این مطلب را که دیروز رادیو زمانه منتشر کرد در وبلاگ خودم هم میآورم. دوستانی که مایل به محو من از اینترنت هستند لطفا به مهدی جامی ایمیل بزنند.
من تا حالا مرجان ساتراپی را ندیدهام، ولی دوستان مشترک زیادی با او دارم. از همین بابت به او بخاطر موفقیت فیلمش «پرسپولیس» از ته دلم تبریک میگویم و امیدوارم موفقیت کاریاش ادامه پیدا کند. ولی به عنوان یک ناظر مسایل ایران و روزنامهنگار بسیار دربارهی معنی این فیلم و تاثیر سیاسی آن در شرایط فعلی دنیا نگرانم.
من رمان مصور «پرسپولیس» را حدود سه سال پیش در کانادا که بودم به انگلیسی خواندم. راستش در کل از آن خوشم آمد، ولی همان موقع هم، با اینکه عقایدم نسبت به امروز خیلی فرق داشت، به آن انتقاد داشتم.
با اینکه پرسپولیس لحنی شخصی، شیرین و باروح دارد و همین باعث شده که همهی مردم دنیا آن را لمس و درک کنند، ولی با معنای بزرگتر سیاسی آن کاملا مشکل دارم.
البته این معنای سیاسی را صرف محتوای کتاب یا فیلم پرسپولیس تولید نمیکند، بلکه ماشین تجاریای که پشت نشر این کتاب و ساخته شدن و پخش این فیلم است به آن معنای تازهی سیاسی میدهد.
سادهتر بگویم، معنی پرسپولیس موقعی که کتابی چند جلدی و کوچک نشریافته در یک ناشر کوچک مستقل فرانسوی و به زبان فرانسوی بود خیلی فرق دارد با پرسپولیس به عنوان یک کالای تولید انبوه شده و جهانی امروز توسط ناشری غولپیکر به نام رندوم هاوس (از طریق زیرمجموعهاش پانتئون) یا فیلم پرسپولیس که توسط شرکت مارشال-کندی (تهیهکنندهی بیشتر فیلمهای اسپیلبرگ، از جمله مونیخ) تولید و توسط سونی پخش شده است و قرار است در تمام دنیا به نمایش دربیاید.
در واقع معنایی که پرسپولیس در سال ۲۰۰۰ به عنوان ساختهی ذهن یک دختر هنرمند ایرانی متمایل به چپ ساکن فرانسه داشت، بسیار محدودتر از معنایی است که الان به عنوان یک کالای فرهنگی جهانیشده دارد.
حتی میشود گفت اگر در سال ۲۰۰۰ مرجان بیشترین کنترل را بر اینکه اثرش چه معنایی تولید میکند داشت،امروز کمترین کنترل را بر آن دارد. الان حضور رندوم هاوس و سونی است که تعیین میکند پرسپولیس باید چه معنایی بدهد.
مثال بزنم تا این بحث انتزاعی نتیجه بگیرم.
پرسپولیس سال ۲۰۰۰ یک کتاب کوچک از خاطرات دختری نوجوان از خانوادهای نسبتا مرفه، بالاشهری، غربیشده، تحصیلکرده و غیرمذهبی چپ در تهران است که سالهای پرآشوب اولیهی پس از انقلاب ایران و جنگ (بدون هیچ اشارهاش به ایران پس از اصلاحات) را از دریچهی خاستگاه اجتماعیاش میبیند.
به بیان دیگر تجربهی ساتراپی از پیامدها و تاثیرهای انقلاب و جنگ، به عنوان نمایندهی قشر بسیار کوچکی از مردم ایران روایت میشود.
ولی پرسپولیس سال ۲۰۰۷ یک محصول فرهنگی است در مقیاسی جهانی (به زبانهای جهانی) که به شکل کتاب و فیلم برای مصرف عامه تولید و بازاریابی انبوه شده است. تجربهی ساتراپی هم در آن به عنوان تجربهی امروزی بالغ شدن یک دختر عادی نوجوان ایرانی (به نمایندگی از تمام ملت ایران) در کشاکش با یک حکومت استبدادی، غیرمردمی، جنایتکار و مذهبی افراطی ارایه میشود.
انگار که عین تجربهی ساتراپی را همین لحظه میلیونها دختر ایرانی در ظلمستان جمهوری اسلامی از سر میگذرانند و ایران سال ۲۰۰۷ هیچ فرقی با ایران سال ۱۹۹۰ ندارد.
میخواهم بگویم در قفسهی کتابفروشیهایی که پرسپولیس را در سال ۲۰۰۰ میفروخت، رمانهای مصور دیگری هم هستند از جمله دربارهی وضعیت افغانستان و بوسنی و حتی شاید عراق که از زاویهی منتقد به آمریکا روایت شدهاند.
اما تصور آن تقریبا محال است که تهیهکنندهی فیلمهای اسپیلبرگ بیاید و یک رمان مصور ضد آمریکایی را دربارهی سالهای پس از اشغال عراق (که اصلا معلوم نیست حتی توسط رندوم هاوس تبدیل به کتاب شده باشد) تبدیل به یک انیمیشن بلند سینمایی کند.
مشکل من هم با پرسپولیس سال ۲۰۰۷ همین است. میدانم که ساتراپی یک هنرمند خودآگاه و ضد امپریالیزم است و وقتی هم که کتابش را مینوشت آن را از منظر تجربه شخصی خودش و احتمالا بدون توجه به معانی سیاسی بزرگتر آن روایت کرده است. ولی الان اثر هنریاش تبدیل به کالای انبوه فرهنگیای در سطح جهانی شده است و بزرگترین شرکتهای سرگرمی همان امپریالیزمی که ساتراپی با آن مخالف است آن را در جهت منافع همان قدرت جهانی تولید و بازاریابی کرده است.
این یک پارادکس اخلاقی برای تمام ما است که میخواهیم با استفاده از روایت تجربههای شخصیمان از محیطی که در آن بزرگ شدهایم، از نظر کاری در جامعهای جدید و مقیاسی جهانی رشد و ترقی کنیم. سری در سرها دربیاوریم و اسمی برای خودمان در کنیم و به آسانی بتوانیم برای آثار بعدیمان تهیهکننده و سرمایهگذار و حامی مالی و معنوی پیدا کنیم.
ولی به محض اینکه اولین آثارمان را بر اساس همین تجربهی شخصی تولید میکنیم، سروکلهی نمایندگان قدرت جهانی پیدا میشود و شروع میکنند به دادن معنایی سیاسی و تازه به آن تجربهی شخصی بر اساس جهانبینی سیاسی خودشان. ما هم که در شروع راهمان شدیدا به تشویق و حمایت نیاز داریم، مست میشویم و آنقدر غرق در جزییات کار که یادمان میرود چند قدم عقبتر بایستیم و ببینیم واقعا چکار داریم میکنیم؛ چقدر معنی اثر جدید به معنایی که در ذهن داشتیم نزدیک است؛ به اهداف سیاسی چه کسانی داریم ناخواسته کمک میکنیم و...
عین همین اتفاق برای کتاب خواندن لولیتا در تهران از آذر نفیسی هم افتاد. یعنی کتاب کوچک و کماهمیت او دربارهی تجربهی تلخ شخصیاش از سالهای پیش از اصلاحات در ایران یک دفعه توسط ماشین انتشاراتی و بازاریابی جهانی رندوم هاوس تبدیل به یکی از کتابهای پرفروش دنیا شد.
درست است که میتوان استدلال کرد نفیسی هرگز رویکرد انتقادی ساتراپی را نسبت به امپریالزیم و آمریکا ندارد و بر پایهی همین، از معنی تازهای که کتابش پس از بیرون آمدن از ماشین بازاریابی ناشر غولپیکر آمریکایی پیدا میکرده کاملا آگاه بوده است. ولی فکر نمیکنم به عنوان یک ایرانی هرگز راضی میشد که کتابش تبدیل شود به یکی از مهمترین ابزار آمریکا برای زمینهسازی روانی برای عملیات نظامی یا غیرنظامی «آزادسازی» زنان و دختران ایران از چنگ «ملاهای جمهوری اسلامی ایران».
این پارادوکس در اثر برخورد منافع شخصی با مسوولیتهای اخلاقی ما رخ میدهد و حل کردن آن هم بسیار سخت است. دنیای امروز به شکلی در آمده است که برای یک ایرانی تقریبا غیر ممکن است که بتواند راهی پیدا کند که هم منافع شخصیاش را تامین کند و هم مسوولیتهای اخلاقیاش را. یکی این وسط همیشه قربانی میشود.