درست است که بخش فرنگنشین وبلاگستان فارسی من را بطور کامل بایکوت کرده است. (فیلترینگ هم که صدایم را برای داخل ایران خفه کرده است.) ولی مثل اینکه خارجیهایی که از مزخرفات تکراری سی سالهی ایرانیان تبعیدی و نگاهشان به ایران خسته شدهاند، تازه به نگاهی از جنس من به ایران علاقمند شدهاند.
ناباورانه در دو هفتهی پیش به دو نشست دربارهی رسانهها یکی در آلمان و یکی در کانادا که دعوت شده بودم رفتم و یکی دیگر هم هفتهی آینده هست که احتمالا میروم.

صفحهی پنج روزنامهی اتاوا سیتیزن (متن کامل آن را بخوانید)
نشست برلین دربارهی این موضوع بود که آیا رسانههای خبری جهانی دارند اشتباهی را که منجر به حمله عراق شد دربارهی ایران هم تکرار میکنند یا نه. همهی شرکتکنندگان (از جمله جان اسنو و مایکل لدین) در پنل بجز من که در برلین بودم، از طریق ماهواره در بحث شرکت میکردند و گردانندهی بحث هم آوی لوییس، شوهر نایومی کلاین است که اگر بشناسیدشان از فعالان چپ مشهور و قابل احترام دنیا هستند. کلاین بخاطر کتاب No Logo اش بیشتر معروف است، ولی کتاب تازهاش با نام Shock Doctrine هم بسیار سر و صدا کرده است، چون در آن گند زده است به اقتصادی نولیبرال و پیامبرش میلتون فریدمن. (نفرین بر او باد!)
من با کمال پر رویی آنجا گفتم که اولا جنگ با ایران خیلی وقت است شروع شده ولی چون شکل آن فعلا اقتصادی است کسی به آن توجه نمیکند. دوم اینکه فاکس نیوز که کاملا قابل پیشبینی است، رسانههای اصطلاحا بیطرف و میانه پروپاگاندای بسیار ظریفی علیه ایران و برنامهی اتمیاش راه انداختهاند که کسی آن را نمیبیند و بسیار هم از مدل پروپاگاندای فاکسنیوز موثرتر است.
برای مثالش هم یکی همان اصطلاح مسخره و بیمعنی «جاهطلبیهای» اتمی ایران (Nuclear ambitions) را گفتم که با ظرافت بسیار سعی میکند ایران را مرموز و خطرناک جلوه دهد. دوم هم اینکه با وجود اینکه آزانس اتمی سازمان ملل دربارهی اختلاف ایران و آمریکا بر سر برنامهی اتمی ایران نظر خیلی مشخصی دارد، در پایان گزارشهای مربوط به این موضوع هرگز به نظر آن اشارهای نمیشود؛ فقط میآورند که آمریکا میگوید ایران دارد بمب اتمی درست میکند، ایران هم آن را حاشا میکند. هرگز حرفی از داور این ماجرا که همان آزانس است اسمی نمیآورند.

روی جلد روزنامهی اتاوا سیتیزن
در کانادا هم تقریبا همین حرفها را زدم، به اضافهی ماجرای شکایت رفیق جاکشمان مهدی خلجی که برای خفه کردن صدای منتقدش دست به دامن رفقایش در لابی اسراییل شده و میخواهد در این دعوای حقوقی قبل از اینکه حتی دادگاه رایی بدهد، مرا بخاطر هزینههای کمرشکن کار (که معمولا به دویست، سیصد هزار دلار هم در نهایت میرسد) ورشکست کند و به زندان بیندازند. یعنی چیزی حتی بدتر از کاری که در جمهوری اسلامی با منتقدان میکنند.
ولی در کانادا بجز نشستی که در اتاوا داشتم (و از تلویزیون CPAC هم پخش شده یا خواهد شد)، چند مصاحبه هم کردم. یکی با روزنامهی اتاوا سیتیزن که به نظرم خیلی چیز خوبی از آب درآمد و با یک عکس گنده در یک صفحهی کامل چاپ شد. (متن کامل آن را بخوانید.) و دیگری با برنامهی As It Happens در رادیوی سراسری کانادا که خودم حاصل نهاییاش را هنوز نشنیدهام. چون فکر کنم جرات نکردند زنده پخش کنند. این را هم برای این میگویم که سوالهای مجریاش کارول اوف بیشتر به محاکمهی شبیه بود تا مصاحبه و دیگر کم مانده بود که به من رسما فحش و بدوبیراه بگوید. البته فکر میکنم من هم خوب از پسش برآمدم. ولی خب، هنوز گوش نکردهام ببینم چطور ادیتش کردهاند. (هنوز فایل صدایش را ندارم.)
به زودی سعی میکنم متن هر دوی این مصاحبهها را پیدا کنم و بگذارم. ولی فعلا فقط میخواستم به تمام دوستان سید عزیزمان بگویم که محو کردن هودر از صحنهی روزگار به این سادگیها هم نیست.