متاسفانه خبردار شدم که مادربزرگ مادریام که من و خواهر و برادرم تقریبا با او بزرگ شدیم، پریروز پس از مدتی مریضی فوت شده است. زن خیلی خیلی مهربانی بود و از وقتی هم که شوهرش سی و پنج سال پیش فوت کرد، زیاد روی خوشی از زندگی ندید.
راستش را بخواهید نمیتوانم به پیشننهاد خواهرم زنگ بزنم تهران و به پدر و مادرم تسلیت بگویم. یک جور خیلی عصا قورتدادهی ضایعی میشود و من آدمش نیستم، هیچ جور. نمیدانم اصلا چطور جملههایم را بسازم که پیام تسلیت را برساند ولی از جنس خودم باشد. ولی میخواهم برای شادی روحش (بگذریم از اینکه حالا روح چی هست یا اصلا هست یا نیست) کاری بکنم که اگر زنده بود زیاد خوشش نمیآمد و احتمالا خیلیها از فامیل هم شدیدا عصبانی خواهند شد. ولی چه باک. من همیشه موقع زنده بودن عزیز جوان هم سربهسرش میگذاشتم و با نامسلمانیهاگریهایم عصبانیاش می کردم. :) خدا بیامرزدش.
این شما و این هم آهنگی کاملا بیربط به موقعیت از آلبوم نسبتا جدید گروه محبوب من Zero 7 که با آن برای همهی پدربزرگها و مادربزرگها آرزوی خوشحالی و سلامتی میکنم و اینکه هرگز در زندگیشان تنها نشوند و اگر هم شدند، خوش و خرم بمانند.