برای اشتراک ایمیل‌تان را وارد کنید: یا به این نشانی یک ایمیل بفرستید: EditorMyself-subscribe@googlegroups.com
۲۱ اردیبهشت ۱۳۸۶ | 11 May 2007

 ناگفته‌های ماجرای اخیر

  لينک‌دونی هفته
Excerpt: How I found Arash Kamangir (Abadpour)'s real name in five minutes by a bit of googling.

این نوشته پاسخی است به اتهاماتی که تازگی درباره‌ی اتفاقاتی که اخیرا در یک وب‌سایت ایرانی افتاده است، به من زده‌اند. اگر در جریان آن نیستید، با خواندن این متن فقط وقتتان را تلف می‌کنید، بدون اینکه چیزی دستگیرتان شود.

چند ماه بود که فردی به نام آرش کمانگیر در وبلاگ خودش و در جاهای دیگر به من حمله‌های شخصی می‌کرد و اتهامات بی‌اساس می‌زد. (چند نمونه‌اش را ببینید و قضاوت کنید.) من می‌دانستم که اسم این فرد که بنابر اطلاعات خودش در کانادا هم زندگی می‌کند به احتمال فراوان مستعار است. ولی نمی‌فهمیدم که چرا او آن قدر باید بزدل باشد که جرات نکند با هویت واقعی خودش به من حمله کند.

کسی که در این شرایط خودش را پشت یک اسم مستعار مخفی می‌کند،‌ یا آن‌قدر ترسو است که مسوولیت عقاید خودش را هم نمی‌خواهد به عهده بگیرد، یا اینکه با دورویی تمام می‌خواهد هم از آخور «ناراضی ضد جمهوری اسلامی» بخورد، و هم از توبره‌ی «امکان رفت و آمد به ایران».

من حق خودم می‌دانم که اگر کسی می‌‌خواهد با من در بیفتد، شجاعانه و با شفافیت وارد شود تا اینکه خودش را بزدلانه پشت یک اسم مستعار مخفی کند و هر از گاهی سنگی بیندازد و دوباره قایم شود.

شرط یک دیالوگ و نقد سالم شفافیت است و برای همین هرگز نمی‌شود با کسی که حتی جرات ندارد مسوولیت حرفهای خودش را به عهده بگیر وارد دیالوگ شد.

این شد که من به طور مکرر، بخصوص در بخش کامنت‌های بالاترین، از کمانگیر خواستم که هویت واقعی‌اش را آشکار کند، وگرنه انتقادات و حمله‌هایش جوابی نخواهند داشت. این خواسته‌ها طبیعتا اثری نداشت جز اینکه من کاملا یقین پیدا کنم که این اسم مستعار است.

در نتیجه افتادم دنبال اینکه بفهمم اسم واقعی این آدم بزدل چیست تا با آشکار کردن این هویت واقعی طرف جرات کند پای حرفها و عقایدش بایستد.

اولین کاری که کردم جستجو به دنبال کامنت‌‌های کمانگیر در وبلاگ خودم بود. با این کار شماره‌ی آی.پی او را پیدا کردم و با جستجو دنبال تمام کامنت‌هایی که با این شماره‌ی ثابت آی.پی گذاشته شده بودم، به کامنت یک نفر به اسم آرش آبادپور برخوردم که علاوه بر اینکه اسمش به وبلاگی با نشانی kmngr.blogspot.com لینک شده بود، نوشته بود:
من شرمندم این اوریجینالیته یعنی چی؟

برای همین سریع رفتم داخل اورکات و دنبال اسم آرش آبادپور گشتم تا ببینم عکس طرف هم شباهتی به رفیق دلیر عینک دودی برچشم ما دارد یا نه. ای دل غافل، پیدایش کردم و دیدم که طرف خود خودش است؛ منتها بی‌عینک، ولی با همان سبیل نوجوانانه‌اش.

همانجا برایش سریع یک Scrap گذاشتم و گفتم که «پیدایت کردم ترسو!»

بعد برای محکم‌کاری اسم آرش آبادپور را هم به انگلیسی و هم به فارسی جستجو کردم که کشف‌های جالبی کردم. اول اینکه اولین و تنها کسی که اسم واقعی نویسنده‌ی وبلاگ انگیسی کمانگیر را را لو داده‌است، اتفاقا خود مهدی یحیی‌نژاد موسس بالاترین و هم‌دانشگاهی آبادپور است. او در ماه می ۲۰۰۶، در پی ماجرای خبر دروغ مجبور شدن یهودیان ایران به بستن بازوبند، در پایین مطلبش به وبلاگ‌های دیگری که راجع به آن نوشته‌اند لینک داده است. از جمله نوشته است «آرش آبادپور در وبلاگ انگلیسیش» و آن را به این نشانی لینک داده است:
http://kmgr.blogspot.com/2006/05/different-color-for-jews.html

با جستجوی انگلیسی‌ هم متوجه شدم که در سال گذشته حداقل در دو وبلاگ اسم آرش آبادپور به عنوان نویسنده‌ی وبلاگ کمانگیر معرفی شده است: وبلاگ لیسا گلدمن و وبلاگ هیستوری نیوز نتورک.

سریع یک مطلب انگلیسی نوشتم و این لینک‌ها را هم به آن وارد کردم و توضیح دادم که چرا این کار را کرده‌ام. منتها برای اینکه نمی‌‌خواستم خوانندگان ثابت وبلاگم را درگیر این مساله‌ی کم اهمیت بکنم، تصمیمی دیگر گرفتم: که مطلب را بنوسم و تاریخ آن را قدیمی‌تر بزنم تا مطلب بالای صفحه و به عنوان تازه‌ترین صفحه‌ی «سردبیر: خودم» دیده نشود.

بعد رفتم به بالاترین و با تنها اکانتم، یعنی hossein، مطلبی فرستادم با عنوان « آرش کمانگیر یا آرش آبادپور کیست؟ » ‌و لینکی دادم به پروفایل آرش آبادپور در یک موسسه‌ی آکادمیک که عکسش دقیقا با همان عینکی است که کمانگیر هم به چشم می‌زند.

ولی چشمتان روز بد نبیند. این مطلب در عرض تنها یکی دو ساعت، ۵ امتیاز مفنی از جمله از طرف خود کمانگیر (آبادپور) گرفت (به دلیل «توهین آمیز بودن») و حذف شد. آبادپور به هیچ قیمتی نمی‌‌خواست کسی این واقعیت ساده و قابل دسترس متوجه شود.

این نشانه‌ی بدی بود از اینکه چطور سیستم دموکراتیک بالاترین، میتواند با کمی رفیق‌بازی و باندبازی تبدیل به یک دیکتاتوری اکثریت، به معنی جان استیوات میلیزی و توکویلی‌اش تبدیل شود. (راجع به این بعدا باید بیشتر بنویسم.)

چند ساعت بعد، دیدم که اصلا اکانتم در بالاترین بسته شده است، بدون هیچ دلیل یا اعلام رسمی‌ای. درست همزمان با آن، لینکی از طرف کمانگیر (که البته به نظرم چماقگیر اسم برازنده‌تری برای او و گروه فشارش است) به بالاترین فرستاده شد که در آن تلویحا پذیرفته بود که اسم واقعی‌اش همان است که من نوشته‌ام و سعی کرده بود مساله‌ی تاریخ قدیمی مطلب انگلیسی من را که به عنوان نشانه‌ی یک توطئه‌ی پیچیده نشان دهد و اینکه من اسم واقعی او را با استفاده از روابط مخصوصم با مثلا نهادهای امنیتی به‌دست آورده‌ام.

طبق معمول لینک کمانگیر به وبلاگ فارسی‌اش با استقبال نوچه‌هایش روبرو شد و با اینکه عنوان آن، «پدرخوانده سوتی می‌دهد» مصداق کامل قضاوت شخصی و حتی توهین و اتهام است، با ۵۰ رای مثبت در مقام دومین لینک پرطرفدار روز انتخاب شد. جالب اینجا که اکانت من بسته شده بود و اگر قبلا هر چیزی که در بلاترین می‌‌نوشتم توسط چماقگیر و نوچه‌هایش با گرفتن امتیاز منفی به جایی نمی‌رسد، این دفعه رسما با بستن اکانت، من را خفه کردند.

در نتیجه من لینکی را که در لینکدونی‌ وبلاگم به صفحه‌ی مربوط به لینک حذف شده‌‌ی اولیه داده بودم عوض کردم به وبلاگ انگلیسی زن محفظه‌کاری که در آن از قول آرش آبادپور گفته بود: اسلام شدیدا بیمار است. (این همان وبلاگی است که به خورشید خانم و سبیل‌طلا و چند نفر دیگر اتهام همکاری با جمهوری اسلامی را زده بود.)

حالا امروز در وبلاگ رسمی بالاترین، یک پست بدون امضا گذاشته شده (یعنی نه مهدی و نه عزیز نخواسته‌اند مسوولیت آن را به عهده بگیرند) و با دفاع سرسختانه از آبادپور پای صبحانه را به میان کشیده و بدون هیچ پایه و اساسی پیدا کردن هویت واقعی آبادپور را توسط من برای لطمه زدن به بالاترین خوانده است. بعد هم از آبادپور شدیدا دلجویی کرده است و رسما بسته شدن اکانت من را از جمله به دلیل بی‌پایه‌ی «تهدید کاربران مخالفش به کشف هویتشان» اعلام کنند.

این آخرین مرحله از روندی است که آبادپور و نوچه‌های گمنامش، برای خفه کردن صدایی مخالف نظرشان، از مدتها پیش شروع کردند و الان رسما با تعطیل کردن اکانت من بر پایه‌ی تهمت‌های بی‌اساس خودشان به هدف نهایی رسیدند.

امیدوارم بالاترین، به عنوان یک پروژه‌ی هیجان‌انگیز، مفید و قابل تحسین، نشان دهد که سیستم ظاهرا دموکراتیکش در نهایت منجر به خفه شدن صدای کسانی که نظر یا عقیده‌شان در اقلیت است نخواهد شد. واقعا حیف است.

پ.ن: مهدی یحیی نژاد مطلبی با عصبانیت تمام و خصمانه و شخصی نوشته است و خودش و بالاترین را بی‌خودی وارد قضیه کرده است.


سردبیر: خودم و لینکدونی‌اش را هر روز با ایمیل دریافت کنید.
تازه درهمين باره:



دوستان و آشنايان

تبعیدی عصبانی
یک پزشک
خوابگرد
دوشیزه شین
سولوژن
عرب عصبانی
فلیسوف مآب رمانتیک
آهستان
حاجی واشنگتن
کوروش علیانی
دوم دام
بچه‌ی قلهک
زهرا
یادداشت‌هایی از کابل
بلوط
۳۵ درجه
آرش «کمانگیر» آبادپور
حسین پاکدل
۴ دیواری
یک وحید
مونتاژ انتقادی
پویان طباطبایی
نگارک‌ها
شب پیشگویی
آدم و حوا
کتابلاگ
دادابیس
از پشت یک سوم
حسین نوش‌آذر
عبدالقادر بلوچ
سینا دیلی
نانا
خورشید خانوم
پویان و سیما
گناهکار
ناهید رکسان
سیبستان
بامدادی
رویای آريایی
نگاه نو
نگاه نو
امنزیاک
فوکو بلاگ
مریم مومنی
خیاط باشی
فروغ
نیما دارابی
نازخاتون
مارسی نیومن
مرتضی نگاهی
هوشنگ دودانی
دستنوشته‌ها
روزنامه‌نگار ممسلمان
کریم ارغنده‌پور
شرح
کمال
راه من
مسعود بهنود
مریم ابریشم‌کار
فانتازیا
مسعود ده‌نمکی
روزنه
توکا نیستانی
مازوخیسم محاسباتی
زیتون پرورده
زيتون
جمهور
من راه نشین
آق بهمن
هپلی
امور ایران
حمید مافی
محمود فرجامی
پاسداران
حقوق‌دان پاریسی
طاها بذری
پاگرد
گردباد
خانوم حنا
میرزا پیکوفسکی
موج
صفا در ال.ای
فریادناممه
ملکوت
غلاف تمام فلزی
آن سوی دیوار
ارزیابی‌های شتابزده
لات‌لند
یک فتحی
شکرخواه
ایرانی طعنه‌آمیز
مهستی شاهرخی
جمال
پیاده رو
سمیرا سامانی
ایران‌شهر
آزادنويس
ایمیان
نوه‌ی غلامرضا تختی
لیلی نیکونظر
سبیل طلا
خط قرمز
لگوماهی
مسیح علی‌نژاد
تادانه
بابک داد
وب‌نگاشت
حسام‌الدین آشنا
محمد نوری‌زاد
افسون فسرده
هادی خرسندی
دردنوشته‌ها
دانشجوی مسلمان
منبر دات نت
مرصاد
بی‌بی‌گل
نسل خمینی
جواد کاشی
امیرحسین ثابتی
ف.م.سخن
آچار فرانسه
بی اجازه کوچیکترا نه
رزانیات
سوگلی ریچارد پرل
راهرو
کلنگ کمونیست کارگری
اکبر منتجبی
آی‌تی.ايران
خاکریزیسم
علیرضا شیرازی
احمد جلالی
خسرو نقیبی
حامد قدوسی
کیبرد آزاد
سلمان
ddmmyyyy
مهدی یوسفی
آزاده عصاران
نوک‌تیز
مریم اينا
میرزا
دلبستگی
روزها
انتخاب زنان
آشپزباشی
ابراهیم اسکافی
مشکات
خبرنگار مسلمان
مهدی محمدی
حسین رنجبران
سجاد صفارهرندی
فانونایت
شهرزاد
کامپیتور و ارتباطات
مهدی اسماعیلی
هنوز
زمستان است
شب‌نامه‌ها
گل‌آرا حمزه
چرک‌نویس
غربتستان
تبرمرد
محبوبه حسین‌زاده
احسان
بسیج جهانی
نگفتنی‌ها
هادی نیلی
انتخاب انسانی
خرچنگ زاده
یک استکاان چای داغ
نقیز
شنا در شنزار
مرد تنها
مرصاد امروز
شاخ به شاخ
مجید تفرشی
بازیگر آماتور
آرش صالحی
شبنم طلوعی
آرش غفوری
نیکی اخوان
عباس معروفی
سهند شمس
بیروت ریپورت
کافه ناصری
مطالعات فرهنگی رادیکال
لوبيا
سایه
جواد روح
ضدمورچه
پسر فهمیده
کشکول جوانی
حمید کریمیان
جوانفکر
حنیف مزروعی
پژمان نوزاد
نسرین افضلی
سهیل کریمی
امید معماریان
اسماعیل نیوز
فرنگوپولیس
کافه اندیشه
علیرضا خدابخش
زن نوشت
کلاشینکف دیجیتال
کلفه گینزبورگ
امیرعلی قاسمی
سفره ماهی
سفره‌ماهی
پاک‌نویس
لیلا خدابخشی
تکینسون
علی معظمی
عنکبوت
سرزمین آفتاب
چخوف منو نديدی؟
امشاسپندان
علی مزروعی
خارج از جعبه
مريم نبوی نژاد
ققنوس
بچه‌های سوم تیر
منقل، مخده و پلوراليسم ديني
فالشیست
شهاب اسفندیاری
فانوس خيال
آینه ایرانی
محمد تاج‌دولتی
معصومه ناصری
نیما نامداری
مژده
چلـــغوز
پرگلک
پیام یزدانجو
پیام یزدانجو
من و مانی
شبح
کاملیا انتخابی فرد
خودمونی
حرف غریب
شادی شاعرانه
و اما بعد
امير حسابدار
پاسداران
ایمان
پاگنده
بارانی آبی
اندیشه امروز
معصومه اتبکار
دفترچه‌ی ممنوع
حسن عابدینی
دیدی گفتم
مه‌زود
میان خطوط
جنگ و صلح
صبحانه
کوچه مدرسه حجتیه
آسمانِ سرپناه
حسام فروزان
حقیقت ایرانی
رازیگر
نیستان
یک وبلاگ ساده
تلخوش
قائم‌پناه
ژرف
یولداش
روزگاری که سپری می‌شود
رنگارنگ
مرمرو
کاپیتان هادوک
خاطرات مشبک
کوچ
افکار خصوصی
سیاحت‌نامه میرزا
روی جاده نمناک
کنج
دلتنگستان
کتابدار
نکته
يوتی‌اف-هشت
بازيگر آماتور
نفیسه مطلق
با شما نيستم
سکتور صفر
پارکينگ
پياله
ايستادن در مقابل باد
مهندس سعيد
يه وجب خاک اينترنت
احسان پريم
مهاجر
افعانستان امروز
از امروز
آذر و آيينه‌اش
بهنود کوچک
وبلاگ گوبا
روزگار من
يادداشت‌های سينمايی
اسپ‌سوار
دنيا دست کيه
نمای تزديک
عصيان
ایگناسیو
کتابچه
علاف تمام فلزی
تن‌تن‌سک
آسمان
یک جعبه شکلات
حرفهایم...
از کانادا
ندای امروز
دنيای يک ايرانی
عمو حميد
احسان و هزاره سوم
روزنگار
وب‌نوشت ابطحی
بزرگمهر حسین‌پور
دندانپزشک
پريشان بلاگ
سياست از نگاه دوم
برما چه گذشت
خاکستری
حرف‌های يک الپر
کاوه شجاعی
کاکتوس تيلا
کاپوچينو
خط سوم
ترزا
آبکش
خبرنگار
نيمه‌شب
صادق الوندی
الپر
صورتک
ساده‌تر از آب
مرتضی و ما
پرنیان
علی قدیمی
الفبا
کلانتر
زوزه
ریویو
محسن طالب
یلدا معیری
شهروند نصف‌جهانی
اسکورپیو
نعمت احمدی
لباس شخصی
علی خلیق
این مرد
یادداشت‌های فرهنگ
روزهای زندگی‌ام
یک بلاگر
دانشگاه غیرانتفاعی کیش
بچه‌های قلم
یاک
وحید پوراستاد
وب‌نامه
علی‌اکبر قزوینی
پناه
نوشی و جوجه‌هایش
اینجا و اکنون
مهاجرانی
جمیله کدیور
فانوس
صنوبر
پرنوشت
نادر فتوره‌چی
جنبشی استشهادی
بهزاد بلور
اشکان خواجه‌نوری
مصطفی تاجزاده
عباس عبدی
مسرت امیرابراهیمی
سبقت
عطا خلیقی
لیلی پوررند
آخوندها از مریخ نیامده‌اند
زرنوشت
گل‌دختر
علیرضا حقیقی
نگاه ایرانی
پاپتی
گوز آن‌لاین
وب‌گشت
لوبیسمم
فاطمه رجبی
نگاه یک ایرانی
هزاران نقطه
ریچارد سمبروک
نامحرمانه
غربت‌نوشته‌ها
رشید اسماعیلی
احمدی‌نژاد
شهیر شهید ثالث
احمد شیرزاد
موشک انداز
مژده غضنفری
ابراهیم فیاضی
فواد صادقی
دنبالک
- برای فرستادن دنبالک [?] از اين نشانی استفاده کنيد:
http://hoder.com/cgi-bin/mt/mt-tb.cgi/1746

نظرات ديگران

با اینهمه خیلی کار زشت و غیر قابل دفاعی کردی که هویت کسی را که مایل بوده با نام مستعار بنویسد فاش کردی.هرچند کسی که با موضع گیری ها و پرونده سازی های اخیر حسین درخشان اشنا باشد اساسا نباید از این رفتار تعجب کند.بهرصورت تو روز به روز خرفت تر و وقیح تر می شوی و حالا که نگاه می کنم می بینم چیزی که ادم را تبدیل به حسین درخشان یا حسین شریعتمداری می کند نه پول جمهوری اسلامی است،نه عشق به قدرت.حماقت و میل مفرط به وسط میدان بودن(حتی اگر میدان گاو بازی باشد و فقط نقش گاو برای بازی خالی باشد)کافی است.

حسین آقای درخشان مشکل بین تو و ارش یک طرف.اما شما در مقامی نیستی که تصمیم بگیری که اگر هویت یک نفر رو فهمیدی میتونی فاش کنی. شما آیا همه چیزو در مورد این بابا میدونی ؟آیا مسئولیت تمام مشکلات و خطرات احتمالی کارتو قبول میکنی؟ فرض کن (فرض محال که محال نیست،هست ؟)فردا وزارت اطلاعات رفت مثلا در خونه پدر این شخص و بابای طرفو دستگیر کرد.(که از این کارا قبلا کرده،لیستشم درازه) ، اونوقت آیا شما مسئولیت این اتفاق رو که بخاطر افشاگری جنابعالی اتفاق افتاده قبول میکنی؟ یکم اون مغزو قبل از انگشتات رو کیبرد بکار بنداز. فکر کن!مسئولیت پذیر باش.توی زندگی هر کسی شراطی بوده که میتونسته دشمنشو بزنه،اما اون کسی که نزد برنده اصلیه. موفق باشی یکی از برو بکس بی بی اس ماورا

برای من اصلا این جریان مهم نیست ولی منو خیلی یاد داستان سایت آبکش می ندازه که سایت جییگر رو مربوط می کرد به سایت سیاه سپید! و به جای اینکه سیاه سپید تکذیبیه بده، سایت جییگر با ناشی گری تکذیبه داد! حالا هم بالاترین شده سایت جییگر و تکذیبیه اش!

فقط خواستم بگم هرکی حودر را دوست نداره، می تونه این سایت نیاد و مطالب خوبشو نخونه. مجبور که نیستید. چقدر بی فرهنگ بازی در میارید. یعنی چی سادیست و این حرف ها. حالا یک افشاگری کرده. چرا وقتی دیگران افشاگری می کنند، دست می زنید و هورا می کشید؟

آقاي درخشان، مشکل تو و بقيه اينه که خوب ميدوني بعد از اينهمه قيقاج رفتنها و همه چيز رو به گند کشيدن با يه معذرت خواهي ميتوني سر و ته قضيه رو هم بياري؛ بقيه هم ميگن بچه بوده جووني کرده و ميشي همون حسين جان سابق. جنابعالي نمونه تمام عيار تمام بدبختي‌هاي فرهنگي هستيد که ايران و ايراني رو گرفتار کرده. عصاره شهوت شهرت و خطا و عذرخواهيو باز هم خطا. اگر ميدانستيم که براي خطاهايمان - حتي کوچک - ممکنه بهاي سنگيني بپردازيم هيچوقت اينگونه بي مهابا و بي پروا نميتاختيم و شايد انقلاب هم نميکرديم. شما نماد بدبختي مايي.

Anonymity on the internet is not simply a matter of taking responsibility for what you say. A statement--stands or falls on its own merits; whether someone has signed a name to it makes no difference as far as the statement's verity is concerned, most of the time. Second, to put it bluntly, about half of the people that read what is written on the internet are clinically fucking insane. They'd much rather judge you for what you represent to them, for who they think you are, than--read--what you wrote. I'm sure that everyone who has a website or who has posted on bulletin boards, or is from Iran living in the "west," for that matter, is crystal clear about that. The internet is like the street. Do you trust everyone you meet on the street? Hell, no! If you run into somebody you judge as trustworthy, then you can let them know who you are, but there is an argument to be made for not attaching a name to an opinion about a controversial topic, i.e. denying the drive-by psychopath his, or her, target. What, are you going to draw them a map to your house, too, in the name of taking responsibility? I am not against fighting people who deserve to carry their buttocks on their shoulder blades, but one should pick one's fights, especially on the internet, the "street." Anyway, having said that, I think the case with Mr. "Archer" is different. Harassing somebody anonymously really is a cowardly thing. But what do you expect from a chickenshit who poses with sunglasses and a poodle with pink ribbons?

به نظر من که کار تو غیر اخلاقی بوده. کسانی که هویتشون رو در اینترنت مخفی میکنن حتماً براش دلیلی دارن.

Don't worry about jealous people. If anybody has the movie Toghi (with Behrozz Vosuqi) please put it on Youtube. Thanks.

سلام . جناب حسین درخشان برای نخستین بار است که تصمیم گرفتم برایت کامنت بگذارم البته نزدیک به سه سال است که خواننده ی دائمی نوشته هایت هستم . اما به دلایلی آن رخصت حسی و یا آن انگیزه ی خاص نبوده است که وارد جدلهای لفظی و نوشتاری با تو شوم . اما اینبار آمدم تا نظری بدهم در جامه ای کلی در باب وجود خودت نه به طور خالص و خاص در باب نوشته هایت . زیرا که نوشته های تو بیشتر از آن ذاتی سرچشمه می گیرد که اینک می خواهم به کنه آن بپردازم . حسین جان چند روز پیش مقاله ات را در باب حجاب خواندم . حسی که آن مقال داشت بیشتر انگیزه ام را استوار ساخت تا آینه ای بگیرم رو به چهره ات تا خودت را بیشتر بشناسی . 8 سال پیش در تب و تاب دوم خرداد خیلی ها روی موج آن چیزی که بعدها حماسه اش نام نهادند بالا آمدند . خیلی ها بزرگ شدند . خیلی از سنتها برای نخستین بار مد روز ایران شد . خیلی زبانها باز شد برای گفتن آنچه نمی توانستی و نمی توانستیم بگوییم . قطبهای نوینی آمدند و قطب های کهن به یکباره رخت بربستند . در این میان آدمهای جدیدی هم پا به عرصه ی کلام نهادند . یکی از آنها البته تو بودی . البته آن زمان هنوز تار چسبنده آن قدر قدرت نداشت که تو را اینگونه زبان دار کند اما قدرت نامجویی تو را گه گاه وا می داشت که اینجا و آنجا در ستونها و نیم ستونها کمی خود نمایی کنی . به مدد ذات مقدس الاه اما بخت با تو یار شد . وبلاگ ایرانی بی پدر بود و تو پدرش شدی . اینجا دیگر سردبیر خودت بودی و زبانت باز بود و طویل تا هر چه دل تنگت می خواهد بگویی . اما باید از کجا شروع می کردی ؟ ابتدا باید الگو می گرفتی . الگویی از همان آدمهایی که دور و برت بودند یا تو می خواستی به قامت آنان بچسبی . تو از ابتدا رمز موفقیت را می دانستی ، این را می دانستی که راه محبوب شدن در میان ایرانیان مقیم غربت تنها از یک دو راهی عیان می گذرد . یک راه جاده ی اپوزان واقعی بود و یک راه جاده ی حامیان رژیم وقت . تو آگاهانه راه دوم را برگزیدی نه از این رو که به گفته ی برخی جاسوس و حقوق بگیر آنها باشی نه ، تنها از این رو که می دانستی حمایت از رژیمی که میلیونها مخالف ذاتی دارد بیشتر از اپوزان بودن می تواند نام تو را توی دهنها بیندازد . این یک اصل روانشناختی است و تو آگاهانه و زیرکانه مسلط بودی به این تز که در میان لباس دارها ی بسیار خود را عریان کنی تا چشمها بسوی تو بلغزد . حسین درخشان عزیز باید به تو تبریک بگویم همیشه از انسانهای برنده خوشم می آمده است . تو واقعا نشان دادی که برنده ای و نمی دانم چرا هنوز دوستت دارم . خیلی آسان است که در میان هزاران بغض از جنس همان بغضها که تو می گویی از آلت تناسلی می آید بنشینی و با تحریک آگاهانه ،بغض را به گریه بدل کنی و بعد منتظر بنشینی تا دهها کامنت مخالف را بخوانی و از این حس توام با سادیسم افسار گسیخته لذت ببری . این روش آسان است اما از همگان بر نمی آید چرا که سهل است ممتنع .... خسته نباشی ...این کامنت را بخوان و بعد اگر خواستی راهی آشغالدانی اش کن دوست من .... همیشه شاد و سرافراز باشی و البته برنده ....

این دفعه استثناء با تو موافقم...متاسفانه ایرانی جماعت دوس داره انتقاد بکنه و هر چی دلش می خواد بگه بدون اینکه کمترین هزینه ای بده...باالخره ادم باید بدونه طرف حسابش کی هست یا نه؟...اگه این اقا ناراحته می تونست انتقاداتشو خصوصی برات بفرسته ولی وقتی در ملا عام به یکی اتهام(درست یا غلط) می زنه باید پاش واسته نه اینکه به قول تو یه سنگی بندازه بعد برم قایم شه تا فرصت دیگه این که نشد اقای ابادپور...مرد باش و پای حرفت واستا! انتقاد کردن هزینه داره.

جناب درخشان ، بدون مقدمه حرفم را مي زنم ... من در مقام يك ژورناليست و كسي كه دستي بر آتش وبلاگ خواني و اين اواخر وبلاگ نويسي دارد ، همواره به نام شما احترام مي گذاشتم . بدون اينكه شما را ديده باشم ، خوب مي شناختم . واغلب مطالب خوب شما را مي خواندم و تحسينتان مي نمودم . 2 مورد مطلب در باره شما خواندم ، اولي دوست و همكار خوبم ابراهيم نبوي نوشته بود .... و دومي را در بالاترين ، كه اين روز ها پاتوق من گرديده است . در مورد اولي .. هرگز فكر بدي در مورد شما نكردم . اگرچه مي دانم آقاي نبوي كسي نيست كه همين طوري به فردي گير بده .... ولي براي من همچنان " درخشان محبوب " بوديد . در مورد مطلب آقاي كمانگير ، ابتدا چيزي از مطلبشان متوجه نشدم . ولي با توضيحي كه شما در اين صفحه داديد ... با كمال پوزش عرض مي كنم كه شما مقصريد . من آنقدر كه شما را مي شناسم ، كمانگير را نمي شناسم . تازه يكي دو بار هم در كامنت با كمانگير سرشاخ شديم . آن در گيري من با كمانگير ، باعث شناخت شخصييت او گرديد . بي تعرف بگويم او را انساني بي تكبر و بي ريا دانستم كه به كارش عشق مي ورذد . و كينه كسي را هم به دل نمي گيرد . و تابع حق و حقيقت است . اما با مطالعه اين جوابيه شما ، كار شما را غير اخلاقي ارزيابي مي كنم . چون هر كس در حرفه خود به ويژه در دنياي مجازي ، اختيار بر گزيدن نام مستعار دارد . كاري كه نويسندگان ، شعرا و همه انجام مي دهند . حتي اگر مجرم فراري بود و شما دادستان ، باز هم عزيز من مجاز به افشاگري نبوديد . من به عنوان يك بي طرف ( مايل به سوي شما ) قضاوت مي كنم . حريم خصوصي افراد را شكستن و افشاي نام واقعي ، كار پسنديده اي نيست . هيچ فكر كرديد شايد به خاطر مسايل خانوادگي و شخصي چنين اقدامي كرده است ؟ چرا واژه بزدل و ترسو را به كار مي بريد آن هم تنها به خاطر عدم پاسخ به يك يا چند كامنت شما !! جناب درخشان با وجود اين اتفاقات باز هم براي ما و همه دوستان فرهنگي و فرهيخته عزيز هستيد . لطفآ كاري نكنيد تا قبح تقدس پيشكسوتي شما شكسته شود .... شما هم چنان در بين اهل قلم شناخته شده هستيد . ارزش جايگاه خود را با اين شرلوك هلمز بازي ها از بين نبريد با آرزوي موفقيت و شاد كامي بهروز مدرسي

می دونی افتادی تو یک چاه گه که هر چی دست و پا می زنی پایینتر می ری.

آقای حسین درخشان مسلما اگر وبلاگ شما در ایران فیلتر نشده بود، نظرهای مثبت زیادی رو درباره طرز رفتار شما دریافت می‌کردید. من با اینکه خیلی با نظرهای شما موافق نیستم اما رفتارتون رو خیلی می‌پسندم. یادم اون اویل که وبلاگ‌تون فیلتر شده بود یه سری از آدم‌های خارج از کشور (که بعضی‌هاشون خیلی خودشون رو با فرهنگ می‌دونند و مردم کوچه بازار ایران رو عامی و بی فرهنگ و گوسفند) چقدر به شما توهین می‌کردند و شما کاملا از این امر شاکی شده بودید. به هر حال موفق باشید.

you become more fanatic day by day

واقعا کلی لذت بردم و کلی خندیدم. شیطنت جالبی بود و البته لازم. ترسوی پرمدعا. کسانی که بزدل هستند زبانشان درازتر است چونکه بهای نمی پردازند وغیر مسئول رفتار می کنند.

جناب آقای حسین درخشان:

شما به عنوان کسی که وبلاگ را به ایرانیان شناساندید برای اکثر ما مهترمید. همین طور از اینکه نظراتی را مطرح می کنید که گاهی آدم را مجبور به فکر کردن و نپذیرفتن آنچه مد روز است. به قول معروف از اینکه آدم گوسفندوار هر جه را ماشین پروپاگاندای غرب تولید می کند نپذیریم.

ولی چند وقتی است که احساس می کنم کخ آن حسین درخشان سابق نیستید. خیلی بیش از حد سنگ جمهوری اسلامی را به سینه می زنید. به بقیه (از نیک آهنگ , نبوی, آرش کمانگیر .....) توهین می کنید و افترا می بندید و رویهمرفته یه مقدار خاله زنک شده اید.

من فقط نگرانم که شاید متوجه این نباشید که رفته رفته دارید اعتباری را که بین خوانندگان قدیمی داشتید را از دست می دهید بدون اینکه خودتان متوجه باشید. نمی دانم شاید این سرنوشتی است که اکثر نخبگان ما باید دچار آن شوند حالا آیا این بدلیل عدم نقد پذیری آنان است یا توهم توطئه یا عادت ایرانیها من نمی دانم ولی فقط می خواستم یک تلنگری زده باشم شاید از این خواب موقتی بیدار شدید.

ارادتمند : مانی

salam You have vigilant eyes and critical thinking. Mitra

مردک احمق! وقتی زورت به کسی نمیرسه و منطقی و با حرف نمیتونی از پس کسی بر بیای اینقدر نامرد نباش که با جونش بازی کنی. همه مثل تو بیشعور پشتشون قرص نیست! شاید دلشون خواست برگرددند ایران!

ببین! چرت و پرت نگو. تو بالاترین کسی که بیش از ۱ اکانت داشته باشه و این موضوع فاش بشه، حسابش بسته میشه. متقلب تو بودی نه بقیه. بفهم اینو.

حسین جان همکاری با جمهوری اسلامی البته جرم نیست وگرنه هفتاد میلیون نفر مجرمند، البته همکاری با وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی در پرونده سازی برای عده ای بی گناه قبیح است. برای این پستت مطلب نوشتم بعد از سخنرانیت بخوانی. ضمنا، اگر خواستی افشا کنی سه تا کی ورد درست به فارسی یا انگلیسی یا حتی ژاپنی به گوگل بزنی فیها خالدون من درمیاد زیاد فسفر نسوزونی برای افشا کردن ها. sorry if same comment came twice

I am a reader of your blog for more than 3 years now; meaning that I like your writings. But this one is really ridiculous. It’s wrong on so many levels. First of all everyone is entitled to their privacy. It’s wrong for you to play the Sherlock Holmes and then advertise it so bluntly! What is the point? I don’t see anything wrong for someone to stay anonymous for whatever reason (such as being able to visit his family in Iran, considering all the trouble he can run into otherwise). With your revelation you might probably cause this guy quite a bit of trouble. Secondly you should not have used Balatarin to attack someone for your personal problem. Come on Hossein, in this day and age, with all the interesting news going around, who really cares about your khorde hessab with this Arash guy? I don’t mean to say what he wrote for you is unimportant or it is ok, but this is not the way to handle it. I find this whole business of personal attacks very childish. Just look back to your last 3 months record and see how many people you have hurt by attacking them right and left. Maybe in some cases you are right, but if you do it too often then you become just one edgy, angry guy who is upset at everyone and everything.

به نکات مهمی اشاره کردی از جمله حمله به دیگران در پس یک هویت پنهان، باندبازی، حذف منتقدان... که همه گی نشانه ضعف است. متاسفانه همه این موارد در سایت بالاترین وجود داشته و خوبی های آن را تحت الشعاع قرار می دهد. آرش و مهدی با اینکه بچه های بدی نیستند بعضی وقتها کارهایی می کنند که با ماهیت این پروژه تضاد دارد و نشان دهنده ناتوانی آنها در مهار قدرت مجازی شان است. این دعواها با نفس چندصدایی شدن رسانه های اینترنتی در تضاد است و آن را تبدیل به همهمه می کند... من بعنوان کسی که زیر و بم هر دو سایت را می شناسد معتقدم که صبحانه به نسبت دموکرات تر عمل می کند و اتفاقا بازدید کنندگان بیشتری را به لینکهای من هدایت کرده است تا بالاترین.

آفرین حسین. هر چند از برخی مواضع اخیرت خوشم نمی امد. اما این پستت خیلی منطقی و نسبتا مودبانه بود.

... ولی نمی‌فهمیدم که چرا او آن قدر باید بزدل باشد که جرات نکند با هویت واقعی خودش به من حمله کند. کسی که در این شرایط خودش را پشت یک اسم مستعار مخفی می‌کند،‌ یا آن‌قدر ترسو است که مسوولیت عقاید خودش را هم نمی‌خواهد به عهده بگیرد، یا اینکه با دورویی تمام می‌خواهد هم از آخور «ناراضی ضد جمهوری اسلامی» بخورد، و هم از توبره‌ی «امکان رفت و آمد به ایران»...

نکته: حسین جان٬ از کی تا حالا «ناراضی ضد جمهوری اسلامی» بودن به معنای ضدیت با تو هم هست یا بالعکس٬ که طرف اگر با اسم واقعی اش با تو حمله کند دیگر «امکان رفت و آمد به ایران» را از دست بدهد؟

ماجرای آقای کمانگیر محدود به قصه شما نمی شود. ظاهرا ایشان در یک برنامه کاملا حساب شده رهبری یک جریان برانداز را در اینترنت به عهده گرفته. دامنه کارهای ایشان به BBC هم کشیده: http://newsforums.bbc.co.uk/ws/thread.jspa?sortBy=2&threadID=6373&#paginator شاید وقت اون باشه که یه اسم جدید انتخاب کنه. :)

r u crazy? u were not so u wantto fuck with anybody hoder?

آدمفروشی از تن فروشی پست تر است. در اولی ، حیثیت دیگران مایه کسب و کار می شود و در دومی، فرد با اختیار تن خود را کالای معامله می کند. در سقوط آزاد تو از روزنامه نگاری و وبلاگ نگاری به آدمفروشی، تو خود مقصری. دنبال متهم نگرد. البته چون هدف تو مشهور ماندن است، فرقی برایت ندارد که محبوب باشی یا منفور. بگذار آسوده ات کنم که در میان کاربران جوان ایرانی، تو منفورترین وبلاگ نگار مشهورهستی. باش که این سقوط، پایان رذیلانه ای برایت رقم زند.

It was good

hussein: you are not aware of the iranian matxist-leninist trends among emigre Iranians and their influence. Arash through his political affiliation can have hundreds of online supporters. I know Arash in person. he used to be a high ranking member of a Marxist Iranian group called "Rahe Kargar". he took his name from the publication of this group wich is called Arash. Arash owns a corner store in Vancouver. he is a very annoying commentator that has often repeated after ideas proposed by his superiors in the organization (Shalgooni etc...). He used to write regularly for Vancouver local Iranian newspapers with the same name (Arash Kamangir) back in the 90's his group and the worker-communist party used to clash about the reform movement in Iran. Rahe Kargar had a more positive view of khatami and reform, while the worker communist party was always anti Islam and anti regime.

last Time i saw Arash was in a Behzad Nabavi appearance in Vancouver's SFU university sometime in late 90's. back them I used to advocate regime change (silly me). when I got up to question Nabavi about his background, Arash ordered his friends to physically assault me and my one female friend. we were thrown out of the room immediately. After 9/11, Arash began to follow the worker-communist party's line and started to say the same kind of nonesense about Islam. Arash is an attractive Rashti guy and speaks Farsi with a sweet accent. I find him cute in his tacky 197'0's Marxist style of clothing and mustache, but personally I cannot stand his simplistic views either back then, or now. wouldn't mind sexing him though any time.

اين آقايان در حال تمرين دموکراسی اند. البته اين گونه دموکراسی هر کسی که با ايده هايشان براي «براندازی» از نوع سرد و گرم و ملول مخالف باشد را خفه می کند. خدا آخر عاقبت اين مملکت را به خير کند که يک روزی اينها مي خواهند برگردند و جای آخوندها را بگيرند.