راستش این روزها آخرین روزهایی است که من میتوانم اینقدر برای وبلاگ و «چلغوز» (که آن هم قربانی این ماجرای اخیر شده است) این ماجراها اینقدر وقت بگذارم.
چون قرار است، گوش شیطان کر، از اواخر سپتامبر بروم سراغ درس و مشق و دانشگاه و متاسفانه این دانشگاهی که میخواهم بروم وحشتناک فشار کاریاش بالا است.
مسالهی دیگر هم شهریهی شدیدا بالای این دانشگاه برای خارجیهاست که با تمام تلاشهایم برای تامین مالی آن از راه بورسهای گوناگون موجود هنوز به نتیجه نرسیدهام. راستش اینقدر رقمش بالا است (نزدیک به ۱۶ هزار یورو برای یکسال) که دارم واقعا واقعا فکر میکنم هرکس حاضر باشد آن را بپردازد مهم نیست. از بورسهای آمریکا یا اتحادیه اروپا بگیرید تا انگلیس یا حتی خود جمهوری اسلامی. از هر کس و ناکسی هم که در جاهای مهم کار میکند با ایمیل و ملاقات و تلفن کمک خواستهام، ولی هنوز امیدی نیست. راستش بیشتر بخاطر اینکه طبق معمول خیلی دیر به فکر افتادهام.
راستش را بخواهید ته دلم آرزو میکردم که کاش میشد مثل زمان شاه، که خیلی از دانشجوهای ضدشاه زندگیشان را از راه بورسهای دستودلبازانهی حکومت سلطنتی تامین میکردند، جمهوری اسلامی هم -- که به هرحال پول نفت من و شما زیر دستش است -- آنقدر سعهی صدر داشت که هر ایرانیای را که قصد بازگشت به ایران داشت برای درس خواندن تامین مالی کند، فارغ از اینکه اهل نماز و حجاب و الکل و گوشت خوک و ولایت مطلقه فقیه هست یا نه.
خلاصه بگویم که وسط این هیر و ویر اسبابکشی اجباری اینترنتی و مسایل سیاسی، باید دنبال جور کردن شهریهی دانشگاه هم باشم که فکر کنم آخرش هم مجبورم از یک موسسهی مالی خصوصی آمریکایی (اسمش را نمیگویم که دشمنان عزیز طبق معمول نتوانند زیرآب بزنند) وام با بهره بگیرم و تا خرخره برم توی قرض و قوله.