آقا من شخصا با مجارات مرگ اصولا مخالفم. استدلال جامعهشناسانهی آن هم که یادم نیست کجا خواندم این است که هر فردی همزمان تعدادی نقش اجتماعی دارد: مثلا پدر یا مادر است، فرزند است، همسر است، کارمند است، دوست است، معلم است، مشتری بانک است، دانشجو است، رای دهنده است، شهروند است، فعال مدنی است و...
در جامعهی مدرن، مجازات تنها وقتی اعمال میشود که کسی قانونی را که مشمول آن است شکسته باشد. ولی معمولا این قانونشکنی در حیطهی یکی از این نقشهای اجتماعی صورت میگیرد.
مثلا وقتی کسی در کارش رشوه میگیرد، این جرم را در حیطهی نقش اجتماعیاش به عنوان یک کارمند انجام داده است. به همین ترتیب اگر دانشجویی تقلب کند این خطا را به عنوان یک دانشجو انجام داده، نه مثلا یک مادر یا یک فرزند.
برای همین بر اساس این استدلال، مجازات احتماعی هم باید در حیطهی نقش اجتماعی فرد خطاکار صورت گیرد، نه بیشتر.
اما مجازات مرگ در واقع یک فرد را در تمام نقشهای اجتماعیای که دارد مجازات میکند و این ناعادلانه است. چون در واقع هم آن فرد مجازات شده است، و هم افراد دیگری که نفعی از وجود او در نقشهای دیگر اجتماعیای میبردهاند.
مثلا اگر کسی در نقش شهروندیاش فرد دیگری را به قتل برساند، دلیل نمیشود که با مجازات مرگ او همسر یا فرزند یا پدر و مادرش هم در نقشهای اجتماعی دیگری که آن فرد دارد، از وجود او محروم شوند.
این محکمترین استدلالی
است که من تاحالا برای مخالفت با مجازات مرگ دیدهام. ولی خب، برداشت رایج از فقه شیه در حال حاضر نظر دیگری دارد که باعث میشود مخالفت با مجازات مرگ غیر ممکن باشد.
ولی بدون شک، راههایی وجود دارد که با برداشت متفاوت از متن قرآن و روایات و سنت بتوان همین استدلال را از داخل چهارچوب شریعت اسلام هم درآورد.
کسی خبری دارد از استدلالی درون-دینی که با مجازات مرگ از اساس مخالفت کند؟