلاگ انگلیسی زن محفظهکاری که در آن از قول آرش آبادپور گفته بود: اسلام شدیدا بیمار است. (این همان وبلاگی است که به خورشید خانم و سبیلطلا و چند نفر دیگر اتهام همکاری با جمهوری اسلامی را زده بود.)
حالا امروز در وبلاگ رسمی بالاترین، یک پست بدون امضا گذاشته شده (یعنی نه مهدی و نه عزیز نخواستهاند مسوولیت آن را به عهده بگیرند) و با دفاع سرسختانه از آبادپور پای صبحانه را به میان کشیده و بدون هیچ پایه و اساسی پیدا کردن هویت واقعی آبادپور را توسط من برای لطمه زدن به بالاترین خوانده است. بعد هم از آبادپور شدیدا دلجویی کرده است و رسما بسته شدن اکانت من را از جمله به دلیل بیپایهی «تهدید کاربران مخالفش به کشف هویتشان» اعلام کنند.
این آخرین مرحله از روندی است که آبادپور و نوچههای گمنامش، برای خفه کردن صدایی مخالف نظرشان، از مدتها پیش شروع کردند و الان رسما با تعطیل کردن اکانت من بر پایهی تهمتهای بیاساس خودشان به هدف نهایی رسیدند.
امیدوارم بالاترین، به عنوان یک پروژهی هیجانانگیز، مفید و قابل تحسین، نشان دهد که سیستم ظاهرا دموکراتیکش در نهایت منجر به خفه شدن صدای کسانی که نظر یا عقیدهشان در اقلیت است نخواهد شد. واقعا حیف است.
پ.ن: مهدی یحیی نژاد مطلبی با عصبانیت تمام و خصمانه و شخصی نوشته است و خودش و بالاترین را بیخودی وارد قضیه کرده است.