جانم برایتان بگوید که بالاخره درس را شروع کردم. خامنهای نامرد هر چه من ایمیل زدم جواب نداد و آخر سر هم در Facebook برایم یک بیلاخ گنده و مجانی فرستاد که: عمرا اگر من به توی جاسوس اسراییل کثیف پول بدهم.
در نتیجه من ماندم و وام از بانک کانادایی و البته کمک مالی از پدر عزیز و گرامی که همانطور که میدانید در واقع رییس کل سازمان جهانی موتلفه است، جوری که -- احتمالا بزودی نوریزاده «کشف» خواهد کرد -- عسگراولادی برایش کفشهایش را جفت میکند و زمینهای کل مناطق اول و سوم شهرداری تهران مال اوست و آن قدر پولدار است که قرار شده هر چه ضرر از جانب ترک ایران توسط شرکت توتال به جمهوری اسلامی خورده است، با یک ماه پول توجیبی ماهیانهی من در لندن جبران کند.
از شوخی گذشته، این دانشگاه یعنی SOAS را انگار برای من ساختهاند. صبح تا شب حرف از پست کلنیالیزم و پست استراکچرالیزم و فوکو و سعید و دریدا و بودریار و باختین و بقیهی بروبچههای آدمفروش عامل جمهوری اسلامی است.
این وسط من فقط نگران دوتا از بچههای تازه از ایران آمدهام که از وسط دامن آقا برنارد لوییس و ریموند پوپر و کانت و رورتی و راولز و میلتون فریدمن و مایکل ایگناتیف و البته فیلسوف/مترجم برجستهی تمام هستی یعنی آقا رامین جهانبگلو پرت شداند وسط دامن موجود «ترسناکی» بهنام مارک هوبارت که تمام رشتههای اندوختههای فکریشان را در خانهی هنرمندان با یک اشاره آتش میزند.
البته انصاف داشته باشم خود من هم اگر سه سال پیش اینجا آمده بودم الان چیزی ازم باقینمانده بود و آتش این دپارتمان انتروپولوژی اینجا خرمن هستیام را سوزانده بود.
خلاصه اینکه من سه تا درس برداشتهام که مقدار خواندنیهای هرکداماش از تمام مقداری که من در مثلا کل تابستان امثال خواندهام ببشتر است. ولی خب، خوبشختانه برای فوقلیسانسیها امتحانی درکار نیست و فقط باید آخر هر ترم مقاله نوشت. ولی جو ضد کلیشههای آکادمیک و ضد اروپایی/آمریکاییای که اینجا حاکم است فکر نمیکنم زیاد برایش اینکه چقدر آدم بتواند حرفهای دیگران را عینا بلغور کند مهم باشد. مهم آن است که چیزهایی که آدم میخواند برود و بشود جزیی از شیوهی فکر کردن و نگاه کردن آدم.
مثل مرتضی آوینی که میگفت سعی میکرده در روایت فتح کاری کند که دوربین بشود جزیی از بدن فیلمبردار، جزیی از تجربهی دریفاتش از واقعیت؛ بشود چشمش.
راستی شاید بد نباشد اینجا روایت فتح را بیاورم نشان دهم و دربارهاش آدم بیاورم صحبت کند. اینجا که خانهی هنرمندان تهران نیست. حتی میتوانم تیشرت حمینیام را هم درست کنم و با افتخار بپوشم و حرص شماها را درآورم. :)