به نظرم نگاه علی معظمی به جمهوری اسلامی چند مشکل پایهای دارد که به نظرم با سست کردن این پایهها، استدلالهای ساخته شده روی آن هم فرو میریزند. این چند اشکال را در چند صفت که توضیحشان خواهم داد خلاصه میکنم:
• گوهرگرا (Essentialist)
• تقلیلگرا (Reductionist)
• تاریخاخته (Dehistorised)
• غیرگفتمانی (non-discursive)
• پایانیافته (closed یا دارای closure)
آقای معظمی مینویسد:
جمهوري اسلامي به روايت درخشان از اصل يك حكومت ضدسرمايهداري است و بايد مطلوب چپگرايان باشد... او وصلهاي را مي خواهد به جمهوري اسلامي بچسباند كه از اصل به آن نميچسبد؛ بههمان اندازه كه جمهوري اسلامي در تمام حيات خود "آگاهانه" با چپ مرزبندي داشته است، هر چپ سر عقلي نيز تاكنون بايد فهميده باشد كه جمهوري اسلامي چيزي نيست جز يك حكومت اسلامي كه بزرگترين شاخصش همان اسلامي بودنش است و نه هيچكدام از چيزهايي كه درخشان ميخواهد به آن نسبت دهد
این بهترین مثال برای بیماری گوهرگرایی یا ماهیتمحوری است. کمی به این سوالها فکر کنید: آیا جمهوری اسلامی ماهیت یا جوهرهی مشخص و ثابتی دارد که با دیدن هر حکومت مشابه بلافاصله میتوان آن را تشخیص داد؟ این جوهر یا ماهیت چیست؟ آیا در تمام این سی سال ثابت بوده است؟ آیا گوهر یا ماهیت جمهوری اسلامی در تمام این سی سال ثابت بوده و ثابت خواهد ماند؟ اگر تغییری در این سی سال به چشم میخورد، از کجا میشود دانست آیا این تغییر در گوهر و ماهیت جمهوری اسلامی است یا تغییری عرضی و ظاهری؟
همین سوالها را دربارهی اسلام، حکومت اسلامی و حکومت ضدسرمایهداری هم میتوان پرسید. آیا میشود گفت که مثلا هم طالبان حکومتش دینی است، هم ایران، هم پاکستان، هم هندوستان، هم اسراییل، هم انگلیس، هم اسپانیا و هم آمریکا؟ اگر فرض کنیم حکومت دینی یک جوهر و ذات بخصوص دارد، این جوهر چیست؟ آیا جوهر جمهوری اسلامی ایران با جوهر حکومت طالبان یکی است؟ در این صورت، جوهر حکومت دینی طالبان چیست؟ آیا «چپ» بودن یا ضد سرمایهداری بودن از اساس با جمهوری اسلامی ناسازگارا است؟ آیا جمهوری اسلامی همیشه طرفدار سرمایهداری بوده است؟
میبینید که این سوالها تمامی ندارد و موضوع را خیلی پیچیدهتر از جوری که خیلیها این روزها استدلال میکنند نشان میدهد. از همینجا به اشکال دیگر استدلال آقای معظمی میرسیم که تقلیلگرایی است.
تقلیلگرایی معمولا با گوهرگرایی همراه است و معنیاش خلاصه کردن یک مفهوم یا مسالهی پیچیده در یکی دو مفهوم یا مثال ساده و پیش پا افتاده از داخل آن و تحلیل کردن کل آن پدیدهی پیچیده بر اساس این مفاهیم یا گزارههای ساده است.
نگاه تقلیلگرای معظمی آنجاست که معنی کل یک پدیدهی پیچیده مثل انقللاب ایران و حکومت جمهوری اسلامی را به دو، سه اتفاق یا پدیده تقلیل میدهد. مثلا ساده کردن کل جمهوری اسلامی در قانون اساسیاش یا مثلا برنامهی چشم انداز بیست ساله یا مثلا اصل ۴۴اش دربارهی خصوصیسازی یا دستگیری چند دانشجو به اتهام توهین به مقدسات و از جمله داشتن کتب ضاله و یا تقلیل دادن کل مفهوم جمهوری اسلامی به احمدینژاد، خمینی یا خامنهای یا خاتمی یا رفسنجانی. همینجا به اشکالی دیگر برمیخوریم که با همین تقلیلگرایی مرتبط است: تاریخاختگی.
تاریخاختگی معادلی است که برای Dehistorisization ساختم و از آهنگش خوشم میآید، هرچند کمی زیادی متافوریکال یا تمثیلمحور شده است. جمهوری اسلامی یک پدیدهی تاریخی است که حداقل چهل سال عمر دارد (اگر از زمان تبعید خمینی در سال ۱۳۴۲حساب کنیم) خلاصه کردن کل این تاریخ در یکی یا دو تا از مقاطعش و تحلیل کل آن بر این اساس اشتباه است. در عین حال نمیشود یک مقطع تاریخی را از قبل و بعد آن ایزوله کرد و بطور مجزا آن را بررسی کرد. همینجا به اشکال بعدی میرسیم که پایان یافتگی یا انسداد است.
پایانیافتگی یا انسداد در بحث مورد نظر ما یعنی فرض اینکه جمهوری اسلامی محصول یک سری مقدمات منطقی است و چیزی که امروز هست، موخرهای است که دیگر ثابت است؛ این پدیده دیگر از نظر مفهومی به پایانی رسیده است و ظرفیت پذیرفتن هیچ تغییری را در مفاهیم یا گزارههای تشکیلدهندهاش ندارد.
غیرگفتمانی بودن را بر اساس تعریف خاصی از گفتمان یا دیسکورس بکار میبرم که بجز متن و گفتار، رفتار و اعمال را هم شامل میشود. نگاه غیرگفتمانی به یک پدیده، مثلا جمهوری اسلامی، یعنی اینکه درگیریها، مباحثات، تضادها، اعمال و رفتارهایی را که در هر مرحلهای منجر به چیزی شده است که ما آن را جمهوری اسلامی میگذاریم از تحلیل آن بیرون بگذاریم و صرفا به مثلا چهارتا متن یا قانون یا سخنرانی اکتفا کنیم.
با این مقدمه میخواهم بگویم که استدلال علی عزیز (که با وجود مقایسهی من با پل پوت حداقل آنقدر مهربان بود که درگذشت مادربزرگم را با ایمیل به من تسلیت گفت) در رد روایت من از انقلاب و جمهوری اسلامی، درست نیست. چون اشکالات بالا را دارد.
جمهوری اسلامی یک مفهوم گفتمانی، پایان نیافته، تاریخدار و پیچیده است که نمیتوان آن را به یک حکومت دینی یا تيوکراسی (آنجور که حتی آدمهای باسوادی مثل حمید دباشی در کمال تعجب میگویند) تقلیل داد.
اگر تاریخ انقلاب را از اول نگاه کنیم اتفاقا، بر خلاف نظر معظمی، مفهوم استضعاف یا Opperesion که از مفاهیم کلیدی تفکر چپ است در زمان زنده بودن خمینی به شدت غالب بر گفتمان انقلاب بوده است. همینطور دوگانهی مستضعفین و مستکبرین که یکی از محورهای اصلی کل سخنرانیها و اعمال و نوشتههای خمینی بوده است.
قبول میکنم که اقتصادی که اکثریت روحانیت شیعه از اسلام برداشت کردهاند، بیشتر به اقتصاد بازار آزاد و سرمایهداری نزدیک است، ولی خمینی جزو این دسته نبوده است. (هرچند که موضوع مخالفت با ربا و البته اعتقاد به مالکیت فردی ماجرا باز هم پیچیدهةر میکند.)
در دولت میرحسین موسوی ایران هم بخاطر جنگ در شرایط بحرانی قرار داشت مجبور بود سیاستهایی جمعگرا و ضدمصرفگرا اتخاذ کند، و هم بخاطر گرایشهای ايدئولوژیک میرحسین موسوی و بیشتر اعضای دولتش و همینطور جو آن روز جامعهی ایران و گفتمان خمینی که بر آن غالب بود و هم مشکلات عملی ناشی از جنگ.
ولی قبول دارم که پس از درگذشت آقای خمینی و با آغاز رهبری خامنهای و ریاست جمهوری رفسنجانی گفتمان خمینی دربارهی عدالت اجتماعی و اقتصاد جمعگرا بسیار ضعیف شد. اصولا آقای خامنهای از خیلی وقت پیشش با میرحسین موسوی اختلاف عمیق ايدئولوژیک و بخصوص نگرش اقتصادی داشت و هیچ از کار کردن با موسوی خوشش نمیآمد و همانطور که مشهور است دلیل کنارهگیری میرحسین هم از سیاست پس از درگذشت خمینی همین اختلاف نظرهای شدید است.
ولی اگر دقت کنیم، خامنهای از اواسط دوران رفسنجانی بخاطر اینکه اشراف بهتری به مسایل امنیتی و استراتژیک مملکت پیدا میکند، متوجه میشود که نابرابری اجتماعی و اقتصادی با سرعت وحشتناکی رو به افزایش است و با اینکه احتمالا شخصا با بسیاری از این سیاستهای اقتصادی در اصول مشکلی نداشته، ولی میبیند که نتایج این سیاستها دارد باعث افزایش شدید نارضایتی اجتماعی و در نتیجه امنیت کل جمهوری اسلامی میشود.این نگرانی پراگماتیک خامنهای در دورهی خاتمی هم وجود داشت، به اضافهی اینکه مسالهی فساد مالی هم به آن اضافه شد. ولی با این حال کار زیادی از او برنمیآمد.
انتخاب احمدینژاد را آقای خامنهای بازگشتی به گفتمان عدالت اجتماعی آقای خمینی تفسیر کرد و فرصت مناسبی دید که با وجود (احتمالا) اعتقاد شخصیاش به اقتصاد بازار آزاد و سرمایهداری، از زاویهی «حفظ نظام» به احمدینژاد اختیار دهد تا در سیاستهای اقتصادی و حمایتی کل حکومت تغییر جهت بدهد. احمدینژاد هم بسیاری از سیاستهایش در همین دو سال و اندی با همین جهت متفاوت طراحی شدهاند.
ولی باز هم قبول دارم که ماجرای اصل ۴۴ و سیاست خصوصیسازی اخیر که از طرف رفسنجانی و با تایید خامنهای به احمدینژاد دارد تحمیل میشود، با این جهت تازهی اقتصادی نمیخواند. ولی اینجا هم نباید تقلیلگرا باشیم. نوع و انگیزههای حمایت هرکدام از این افراد از این سیاست با دیگری فرق دارد.
فرض کنیم رفسنجانی و نوچههای کاپیتالیستش در داخل مراکز سیاستگذاری حکومت (که متاسفانه اکثریت را تشکیل میدهند) با توجه به طرز فکر سرمایهداریشان این سیاست را تنظیم کردهاند. ولی از کجا معلوم که حمایت خامنهای هم به همین دلیل باشد، و نه دوباره بهخاطر حفظ نظام. مثلا به نظر من میشود استدلال کرد که در شرایطی که تحریمهای آمریکا و سازمان ملل شرکتهای بزرگ دولتی را دارد هدف قرار میدهد، خصوصی سازی این شرکتها میتواند به نوعی توجیه آمریکا را در پشت این گونه تحریمها خنثی کند. اصلا آیا میشود گفت حمایت خامنهای از این اصل جدی و واقعی است و فقط زبانی و برای حفظ ظاهر نیست؟ چون میبینیم که احمدینژاد در این موضوع خیلی آرام دارد حرکت میکند و بارها صدای رفسنجانی را در آورده است.
میبینید که تک تک این مسایل نتیجهی کش و واکش (Negotiation) بسیاری عوامل معمولا متضاد در یک سیر تاریخی است و در غالب یک گفتمان (که هم شامل حرف میشود، هم شامل عمل) نمیتوان آنها به سبک علی معظمی عزیز اینقدر ساده کرد که میگوید: « يكي از بزرگترين برنامههاي خصوصيسازي دنيا با توافق همه گروههاي درون نظام، از مشاركت و كارگزاران گرفته تا دولت حاضر، كليد خورده و تنها مسئله مورد اختلاف "سرعت" آن است.»
جمهوری اسلامی به یک سری کاغذ به اسم قانون یا یک سری سخنرانیهای رهبرانش خلاصه نمیشود، بلکه تمام گفتار و کردار آنها و حتی همین مباحثهی من و معظمی و حتی کامنتهای پایین آن را هم شامل میشود. جمهوری اسلامی یک گفتمان است و بدون درنظرگرفتن این نکته، مطالعهی آن غیر ممکن است.
درست است که جمهوری اسلامی بجز چند سال اول روی خوشی به گروههای چپ نشان نداد و در موارد بسیاری آنها را بیرحمانه سرکوب کرد، ولی تمام این سرکوب را نمیتوان تنها به اختلاف ايدئولوژیک تقلیل داد، جوری که معظمی استدلال میکند. بلکه به نظر من انگیزهی مهمتر این سرکوب خطر امنیتیای بود که جمهوری اسلامی از جانب گروههای چپ (که بیشترشان هم مسلح یا معتقد به مبارزهی مسلحانه بودند) آن هم در زمان حیات امپراطوری شوروی احساس میکرد.
ولی الان به نظر من با ظهور گفتمان تازهی احمدینژاد اگر حکومت نگرانی امنیتی دربارهی تفکر چپ و گروههای چپ نداشته باشد، نه تنها آنها را تحمل میکند، بلکه کمکشان هم میکند. یک مثال خوب، گروهی از بچههای بسیج دانشگاه تهران است به نام جنبش عدالتطلبی است که تا حالا چاوز و اورتگا و بچههای چهگوارا را به ایران آورده و اصولا خیلی فعال است و نفوذش هم قابل توجه است.
یک نکتهی کلیدی برای فهم بهتری از ماجرا این است که احمدینژاد برخلاف چیزی که رفسنجانیستها و رسانههایشان میگویند، از جوانی تحت تاثیر شدید شریعتی بوده تا مصباح یزدی.
دربارهی اینکه آیا من پول پوت هستم یا نه، یا اینکه آقای معظمی به من اجازه میدهد ضد اقتصاد سرمایهداری باشم یا نباشم، و اینکه آیا میشود مرام سیاسی خاصی را به من نسبت داد یا نه در فرصتی دیگر مینویسم.
امیدوارم آقای معظمی با توجه به شخصیت گرم و انسانیاش (از معدود افرادی بود که با ایمیل درگذشت مادربزرگم را تسلیت گفت) به این بخش از پاسخ من و قسمت اولش لینک بدهد تا خوانندگانش بتوانند بهتر قضاوت کنند.
در ضمن، از همه دعوت میکنم که اگر مایلند در این بحث شرکت کنند و من را مطلع کنند تا به نوشتههایشان لینک بدهم.