به روشنی چشم دشمنان عزیز بنده رسما بازمیگردم، با همان شکل و قیافه سابق و با چند ارتقای کوچک.
اولا نوشتههایی که دربارهی مهدی خلجی نوشتهام همه سرجایشان هستند وهیچکدام را در میزبان تازه حذف نکردهام. پای حرفم هم هستم که هرچیزی که راجع به خلجی گفتهام فکتهایی است که در روی اینترنت در دسترس همگان است.
آن جا هم که او را خائن خواندم و گفتم اگر روزی او را ببینم بجای سلام یک تف گنده به صورتش میاندازم سرجایش باقی است و نه تنها از گفتنش پشیمان نیستم، بلکه پس از خواندن مطلب تازهی خلجی، در دفاع و زمینهسازی از اضافه شدن سپاه پاسداران به فهرست گروههای تروریستی، بر تصمیم استوارتر هم شدهام. این بشر بیشرمترین خائن و دروغگویی است که من تا حالا در عمرم دیدهام. (دربارهی دروغگوییاش هم میتوانید از همکاران سابقش در رادیو فردا از جمله از خانم نازی عظیما بپرسید.)
دوم اینکه شعار یا، چه میدانم، جملهی توضیحی بالای وبلاگم را از شوک الکتریکی به یک چیز ملایمتر عوض کردم. راستش جملهی فعلی، «نگاه فراساختاری حسین درخشان به ایران و ورای آن» فکرکنم دقیقترین توصیفی است که میتوانم از نوشتههای این روزهای خودم بکنم. فراساختاری را هم معادل پستاستراکچرالیست گرفتهام و تکیهام هم روی آن بخشی از این مفهوم است که بر شکستن ابرروایتها (یا Metanarrative) تکیه دارد. اگر دوست دارید بروید و راجع به آن بخوانید. (یک مقاله مختصر، فهرستی از کتابهای کلیدی)
سوم اینکه مدتها بود باید دستی به سر و روی فیدهای وبلاگم میکشیدم، بخصوص که میدانم مدتی است کار کردن با خبرخوانها (که از سه سال پیش شروع به تبلیغ آن کردم برای عبور از فیلترینگ) در ایران همهگیر شده است. اشکال فیدهای من این بود که پاراگرافبندی نداشت و همین خواندش را خیلی سخت میکرد. ولی الان میتوانید از هر دو فید کامل با لینکدونی یا بیلینکدونی استفاده کنید. اگر فایرفاکس دارید کافی است روی لینکهایشان که پایین میگذارم کلیک کنید تا به آسانی بتوانید آنها را به گوگل ریدر یا هر خبرخوان دیگر اضافهاش کنید:
متن کامل نوشتهها به همراه لینکدونی:
http://i.hoder.com/indexfull.xml
متن کامل نوشتهها:
http://i.hoder.com/em-full.rdf
چهارم اینکه خیلی کیف میدهد آدم دوباره اسباب و اثاثش را در خانهی جدید بچیند و لم بدهد روی کاناپهاش، از پنجره بیرون را نگاه کند و استرید ژیلبرتو گوش بدهد. این حس من از نوشتن دوباره در «سردبیر:خودم» با همان سیستم و قیافهی قدیمی. میدانم که احتمالا شما هم با خواندن این سطور یک حس شبیه به این دارید، مگر اینکه ابراهیم نبوی باشید.